تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

تئاتر دموکراسی در ایران
نگاه اخلاقی به همه چیز
درود بر کسروی
جامعه شناسی مُرد؟!
معشوق ما
تحولگرایی و نیروی جوانی ضرورت امروز
منشور روحانيت؛ پرونده همچنان باز است
امام را خط خطی نکنید
آپارتاید اسرائیلی در بن بست
بس کنید
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
يارپاق
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان

.

.

.

 

 

 

 

 

مي گويند: شماها يك مشت جوان «آرمانگرا» هستيد كه هيچ نسبتي با «واقعيات» نداريد. حرفها و نوشته هاي شما نيز جز «شعار» نيست. بنابراين، توصيه مي كنند كه «واقع گرا» باشيد.

معلم وارد كلاس شد؛ «بچه ها موضوع انشاي اين هفته اين است: علم بهتر است «يا» ثروت؟» و ما از همان دوران ابتدايي، ياد گرفتيم كه «يا بايد عالم و دانشمند بود و يا ثروتمند». يكي را بايد انتخاب مي كرديم و چون قد و قواره مان به «ثروتمند شدن» نمي رسيد، تصميم گرفتيم «دانشمند» شويم!! و پس از چندي كه ديديم دانشمند شدن، «خرج» دارد، تغيير مسير داديم و رو به سوي «ثروتمند شدن» نهاديم. و امروز، ميليونها نفر از همكلاسي هاي ما، براي انتخاب يكي از ميان اين دو تقلا مي كنند.

در اين ميان، يكي نبود به ما بگويد كه «مگر علم و ثروت، دشمنان ذاتي همديگرند كه يكي از دو را انتخاب كنيم؟». اصلاً چرا نبايد مثلاً مي گفتند «علم بهتر است يا فوتبال؟»

خلاصه...

عده اي با «آرمان» و «واقعيت» نيز همان مي كنند كه با «علم يا ثروت» مي شود. مي گويند: «آرمان «يا» واقعيت؟ كداميك؟»

اينان، ابتدا بايد اثبات كنند كه «آرمان» و «واقعيت» رو در روي هم و متنافرند و آنگاه ديكته كنند كه بايد يكي را انتخاب كرد.

جالب اينكه، قضيه را به گونه اي پيش مي برند كه همه مجبور به تسليم و انتخاب يكي از اين دو شوند. يعني «يا» بايد ننگ «آرمانگرايي» را به جان بخرند «يا» با افتخار بگويند كه «واقع گرا» هستند. از اين روست كه بسياري از جوانان پر شور و شر اطراف ما، در برزخي ميان «آرمان» و «واقعيت» گير كرده و در فضايي كاملاً جعلي، به ستيز با هم مشغولند. اين يكي به آن يكي مي گويد: اي آرمانگراي خيال پرداز! آن يكي نيز به اين يكي مي گويد: اي وافع گراي بي مرام!

«آرمان» را «مسيري» مي دانيم كه «واقعيت» نيز قسمتِ «طي شده»ي همان مسير است. هر چه در مسير «آرمان» پيش تر رويم، به همان نسبت نيز سهم «واقعيت» در آن بيش تر مي شود.

بنابراين، ما نه تنها خود را «آرمانگرا» مي دانيم، بلكه كسي را نيز نمي شناسيم كه «آرمانگرا» نباشد. با اين توضيح كه «انتهاي مسير» [آرمان] براي عده اي، «نوك دماغ»، براي عده اي ديگر، «ناف شكم»، براي عده اي «زير پا» است و گروهي نيز چشم به فضايي دورتر دارند.


 روح الله رشيدي، سه شنبه 19 آذر1387 |     |....

 

 

 


 

درنگ

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلويي داد تا آواز باشد

خدا مي خواست باغ آسمان ها

به روي ما هميشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد

ولي مردم درون خود خزيدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولي مردم قفس را آفريدند

قیصر امین پور


آذرپيام