تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصول‎گرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
خاطرات حیدر رحیم پور ازغدی از علی شریعتی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
بوی کاغذ...طعم تایپ
دکتر حسین کچویان
کلاس آبی
دالان مسدس
رامین مرادی

.

.

.

 

 

 

 

 


او به خواب رفت...

 

 

 عکس از: محمود صارمی

 

پیرمرد، 70ساله می نماید. رنگ پریده و لاغر. انگار که از یک بیماری مزمن رنج می برد. خودش را داخل یک پالتوی مندرس جا داده، کلاه پشمی کهنه و وارفته ای بر سر دارد. با هیکل نحیفش تکیه داده به تابلوی ایستگاه اتوبوس و به شدت در خود جمع شده است.

یک کیسه نایلونی نان روغنی کوچک در مقابلش؛ دانه ای 150 تومان. 50 عدد می شوند کلاً. حساب کردم که اگر حتی در هر کدام از این نان ها 50 تومان برایش بماند و اگر تمام آنها را بفروشد، 2500 تومان کاسب شده است. و این 2500 تومان، روزی یک روز اوست...

هر روز از کله سحر بساطش را کنار خیابان و در مسیر حرکت کارگرانی که ناشتا از خانه زنده اند بیرون، پهن می کند. او هر روز آنجاست. درکولاک زمستان هم.

***

امروز  که از آنجا رد می شدم، دیدم که پیرمرد کنار بساطش خوابیده. اما خوابش خیلی سنگین بود مثل اینکه. چون خیلی از مشتریها داشتند صدایش می کردند ولی او بیدار نمی شد. فکر کنم امروز تمام نان روغنی ها، روی دستش بماند...

او خوابیده بود. چه راحت و چه آسوده!

 


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 6 شهریور1387 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام