تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جدال جمهوری با زنگیان کافوری
جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصولگرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
کلاس آبی
دالان مسدس
نون و القلم
دقیقه
قیام نو
دکتر حسین کچویان
به یاد یار سفر کرده

.

.

.

 

 

 

 

 

ملانصرالدین را گفتند‌: فلان کس در پشت بام معطل مانده و نمی تواند پایین بیاید و خلقی در این کار حیران اند؛ چه کنیم؟ گفت: طناب بیاورید .آوردند. گفت: یک سر طناب را بر بالای بام بیفکنید تا وی آن را بر کمر خویش بندد .چنین کردند. آنگاه گفت: حالا همه کمک کنید و سر دیگرش را که در دست شماست، محکم بکشید. کشیدند. آن بینوا از بام با مخ بر زمین افتاد و در دم جان سپرد!

ملا را دیده بودند که می گریخت و دست حسرت و حیرت بر هم می کوفت و می گفت: دریغا که من بارها به همین ترتیب، در چاه ضلالت فروافتادگان را نجات داده بودم! ندانم که این بار چرا آن تجربه، صفرا فزود! و آن شیوه، ترتیب این بینوای بر بام حیرت فرو مانده را این گونه داد که همگان دیدند! شگفتا، سرّ این دوگانگی بر من معلوم نشد. مگر آن که بگویم علل و اسباب در دست من است ولی اثر و نتیجه در دست اوست و با او نشاید پنجه در یقه افکندن!

*

نمی دانم این حکایت را از بهر چه آوردم. شاید به این دلیل باشد که این روزها، همه دارند تحلیل می کنند و موضع می گیرند. آن هم در باب مسائلی که تنها به یک لایه از آن دست یافته اند. جالب است که کسی هم حاضر نیست بگوید «کم آورده ام» یا «نمی دانم». هیچ رویدادی برای ما مبهم نیست و می توانیم در سه سوت، و با مراجعه به چند پایگاه خبری، اعماقِ تمام وقایع را بشکافیم و نسخه اش را هم بپیچیم.

دیده اید آدم هایی را [خود نیز شاید از آن دسته ام] که قیافه ی به شدت «فهیمانه»! به خود می گیرند و در واکنش به هر خبری، لیبرالیسم را قاطی اگزیستانسیالیسم و شوونیسم کرده و چیزی شبیه به انترناسیونالیسم تحویل جماعت می دهند؛ مخاطبین هم که نمی خواهند «بی سواد» جلوه کنند، سر را به نشانه ی تایید بالا و پایین می برند که یعنی ما هم می دانیم اینها چیستند!

البته از «نسل تلویزیونی» که خواندنِ یک صفحه کتاب را چیزی در ردیف شکنجه می داند، نباید هم انتظار دیگری داشت.


 روح الله رشيدي، دوشنبه 23 شهریور1388 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام