تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصول‎گرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
خاطرات حیدر رحیم پور ازغدی از علی شریعتی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
بوی کاغذ...طعم تایپ
دکتر حسین کچویان
کلاس آبی
دالان مسدس
رامین مرادی

.

.

.

 

 

 

 

 

چندی پیش، در حضور یکی از مدیران، بحث بر سر کاستی های مجموعه تحت امر این مدیر بود. حاضرین _ که نوعاً جوان و منتقد بودند_ به طرح دیدگاههای خود پرداختند. نکاتی ارزنده و درخور تامل طرح شد. آقای مدیر هم تعدادی از نظرات جزئی و درجه سوم را پذیرفت. اما از کنار مسائل اساسی دیگر، با رندی مدیرانه عبور کرد. جوانان منتقد، بر گفته ها و ایرادات و پیشنهادات خود اصرار ورزیده و خواهان پاسخ منطقی از سوی آقای مدیر بودند... و سرانجام، آقای مدیر تسلیم این اصرارها شده و در چند جمله، موضع خود را در قبال پیشنهادات حاضرین، چنین اعلام کرد: «من خودم، وقتی جوانتر از شما بودم، همیشه از این حرفهای داغ و آتشین می زدم و مدیران را مورد انتقاد قرار می دادم، اما وقتی خودم مسئول شدم، دیدم که وضعیت جور دیگری است... اگر من بخواهم به این حرفها گوش داده و بر اساس این پیشنهادها مدیریت کنم، باید استعفا داده و بروم دنبال سماغ مکیدن»!

راست هم می گفت. «استعفا دادن» برای مدیران امروز، پلیدترین عملی است که می توان مرتکب شد. یک مدیر، هر اندازه هم بی کفایت باشد، آنقدر باکفایت است که «استعفا ندهد». و او می دانست که چه می گوید. او می دانست که عملی کردن این پیشنهادات، یعنی به زحمت افتادن. یعنی ایجاد اندکی اصطکاک با برخی برجستگان رسمی و غیررسمی. او نمی توانست چنین کند. یعنی شهامتش را نداشت. یعنی او فقط یک کارمند است که دارد حقوق می گیرد تا شکم اهل و عیالش را سیر کند. نه اینکه «مدیر» است تا کاستی های جامعه را مرتفع سازد... و برای همین براحتی گفت که از این خبرها نیست. او با زبان بی زبانی فریاد می زد که «نمی تواند از منصبش بگذرد».

به نظر شما، جوانان منتقد امروز، روزی که مدیر شوند، چه می کنند؟ آیا آنها هم وقتی به آن سوی میز رفتند، خواهند گفت: «ما هم وقتی آن سوی میز بودیم، از این حرفهای داغ می زدیم»؟


 روح الله رشيدي، یکشنبه 24 آذر1387 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام