ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: پدرت هم حاشیه نشین بود،
در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام.
ولی نمی خواهم در حاشیه بمریم.
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: سرنوشت ما را هم در حاشیه ي صفحه ی تقدیر نوشته اند.
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می زند، به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: این ستاره من نیست.
من در حاشیه به دنیا آمدم،
در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگ و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شده ام و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: جا نداریم.
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم!
من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه می روم.
در حاشیه کلاس می نشینم.
در حاشیه مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه خیابان کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیه پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه کار، کمی هم زندگی می کنم.
من در حاشیه شهر زندگی می کنم.
من در زمین زندگی می کنم. بر لبه آخر دنیا!
من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی می کنم، پس چه طور پایم بر لبه ی زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: حاشیه یعنی چه؟
گفت : حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی ازکلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله را در آن جا می ریزند.
من گفتم: مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته اند؟
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفش ها؛ در حاشیه جلسه قرآن می نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته ام، قرآن کتاب خوبی است.
قرآن ما حاشيه ندارد.
هیچ کلمه ای را در حاشیه آن ننوشته اند، اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشيه هم مثل كلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم.
خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.
زنده یاد قيصر امين پور
روح الله رشيدي، شنبه 14 اردیبهشت1387
|
|....
اشاره: یکی از همراهان همیشگی، تعریضی به اعتراض ما وارد کرده و این اعتراض را وارد ندانسته است. هر چند بنده بر این باور نیستم که نمی توان مناسبات موجود در دنیای متعفن سیاست زدگی را برهم زد اما اتفاقا بیان احساس نسبت به این مناسبات را نخستین و البته آسانترین اقدام در مسیر دگرگونی می دانم.
****
«اعتراض وارد نیست»
«قدرت» و «خدمت» از زمانهای گذشته تا به امروز همواره در تضاد بوده و هستند. تا به حال شنیده نشده است که کسی به قدرت رسیده باشد و خدمت «از نوع واقعی لغوی آن» کرده باشد.
امروزه خدمت یعنی ارج نهادن، گردن خم کردن و کرنش در برابر قدرت. خدمت از آنِ بیچارگان و درماندگان – از هر نوعی که فکرش را بکنی – هست و قدرت از آنِ آنهایی که به هر طریق ممکن خود را به بالاها رساندهاند. (البته بالاها به اصطلاح امروزی به مقامهای بالا رسیدن و... مصطلح شده است و گرنه کاش به بالای واقعی میرسیدند که یعنی شناختن خود و شناختن حق و ...) از نمایندهای که برای جمعآوری رأی به دریوزگی تن داده تا وکلا و وزرایی که مردم ساده و زودباور را نردبان ترقی خود کرده و پا بر شانههای تک تک آنها بالا رفتهاند و با شعارهای پرمفهوم و دهن پرکن «عدالتطلبی» و «آرمانخواهی» و«قد علم کردن در برابر حق کشی»، مردم را فریفته و به بالا رسیدهاند و اکنون آنها را عوام پنداشته و هیچ یک را نمیشناسند و دمخور گشتن با آنها را کسر شأنی برای خود میپندارند.
با خود قرار(؟!!) گذاشته بودند که دلشان به حال این جماعت بسوزد و هر خدمتی از دستشان برآید، کوتاهی نکنند اما به آنجا که رسیدند دستشان کوتاه شد و قول و قرارهایشان از خاطر شسته و رفته شد. معجزه اسکناسهای درشت همین است که انسان را شستشوی مغزی کند و افکاری نو برایش به ارمغان آورد. تا بوده همین بوده و خواهد بود. نمایندگان مجلس هم از این قضیه مستثنی نیستند بالاخره آنها هم از جنس همین بشرند و بشر جایزالخطا.
مطلب زیبای «من اعتراض دارم» سردبیر محترم حرف دل و اعتراض همه آنهایی است که به قول ایشان در نمودارهای مسخره «فراز و نشیب» خطِ فقرِ رسم شده از سوی صاحب منصبان عاج نشین، بالا و پایین میشوند و سردرگم ماندهاند و عاقبت هم حل خواهند شد و هیچ صاحب منصبی ککش هم نخواهد گزدید که فقیری از نفس افتاد و مُرد.
خوردن نان دین و خیانت به دین و ترس از آجر شدن نان هم به همین راحتی نخواهد بود. آنقدر بخورند و بخورند،.. به گلو که رسید یک ذره کوچک همین نان در گلویشان گیر خواهد کردو کارشان را خواهد ساخت.
و اما نکته آخر:آیا کسی خواهد بود به این اعتراضها پاسخ گوید؟ حداقل اندکی اندیشه کند که جزو کدام گروه است و کمی به خود بیاید؟
باور بر این است که نه! و در نهایت یکی از میانِ همه برخواهد خاست و همانند جلسه دادگاهی، چکشی بر میز کوفته و خواهد گفت: جناب آقای رشیدی اعتراض وارد نیست.
روح الله رشيدي، شنبه 14 اردیبهشت1387
|
|....
بالاخره ما هم صاحب وکیل در خانه ملت شدیم. و حالا دیگر مهم نیست که چه گذشت و چه شد.
مهم نیست که چگونه و با توسل به چه ابزارهایی پیروز شدند.
دیگر برایمان مهم نیست که از اینان بپرسیم: هزینه تبلیغات پرخرج خود را از کجا آوردند.
دیگر نمی خواهیم مته به خشخاش بگذاریم که به چه کسانی و به چه میزانی وامدار شدند.
مهم نیست که به چه کسانی چه وعده هایی دادند.
اهمیتی برای مردم ندارد که برای کسب رای چه ها گفتند و چه ها نگفتند.
از چه ها مایه گذاشتند. به چه ها پشت پا و با چه ها روپایی زدند و...
با که ها نشستند و با که ها برخاستند.
و شما ای وکلا!
مبادا
مبادا بشنویم که سر در کار مدیران اجرایی کرده اید و به جای نظارت بر امور، اقدام به عزل و نصب و فشار و چانه زنی می کنید.
مبادا شرافت نمایندگی مردم را فدای انتصاب فلان آبدارچی یا فلان سرایدار در فلان مدرسه کنید.
نکند که آقای وزیر را برای انتصاب فلان مدیرکل تحت فشار قرار دهید و آنگاه حق السکوت...
نکند وسوسه شوید که استاندار و فرماندار نصب کنید و آنگاه «کوچه علی چپ»، که آهای مردم! مسئولین کار نمی کنند.
نکند هوس کنید که ار پشت پرده انتصابات بگویید که در آن صورت «سیه روی شود هر آنکه در او غش باشد».
نکند برای به دست آوردن دل فلان سرمایه دار، اقتصاد ملت را گند بزنید.
مبادا عشیره و اقربای خود را ارباب کنید و ملت را رعیت.
مبادا نطق پیش از دستور خود را برای بیان آلام یاران غار خود اختصاص دهید.
مبادا مجیزگوی مدیران شوید.
مبادا خانه ملت را با حب و بغض های سخیف نفسانی و باندی بیالایید.
مبادا با هم قهر باشید که در آن صورت روزگار مردم تیره خواهد بود.
مبادا گرایش های مبتذل و بدبوی سیاسی را دامن بزنید که در آن صورت حال مردم به هم خواهد خورد.
مبادا سهامدار فلان کارخانه یا بهمان شرکت شوید که در آن صورت سهم تان از شرافت وکالت مردم کم خواهد شد.
مبادا در اندیشه کسب موافقت اصولی واردات یا صادرات فلان کالا باشید که در آن صورت از حلقه عزیزان خارج خواهید شد.
مبادا به فکر احداث مرغداری و گاوداری در اطراف شهر باشید که در آن صورت آنفولانزای مرغی امانتان را خواهید برید و بعد هم یک سخنرانی آتشین که این چه وضع مملکتداری است؟!
مبادا خیال کنید که خیلی وقت دارید که در آن صورت بازنده خواهید بود.
مبادا «مردی» را ببازید که در آن صورت «درد» را فراموش خواهید کرد و وای از آن روز.
بهتر است
بهتر است دفتر ارتباطات مردمی تان را از همین امروز دایر کنید که روزی بکارتان می آید.
بهتر است نامه های بدخط و بی ربط عوام الناس را بخوانید که در آن صورت انشایتان خوب و زبانتان باز خواهد شد.
بهتر است در نماز جمعه، به جای جایگاه صاحب منصبان، در این سوی نرده ها و در میان مردم بنشینید که در آن صورت پیام خطبه ها را به خوبی درخواهید یافت.
به این بیندیشید که 4 سال بعد نیز به این مردم روی خواهید آورد و ای کاش در آن روز، روی رویارویی با مردم را داشته باشید.
ای کاش پس از 4 سال با سربلندی و نه با لکنت و شرمندگی و عرق بر پیشانی به شهر برگردید. ای کاش مانند بعضی ها نباشید که پس از چند دوره وکالت حضرت خودشان و البته همیارانشان، از واهمه واکنش سخت مردم، جرات اعلام حضور مجدد نیز نیافتند.
ای کاش...
ای کاش هر روز چند آیه قرآن بخوانید. والسلام
روح الله رشيدي، دوشنبه 9 اردیبهشت1387
|
|....
من اعتراض دارم
نه به نمرات پایان ترم دانشگاه. نه به رای داور بازی استقلال و پرسپولیس. نه به رای کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال. نه به رفتار تماشاگرنماها. نه به درآمد میلیاردی فوتبالیست های بی سواد. نه به قیمت توت فرنگی و نه به تعرفه واردات گوشی تلفن همراه.
من اعتراض دارم
به تمام آنهایی که برای نمایندگی مجلس سر و دست می شکنند و هوس قدرت از سر و رویشان می بارد. شهوت قدرت و آنگاه ثروت، کورشان کرده. آنقدر ذلیل و دون گشته اند که برای کسب حتی یک رای حتی از یک لات سر کوچه، به دریوزگی تن داده اند، به دروغ، به سرقت، به تهمت.
من اعتراض دارم
به تمام کسانی که آمده اند تا خدمت کنند ولی خفت به جان می خرند. خود را و نداشته های خود را با هزار قلم ابزار آرایشی، بزک می کنند تا در آشفته بازار «دموکراسی بازی»، مقبول طبع جماعتی واقع شوند.
به تمام کسانی که تمام باورهای خود را، که روزگاری برای آنها سر می دادند، به پای هر کس و ناکس می ریزند و هر چه دارند می بازند. شرافت را می گذارند و می گذرند. آن هم برای «خدمت»!!
من اعتراض دارم
به تمام آنهایی که از اعاده حقوق ضعفا در مجلس می گویند و کرور کرور سیم و زر در حلقوم ارباب قدرت و حیلت می ریزند تا برای شان «رای» بخرند. بدزدند. بریزند. بپاشند. لیکن برای «خدمت»!!
من اعتراض دارم
به مردمی که این دریوزگان را ارج می نهند و بخاطرشان سوت و کف می زنند و چه آسان «رای» خود را در طبقی از سادگی تقدیم اینان می کنند. به مردمی که براحتی دل می بندند و براحتی نیز دل می کنند.
من اعتراض دارم
به وکلایی که نان ملت می خورند و سر در توبره اصحاب قدرت و ثروت دارند. به وکلایی که عشیره و اقربایشان از صدقه سر حضرتشان به نان و نوایی رسیدند و آنگاه نشسته و به ریش موکلین خندیدند.
من اعتراض دارم
به همه کسانی که روزی آرمانخواه و عدالت طلب بودند و بزرگترین آرزویشان دستیابی به فرصتی برای «خدمت» و حالا طعم گس قدرت زیر زبانشان «شیرینی» کرده و به تفرعن وادارشان ساخته. همانها که روزگاری تکیه کلامشان «مردم» بود و حالا آنها را «عوام» می نامند.
من اعتراض دارم
به آنها که از علی(ع) می گویند و همچون پسر عاص ریا می ورزند. برای حسین(ع) می نالند و دندان طمع شان، هنوز بر ملک ری تیز است.
من اعتراض دارم
نه به بدحجابی دختران و زنان و نه به بدلباسی پسران و مردان. به آنها که لباسشان «بد» نیست ولی حیا را دریده و در بقچه ای پیچانده و چالش کرده اند و آنگاه زالوصفت بر جان جماعت چنبره زده و لختی از مردارخوری بازنمی ایستند. به آنها که خوان کرم می گسترند و به یاد مظلومین کربلا خیرات می دهند و خون جماعت را در «مسکن» می کنند و شکوهمندانه سر می کشند و سپس... گور پدر هر چه فقیر و مستمند است.
من اعتراض دارم
به همه کسانی که نان دین می خورند، سلاخی دینمداری را می بینند و ککشان هم نمی گزد. دین را تفسیر به مطلوب می کنند تا از دل آن اسباب تکاثر فراهم آید. محافظه کاری پیشه می کنند و زبان به نشر حقیقت می بندند تا نکند که نانشان آجر شود.
من اعتراض دارم
به همه آنها که تریبون دارند و بلندگوی زرسالاران و سوداگران سودپرست شده اند و دریغ از یک کلام برای مردم و دردهایشان!
من اعتراض دارم
به همه کسانی که تفاله های فرنگ را به نام «لوازم توسعه» به خورد جماعت می دهند و شوربختانه ندا بر می آورند که باید فکری به حال این «اسلام» کرد که مانع توسعه است. آنها که مخدرات مدرن را در بسته های فانتزی و چشم نواز به مردم قالب می کنند. آنها که با کمال پررویی ترجمه های سخیف اجتماعیات غرب را نسخه شفابخش مسلمین می دانند.
من اعتراض دارم
به صاحب منصبانی که در برج عاج نشسته و نمودارهای مسخره ی «فراز و نشیب» خط فقر را می نگرند و برای خود کف می زنند و کف می کنند که سرانجام کار فقرا را ساختیم. و بعد هم مصاحبه که: دیگر فقیری اینجا نفس نمی کشد. همه حل شدند. باور نمی کنید؟ گوش کنید. اگر صدایی از فقیری شنیدید.
آری. من اعتراض دارم... همین.
***
از این نوشته در نشانی زیر هم استفاده شده است:
http://www.adlroom.com/vdcd.50f2yt09ja26y.txt
روح الله رشيدي، دوشنبه 2 اردیبهشت1387
|
|....
اصولگرایی، از چپ های دهه شصت تا راست های دهه هفتاد
اقتصاد دولتي، بسته و كوپني، مبارزه شديد و پيوسته با استكبار و امپرياليسم امريكا، مقابله تند و بي محابا با تهاجم فرهنگي غرب، مخالفت شديد با ليبرال ها، نفي صريح خصوصي سازي، مقابله با آزادسازي اقتصادي، حمايت از اختصاص سوبسيدها، دفاع فعال از قشر مستضعف، گسترش آموزش هاي عقيدتي، بكارگيري الگوهاي گزينشي، تاكيد بر تقدم تعهد به جاي تخصص، اعتقاد راسخ به انديشه صدور انقلاب، عزم جدي براي تشكيل جبهه متحد ضداستكباري، مشي ايدئولوژيك و راديكال در سياست خارجي و در يك كلام «اصولگرايي».
اشتباه نكنيد. منظور از اين اصولگرايي، اصولگرايي امروزي نيست. اينها خصائص منحصر به فرد جناح به اصطلاح چپ در دهه شصت است. اصولگرايان دهه شصت، كساني جز چپ نشينان سنتي نبودند. همانها كه پيش از انتخابات مجلس سوم، با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز تهران، مسيري ديگر برگزيدند. و آنگاه ذيل عنوان «ائتلاف مستضعفين و محرومين» پيروز مطلق مجلس سوم لقب گرفتند. كسب اكثريت مجلس، پشتوانه اي محكم براي پيگيري شعارها و تعلقات فكري اين جريان بود. حمايت بي دريغ اين طيف از دولت «مردم گرا»ي ميرحسين موسوي، نمود عيني گفتمان غالب چپ هاي دهه شصت بود. اساساً استقرار مجدد ميرحسين موسوي در مقام نخست وزير، به سال 64، حاصل تلاش هاي مجدانه اينان بود. موسوي همان نخست وزير محبوب دوران جنگ است كه با سياست هاي عامه گراي اقتصادي و اجتماعي اش، نقش موثري در حفظ آرامش پشت جبهه داشت. مهندس موسوي با تاكيد بر حمايت از مستضعفين، گونه اي اقتصاد كوپني را دنبال مي كرد كه هدف اصلي آن تامين معاش اوليه محرومين بود.
«چپ هاي اصولگرا» با ناكامي در انتخابات مجلس چهارم و پنجم، «سكوت و صبر» پيشه كردند و به انتظار نشستند. در اين مدت، مجالس چهارم و پنجم و همچنين قوه مجريه، در اختيار جناح راست بود. روزگار سپري شد تا موسم انتخابات هفتمين دوره رياست جمهوري فرا رسيد. چپ هاي اصولگرا از پرده برون آمده و ضمن ائتلاف با «كارگزاران سازندگي»، به حمايت از سيد محمد خاتمي برخاستند. تصور كنيد كه چگونه ممكن است چنين ائتلافي صورت گيرد. كارگزاران سازندگي، كه از جناح راست سنتي منشعب شده و حالا «راست مدرن» لقب گرفته بودند، با راديكال هاي جناح چپ همراه و همگام مي شوند! چگونه ممكن است كه چنين تركيب ناهمگوني شكل بگيرد؟! نظام فكري و اجرايي كارگزاران سازندگي، مجموعه اي از مولفه هايي بود كه دقيقاً در نقطه مقابل تعلقات چپ هاي دهه شصت قرار داشت. اگر چپ ها به اقتصاد دولتي و بسته معتقد بودند، اينها اقتصاد بازار آزاد و مبتني بر سرمايه را نسخه نجات بخش مي دانستند. اگر آنها بدنبال تشكيل جبهه متحد ضداستكباري بودند، اينان از «مذاكره مستقيم با امريكا» سخن مي گفتند. اگر چپ هاي اصولگرا بر تقدم تعهد بر تخصص تاكيد مي كردند، كارگزاران سازندگي، ميدان را براي تركتازي «فن سالاران» گشودند. اگر آنها با نگاه ايدئولوژيك و راديكال، سياست خارجي را جهت مي دادند، نگاه اينان مبتني بر روا داري و تنش زدايي بود. هر اندازه كه آنها بر سخت گيري هاي فرهنگي و عكس العمل هاي تند نسبت به تغييرات فرهنگي تاكيد مي كردند، اينها بدنبال تئوريزه كردن مباني «شريعت سهله و سمحه» بودند...
خلاصه، ديري نپاييد كه چپ هاي اصولگرا، بخش اعظم خصائص دهه شصت را به فراموشي سپرده و يا به ديگران عاريت دادند. عنوان اصولگرايي را نيز به «راست»ها بخشيدند. «راست»هايي كه حالا «اصولگرا» شده بودند، همانهايي بودند كه در دهه شصت، عناويني همچون «طرفداران سرمايه داري» را يدك مي كشيدند. و اين چرخش ها همچنان ادامه دارد. در هر دهه، شاهد پوست اندازي دو جريان عمده سياسي كشور هستيم. بگونه اي كه بصورتي مستمر و مداوم، دسته اي از مفاهيم در ميان اين دو جريان، معاوضه شده و جالب اينكه براحتي نيز جا مي افتند.
در معادلات سياسي ايران، هيچ جرياني واجد هيچ اصول شفاف و بنيادين نيست. هيچ ثباتي در نظام فكري گروههاي سياسي مشاهده نمي شود. به واقع اصالت با «زمانه» است و نه با پايبندي به اصول. اينكه به هر قيمتي كه شده بايد در صحنه قدرت باقي ماند، تبديل به ايمان گروههاي سياسي شده است. هم از اين روست كه همان چپ هاي دهه شصت، كه با تمام قوا از سياست هاي اقتصادي مردم گراي دولت ميرحسين موسوي حمايت مي كردند، امروز تبديل به جدي ترين منتقد و حتي مخالف دولت ديگري _ با همان خصوصيات _ مي شوند. عادت به «ابن الوقت» بودن، همچون مرضي، در بدنه جريانات سياسي كشور ريشه دوانده و هر گونه حركت نظام مند را به تعطيلي كشانده است.
***
ازاین نوشته در نشانی زیر هم استفاده شده است:
www.adlroom.com/vdci.3azct1a5pbc2t.txt - 17k
روح الله رشيدي، دوشنبه 13 اسفند1386
|
|....
اشرافی گری مذهبی؛ خوره ای که به جان انقلاب افتاده
شاید بتوان به جرات ادعا کرد که ارتجاعی ترین حرکتی که بعد از انقلاب شکل گرفته و به زودی به گفتمان مسلط جامعه مبدل شد، همانا «اشرافیگری» است. با این تفاوت که این بار با شکلی دیگر و در قالبی دیگر. شاهد این پدیده هستیم. نسبت «اشراف» و «انقلاب اسلامی» بر چند گونه بوده است. دسته ای از اشراف، کماکان بدون اینکه کوچکترین تاثیری از تکان های انقلاب پذیرفته باشند، بر روال سابق مشغول شدند. برای این عده، انقلاب هیچ موضوعیتی نداشته و انگار نه انگار که خبری شده است! برای این عده، هیچ فرقی نمی کند که انقلاب شده یا جنگی رخ داده. گوش و چشم بر همه چیز بسته اند و به سیاق عصر طاغوت، به «عشرت» خود دوام بخشیده اند.
گونه ی دیگری از اشراف در شرایطی متولد شدند که التهاب جنگ بر مناسبات اقتصادی و اجتماعی سایه افکنده بود. اینان در سایه ی جنگ به نان و نوایی رسیده و یک شبه از حضیض «فلاکت» به اوج «سعادت» صعود کردند. بار خود را بستند و سپس قاطی جماعت شدند تا کسی پندار ناصواب درباره شان نداشته باشد.
اما دسته ی سوم، ضمن اینکه شبیه دو گونه ی قبلی نیستند در همان حال چندان هم بی شباهت به ایشان نیستند: «اشراف مذهبی». این گونه ی خاص از اشرافیگری، مختص جوامعی است که در آنها، مذهب و ارزش های ناشی از آن واجد اهمیت تلقی می شود. اینان، با رویی گشاد و سینه ای فراخ، در جامعه می گردند و اتفاقاً دارای بهترین موقعیت های اجتماعی نیز هستند. در حالی که در روزگاری نه چندان دور، افرادی که به نوعی در طبقه ی اشراف جای می گرفتند، از بیم شماتت مردم و نگاه های منفی، سعی بر پنهانکاری و تظاهر داشتند. حالا گردن فرازانه می گردند و «فخر» می فروشند.
اشراف مذهبی، همه چیزشان شبیه همان اشراف طاغوتی است و تنها امتیازشان بر گونه های دیگر، در این است که اینان مقید به پاره ای از قواعد دینی نیز هستند. مثلاً نماز می خوانند و بساط روضه ی سیدالشهداء(ع) برپا می دارند و هر از گاهی دست بر جیب کرده و عطایی نیز می کنند. از این روی جزء موجه ترین های زمانه هستند. به قول ظریفی، مرام این دسته چیزی جز «سرمایه داری+ 17رکعت» نیست. چرا که تمام مولفه های یک سرمایه دار(1) را دارند. هر چه سرمایه داران چپاولگر و زیاده خواه بر سر جماعت فرودست می آورند، اینان نیز هیچ ابایی از ارتکاب آنها ندارند و لیکن با جلواتی از تدین و تشرع!
«اشراف مذهبی» با دستاویز قراردادن فقراتی از تاریخ و سنت، قباحت بسیاری از مظاهر طاغوتی گری را زدودند. «تکاثر» و «زراندوزی» را «تولید ثروت» معنا کردند و «کاخ نشینی» را برای «کوخ نشینانٍ فرودست»، «هذا من فضل ربی» خواندند. رذالت «زد و بند» و «دلال بازی» را با «مؤمن باید زرنگ باشد»، رنگ انسانی و اخلاقی بخشیدند و خلاصه اینکه، هر از گاهی، «انقلاب را به کما بردند» و تابوت انقلاب را سفارش دادند و حتی نذر کردند که خود میخ های تابوت را بکوبند.
«اشراف مذهبی» مشتاقانه منتظرند تا هر چه سریعتر «سوت پایان انقلابیگری زده شود». چرا که گمان می کنند به هر چه می توانستند، رسیده اند!
«اشراف مذهبی» در سالهای پس از جنگ رسمیت یافته و شناسنامه دار شدند. برای دریافت «مجوز های میلیاردی»، مسجد و «مکان فرهنگی» ساختند و ضمن اینکه «خیر» لقب گرفتند، از «ظرفیت های قانونی» عصر سازندگی نیز بهره ها بردند. به احترام «سرمایه شان» بر بلندای عزت جلوس کردند و صاحب اعتبار شدند و مدام تهدید کردند که اگر بی حرمتی ببینند، تمام «سرمایه»شان را به کول گرفته و به دوبی «هجرت» کرده و مملکت را به خاک سیاه خواهند نشاند. هواخواهان «اشراف مذهبی»، همه چیز را «تفسیر به مطلوب» کردند و حتی اصول را نیز با لطایف الحیل به محاق فرستادند. فضای مملکت آنچنان به نفع این قبیله تغییر کرده، که حتی اگر بخواهی به جمله ای از بنیانگذار انقلاب اسلامی هم استناد کنی، باید یواشکی و درگوشی باشد:«خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد و اغنیاء و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند.»(2)
امروز و در آستانه آغاز دهه چهارم از عمر انقلاب، «اشرافیگری مذهبی» همچون خوره به جان انقلاب افتاده و چنان با حساب و کتاب در حال فرو ریختن پایه های انقلاب است که آب از آب تکان نمی خورد. مراقب این خوره باشیم.
***
1. سرمایه دار و ثروتمند، دو مفهوم کاملاً متباین اند که در بلبشوی فرهنگی جامعه ایرانی مترادف شده اند. شاید در فرصتی به این دو نیز پرداخته شود.
2 صحیفه نور؛ ج۲0؛ص۱۲9
روح الله رشيدي، چهارشنبه 10 بهمن1386
|
|....
عدالتخواهان جا نزنند!
در دو نوشته پيشين، چند پرسش ساده ولي اساسي صورت گرفت که گويا قواعد «مدگرايانه» جامعه ايراني و ادبيات غوغاسالارانه موجود، اجازه نخواهد داد تا دو کلمه حرف حساب در اين مملکت زده شود. پرسشي که مطرح مي شود نيازمند پاسخ مرتبط با خود است و نه «انگ زدن» و «برچسب کوفتن». در جامعه ما، به جاي پاسخ به پرسش، يا پرسش مطرح مي کنند يا برچسب مي زنند. مانند همين رفتاري که با پرسش هاي طرح شده در اين ستون صورت گرفت. بعضي ها به جاي تلاش براي تبيين موضوع و پاسخ به آنچه طرح شده بود، نهايتاً به ما لطف کرده و با اين منطق! که «تو طرفدار احمدي نژاد هستي!» همه ابهامات را رفع کردند. از جامعه اي که موضع گيري هايش مبتني بر «مد» است و تمام منطقش در همهمه و هياهو خلاصه مي شود، بيش از اين انتظار نمي رود. جماعتی که مي گويند «درست است چون همه مي گويند»، می توانند براحتی تفکر را به تعطيلی کشانده و تمام رشته ها را پنبه کنند. در حال حاضر هم به ميمنت نزديکي انتخابات مجلس شوراي اسلامي، «انتقاد از احمدي نژاد» برگ برنده بوده و امتيازآورترين مزيت محسوب مي شود. همه بلندگو به دست و فارغ از هرگونه منطق، در هياهو هستند و چون اين نوع رفتار مد شده، انتظار بر اين است که ما هم بسط منطق را برچيده و مانند «همه» چشمانمان را بسته و فقط فرياد بزنيم.
تا انتقاد تندي از مديري دولتي مي کني همه برايت هورا مي کشند و کف مي زنند ولي به محض اينکه دو کلمه حرف حساب _ که به شکلي غيرمستقيم دفاع از دولت نیز محسوب مي شود _ مي زني، مي گويند «از تو نااميد شديم. ما تفکر تو را عميق تر از اين تصور مي کرديم»!! عجبا از اين جامعه.
***
و اما بعد. پرسش نخستين و بنيادين ما اين بود که: «چه کسي مي داند عدالت چيست؟» آيا اين پرسش، نامفهوم و نارسا است؟ هر کس مي داند بگويد و يا نشاني اش را بدهد. ما سئوال کرديم که آيا در اين مملکت «منشور عدالت» وجود دارد يا نه؟ آيا مجموعه اي مدون از اصول اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، امنيتي و ... عدالت محور در دسترس هست يا نه؟ پاسخ اين پرسش دو کلمه مي تواند باشد. «آري» يا «نه». اگر پاسخ مثبت است، يکي بيايد و ما را از اين ترديد برهاند و بگويد که کجاست آن منشور مدون؟ و اگر هم پاسخ منفي است، آنگاه فاز جديدي گشوده مي شود.
ادعاي ما اين است که چنين مجموعه کاملي که بتواند تمام جزئيات را در خود جاي داده و نسخه اداره عادلانه جامعه باشد، تدوين نشده است والا چه ضرورتي به اينهمه تقابل و تنازع سياسي وجود داشت؟ مقصرين حقيقي در اين موضوع آنهايي هستند که کارشان اين بوده و تا بحال مي بايست تکليف «عدالت» را روشن مي کردند و نکرده اند.
حال چه بايد کرد؟ چون منشور عدالت موجود نيست، پس نبايد هيچ کس هيچ حرفي از عدالت زده و يا شعارش را بدهد؟ اينگونه که هيچگاه شاهد شروع حرکتي نخواهيم بود. اينکه ما را به چوب «طرفداري از احمدي نژاد» مي رانند به اين دليل است که مي گوييم «بايد پروژه تحقق عدالت از يک جايي کليد بخورد و مردم اين را خواستند و در 3 تیر 84 استارت را زدند». اينکه انتخابشان صحيح بوده يا نه، امروز نمي توان قضاوت کرد. ضمناً قرار بر اين نيست که فردی، همچون فرشته اي آسماني، در يک چشم بهم زدن و با يک فوت کوچولو همه چيز را رنگ عدالت بزند. نيازمندي ها و گره هاي کور جامعه ما بسيار بيشتر از اين حرفهاست که چه بسا دهها سال طول بکشد تا تازه الفباي عدالت را دريابيم.
بنابراين آنچه در نگاه ما اصالت دارد، جريان عدالتخواهي است و نه اشخاص. هرکس توانست گامي هرچند کوچک در مسير احياي جريان خاک خورده عدالتخواهي بردارد، حامي و طرفدار اوييم.
بسياري از مخالفيني که آشکارا بر طبل تخريب مي کوبند، دلشان به حال «مستضعفين» نمي سوزد چون همين ها بودند که جماعت کثيري را از دايره شمول قوانين اقتصادي خارج نموده و به حاشيه راندند. بلکه مقصودشان اين است که مردم را متقاعد نمايند که «ديديد که نشد. ديديد که نمي توان عدالت را تحقق بخشيد. ديديد که راديکالترين عدالتخواهان نيز در اجراي عدالت ناموفق بودند. پس بهتر است به همان وضع قبلي رضايت دهيد.»
هدف اين دسته اين است که ديگر کسي جرات سخن گفتن از عدالت را نداشته باشد. اينها نمي خواهند ديگر احدالناسی شعار عدالت بدهد. اينان آروزيشان اين است که وضعيتي در اين مملکت پيش آيد که مردم با شنيدن واژه هايي همچون عدالت، حالشان به هم بخورد.
چگونه می توان باور کرد که کساني که صراحتاً خود را «ليبرال دموکرات» مي دانند و قائل براين هستند که «اسلام نظام اقتصادي ندارد» دلسوز فقرا و مستضعفين باشند؟! حال آدمی زمانی به هم می خورد که دسته ای که سالهای سال «کارگزار» بوده اند، با کمال پررویی از فقدان زیرساخت های عادلانه در کشور انتقاد می کنند.
جمعیت انبوهی که در آرزوی استقرار عدالت در جامعه، لحظه شماری می کنند، باید بدانند که حرکت حقیقی عدالتخواهی تازه شروع شده و هنوز در پله های نخست قرار دارد. نسلی از فرزندان انقلاب در راهند که همچون اسلافشان، برای پیمودن این مسیر مهیا می شوند پس نباید در همین اولین قدم ها جا زد. لااقل نباید از استقرار «عدالت نسبی» دست شست.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 19 دی1386
|
|....
دولت نهم؛ بلايي كه از آسمان نازل شد!
«انتقاد از دولت هاي گذشته» انتقادي است که به دولت نهم وارد مي شود. بويژه رئيس جمهور متهم مي شود به اينکه براي سرپوش نهادن به ضعف دولتش, فرافکني کرده و عملکرد دولتهاي گذشته را در ايجاد اين وضعيت موثر مي داند. گذشته از اينکه اين انتقادات _ هم انتقاد از گذشته و هم انتقاد از «انتقاد از گذشته» _ تا چه اندازه مستند و درست هستند, ابزار بکار گرفته شده در بيان انتقاد از «انتقاد از گذشته» جالب توجه است. براي مثال اعضاي دولت هاي هفتم و هشتم (کابينه هاي آقاي خاتمي) در بيان فضائل خود, تاکيد دارند که «انتقاد از عملکرد گذشتگان کار پسنديده اي نيست و ما(دولت آقاي خاتمي) نيز عملکرد دولت آقاي هاشمي رفسنجاني را زير سئوال نبرديم». اينان, اين خصيصه را نشانگر «منصف», «روشنفکر» و «چيزفهم» بودن خود مي دانند که دولت کنوني از آنها بي نصيب است. راست هم مي گويند. ما در 8 سال فعاليت دولت هاي آقاي خاتمي نديديم که عملکرد دولت سازندگي مورد انتقاد قرار گيرد. ولي يک پرسش بي پاسخ وجود دارد که در فضاي هيجاني سخنراني هاي اصلاح طلبانه قابل طرح نيست و آن اينکه «مگر کابينه خاتمي چيز ديگري غير از کابينه هاشمي بود؟». کدام تفاوت اساسي ميان بدنه اصلي دولت خاتمي و دولت هاشمي وجود داشت؟ غير از اينکه دولت هاشمي را «دولت سازندگي» و دولت خاتمي را «دولت اصلاحات» نام نهادند. البته مقصود از اين بيان, يکسان جلوه دادن تمام خصائص نيست.
براستي در دوره آقاي خاتمي, چه کساني بايد از چه کساني انتقاد مي کردند؟ نوع تعامل آقاي هاشمي با آقاي خاتمي و دولتش در 8 سال دوره اصلاحات نيز بوضوح نشان داد که کابينه خاتمي ادامه جريان فکري کابينه هاشمي است اما با تابلوي جديد. خود آقاي خاتمي براي دوره اي وزير ارشاد آقاي هاشمي بود. تيم اقتصادي دولت آقای خاتمي و اساساً تفکر اقتصادي حاکم بر دولت ایشان چيزي جز نرم افزار کارگزاران سازندگي و ياران هاشمي نبود. اعضاي ديگر دولت خاتمي نيز يا قبلاً عضو کابينه هاشمي بودند يا متعلق به جريان فکري ايشان. مگر عطاء الله مهاجراني, عبدلله نوري, مصطفي معين, محسن نوربخش, غلامحسين کرباسچي, محمد هاشمي, حسن حبيبي, مصطفي هاشمي طباء, محمدرضا عارف, حسين مرعشي و ... مي توانستند گذشته را زير سئوال ببرند؟ اتفاقاً در آن صورت متعجب مي شديم از اينکه کسي چنين مغلطه اي را پيش بياورد. البته مي شد با عنوان دهن پرکنِ«خودانتقادي» دست به انتقاد از گذشته زد ولي اين را هم نديديم.
وضع موجود, محصول فرايندي است که در گذشته _فارغ از اينکه چند سال يا چند دهه باشد _ طي شده و اين امري بديهي است. بازخوردهاي يک سياست کلان فرهنگي, اقتصادي و اجتماعي, دفعتاً بروز نمي کنند بلکه قطعاً در آينده قابل لمس خواهند بود. بسياري از گفتارهايي که انتقاد از گذشته تلقي مي شوند, به واقع انتقاد مستقيم از گذشته نيستند بلکه توصيف وضع موجودند. زمانيکه مولفه هاي شرايط کنوني توصيف مي شود, در يک نتيجه گيري منطقي, عناصري از گذشته نيز دخالت مي يابند و مگر مي شود وضع موجود را براي خوشايند گذشتگان سانسور کرد؟
دست اندرکاران دولت هاي پيشين نمي توانند راهي جز اين داشته باشند که يا وضع موجود را کاملاً مطلوب توصيف دهند يا ادعا کنند که وضع موجود, يکباره شکل گرفته و دولت نهم مسبب تمام معضلات کنوني است.
آنها مي توانند با صداي بلند فرياد کنند که «اين دولت نهم, از روزي که بر سرکار آمد، تمام شاغليني را كه ما به آنها كار داده بوديم، از کار بيکار کرد و براي همين ميليونها بيکار روي دست جامعه مانده است!» يا اينکه بگويند «دولت نهم زيرساختهاي اقتصادي را، كه ما بنياد نهاده بوديم، در عرض چند ماه ويران کرد براي همين اقتصاد به هم ريخت و تورم بالا زد»! همچنين مي توانند دولت نهم را متهم كنند به اينكه «تمام كارخانجات توليدي را تعطيل كرد و اقتصاد را وابسته به واردات كرد» آنها مي توانند مدعي شوند که «ما در دوره حاکميتمان, در سيستم آموزشي کشور تحولي ايجاد کرديم که محصول آن, دانش آموزان کاربلد و دانشجويان متخصص بودند ولي اين دولت به محض روي کار آمدن, مغز اينها را از دانش خالي کرد و بدرد نخورشان نمود»! دست اندرکاران دولت های سازندگی و اصلاحات مي توانند چنين مدعی شوند که «ما فرهنگ مبتنی بر اخلاق را در زندگی روزمره مردم نهادينه کرده بوديم ولی دولت عدالتخواه با يک اشاره و با استفاده از فن چشم بندی, اخلاق را در جامعه به خاک و خون کشيد»! متفکران و متوليان اقتصاد در دولت های جنابان هاشمی و خاتمی می توانند ادعا کنند که «ما کلی مسکن برای مردم و جمعيتی که بعدها قرار بودند بيايند, ساخته بوديم که طی يک عمليات حساب شده و توطئه آميز, توسط احمدی نژاد و همکارانش به تلی از خاک تبديل شدند برای همين امروز مشکل مسکن داريم»! و در يك كلام، آنها مي توانند ادعا کنند که «براي عقوبت جماعتي که تصميمي غير از خواست ايشان گرفتند, خداوند نيز تمام بلاياي اقتصادي و اجتماعي را در روز 3 تير 84 بر سرشان نازل کرد»! و ...
روح الله رشيدي، سه شنبه 4 دی1386
|
|....
چه كسي مي داند «عدالت» چيست؟
از دو سال پيش به اين سو، بطور مكرر مي شنويم كه گفته مي شود:«دولت نهم پشتوانه تئوريك ندارد». مقصود از پشتوانه تئوريك به زبان ساده اين مي شود كه «اين دولت، كه با گفتمان عدالتخواهي بر كرسي نشست، نمي داند عدالت چيست». روزي نيست كه اين انتقاد از زبان مخالفين دولت بيان نشود. گذشته از موضع مخالفين ـ كه نوعاً طبيعي است ـ موافقين نيز به اين سلسله ملحق شده اند و اتفاقاً نخستين كساني كه در نخستين روزهاي عمر دولت احمدي نژاد، اين موضوع را مطرح كردند همين اصولگرايان موافق دولت بودند. در اين ميان نطق هاي آتشين دكترعماد افروغ و سايرين در بيان فقدان تعريف جامع از عدالت، برجستگي خاصي داشته است.
اخيراً نيز يكي از طرفداران آشكار گفتمان عدالتخواهي، كه اتفاقاً دوستدار دكتر احمدي نژاد نيز شناخته مي شود، با انتقاد از «فقدان پشتوانه تئوريك در دولت نهم»، تصريح كرده است كه دولت نهم با اينكه سخت كوش و پيشرو است ولي نمي داند كجا مي رود. آنگاه در مقام مقايسه، اعلام كرده كه در دوره آقاي خاتمي صدها كتاب درباره جامعه مدني ـ كه از شعارهاي محوري خاتمي بود ـ نوشته شد ولي در دولت نهم درباب سهام عدالت هم جزوه اي نيز منتشر نشده است.
در صحت اين گفته هيچ ترديدي نيست. اما نكات ظريفي در اين ميان مستتر است كه قابل تامل مي نمايد:
در فضاي بعد از دوم خرداد76 صدها عنوان مقاله و كتاب در معرفي مباني جامعه مدني، دموكراسي و شريعت سهله و سمحه و … منتشر شد و اين مفاهيم به نوعي مبدل به گفتمان محوري محافل مختلف گرديد. اما پرسش اينجاست كه خود آقاي خاتمي چه تعداد از اين كتاب ها و مقالات را در مقام رئيس جمهور نوشت؟ آيا وي غير از بيان كلياتي در حوزه مفاهيم ياد شده كار ديگري كرد؟ و آيا اساساً حجم امور اجرايي، چنين مجالي را مي تواند آفريد كه رئيس دولت به نظريه پردازي مشغول باشد؟ اما اطرافيان و دوستداران گفتمان وي چه ها كه نكردند. حقيقتاً نمي توان از انبوه انتشارات آن دوره به آساني گذشت. طرفداران گفتمان خاتمي «نق» نزدند. بلكه به هر قيميتي كه بود ـ حتي با ترجمه آثار وارداتي ـ محورهاي فكري خاتمي را پشتيباني نمودند.
اما نگاهي به رفتار اصولگرايان ـ به عنوان مدعيان طرفداري از گفتمان عدالتخواهي احمدي نژاد ـ اسباب شرمندگي است. اين رفتار مؤيد دو نكته اساسي مي تواند باشد: يا اين اصولگرايان تظاهر به طرفداري مي كنند يا حقيقتاً ناتوان از تئوريزه كردن مفهوم عدالت هستند.
برجستگان جريان اصولگرايي در اين مدت فقط به بيان انتقادات تند و تيز از شخص رئيس جمهور و اينكه «نمي داند عدالت چيست» بسنده كرده اند. و جالب اينكه خود نيز هيچ حرفي براي گفتن درباره عدالت نداشته اند. اينان انتظار دارند كه رئيس جمهور به تنهايي تمام بار تئوريك و حتي عملي كردن عدالت را به دوش كشد. با تمام احترامي كه به امثال دكتر افروغ و دكتر حسن عباسي و … قائليم ولي نمي توان نگفت كه «پس خود اين آقايان چه كرده اند؟» و كدام منشور را براي عدالت ترسيم نموده و در كدام مكتوبات، مفهوم عدالت را تئوريزه كرده اند؟
اساساً فلسفه وجودي قوه مجريه كاملاً مشخص است. «قوه مجريه» يعني نيروي اجرايي. با اين حساب الزامي بر اين نيست كه رئيس قوه مجريه بزرگترين نظريه پرداز نيز باشد. هر چند اگر باشد بسيار شايسته خواهد بود.
در جامعه ايران، همه عادت دارند كه حرف بزنند و هيچ كس حاضر نيست براي عمل به درصدي اندك از گفته هايش گام عملي بردارد.
همه به خوبي مي دانند كه مفهوم عدالت از ديرپاترين مفاهيم اسلام است و با احمدي نژاد متولد نشده است. اگر هم به فرض چارچوب روشني از اين مفهوم وجود ندارد دليل بر اين نمي شود كه كسي حتي حرف از عدالت هم نزند. اگر ادعا مي شود كه تعريف جامعي از عدالت وجود ندارد، اتفاقاً بايد علما و دانشگاهيان پاسخ دهند كه چرا كم كاري كرده اند و نه احمدي نژاد. همين منتقدين سرسختي كه صدها ساعت در موضوعات مختلف سخنراني كرده اند پاسخ دهند كه چه درصدي از گفتارشان در باب عدالت بوده است.
همين كه احمدي نژاد توانست ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ مفهوم زيرخاكي عدالت را بر سرزبان ها بيندازد تكليفش را ادا كرده و حالا نوبت نخبگان است كه از اين مفهوم پشتيباني تئوريك انجام دهند. اگر هم منتقدين ادعا مي كنند كه «ما مي خواهيم ولي دولت تحويلمان نمي گيرد»، منطق چندان محكمي نيست. اگر به اصل موضوع اعتقاد دارند، نيازي به تحويل گرفتن يا نگرفتن دولت نيست. كار فكري به مجوز هيچ مرجعي وابسته نيست.
منتقدين بنشينند و نظام عدالت را تدوين كنند. اينكه مدام رئيس جمهور و دولتش را متهم به ناآگاهي كنند، هيچ دردي را دوا نميكند.
روح الله رشيدي، دوشنبه 26 آذر1386
|
|....
آقای استاندار! التماس دعا
سلام آقاي استاندار!
مي گويند مستطيع شده ايد و عازم زيارت خانه خدا. قبول باشد انشاءالله. حجکم مقبول و سعيکم مشکور. «حج» بر مستطيع واجب است و عدول از آن موجب عقوبت. پس هر چه سريعتر بايد شتافت و به تکليف عمل کرد. لحظه اي درنگ جايز نيست. فرمان خداست و از فروع دين. نمي توان به هيچ بهانه اي، ترک واجب نمود. تبصره اي هم در کار نيست.
دعا کنيد ما را هم. آن هنگام که در مقابل گنبد سبز نبوي ايستاده ايد به ياد ما هم باشيد. به ياد ما و تمام آنهايي که براي زيارت حضرتتان لحظه شماري مي کنند و هنوز آنقدر توانمند نشده اند که توفيق شرفيابي يابند. دعا کنيد «اقشار آسيب پذير» را. راستي حاشيه نشين ها يادتان نرود. ملازينال، ايده لو، احمدآباد، حيدرآباد و ... آبادهاي ديگر فراموشتان نشود. آخر اين روزها لرزش زمين بدجوري آنها را به واهمه انداخته. حتماً مي شناسيد اينها را. اينها همان محلاتي هستند که بارها و بارها آمده ايد و کوچه پس کوچه هاي گل آلود آنها را درنورديده و خانه به خانه جوياي احوالشان شده ايد. آري، مي شناسيد اينها را. اينها هم شما را مي شناسند. از افتخارات دوران استانداري شما همين بس که، سنگ صبور اين جماعت بوده ايد. هر ملالي که عارضشان بوده بلافاصله شما را يافته اند و شما نيز دردشان را مرهمي نهاده ايد. بدانيد که اين افتخار جز شما نصيب هيچ احدالمسئولي نشده است. پس جا دارد که سر سجده بر پيشگاه رباني فرود آورده و در فضاي نوراني مسجدالحرام، بارها و بارها خدا را به پاس اين توفيق سپاس گوييد.
آرزوي اين جماعت اين بود که پيش از غزيمت به بيت خدا، به رسم گذشتگان، دعوتشان کرده و از ايشان هم طلب دعاي خير مي نموديد. يا اينکه به سياق هر روزتان، قدم بر تخم چشمان اين «فراموش شدگان» نهاده و آنها را به اندک لطفي مورد نوازش پدرانه و البته مسئولانه قرار مي داديد.
برويد. خدا به همراهتان. خيالتان از استان هم راحت باشد. شکر خدا همه هستند و کارها به صلاح. هيچ ملالي از جانب مردم، شما را پريشان و آشفته خاطر نسازد. نگران تبريز هم نباشيد. زلزله آمد که آمد. طبيعت خداست و هزاران ماجرا. مبادا در اثاي مناسک حج به اين بينديشيد که صدها هزار انسان «آسيب پذير» _ نمي گويم مستضعف چون ممکن است بعضي ها حالشان به هم بخورد!_ شب ها را در چهارديواري سست و گِلي به سر مي کنند. در آن لحظات پرمعنايي که در جوار حرم امن الهي به طواف مشغوليد، براي اينان نيز طلب امنيت کنيد.
نباد لحظات معنوي و منحصربفرد حضور در کنار کعبه را با ياد کودکانِ «زير خط فقر»، که در دامنه هاي سرخاب در التهاب فرداي مبهم تب کرده اند، برهم بزنيد. مبادا اوقات ناب و غيرقابل توصيفِ زيارت آرميدگانِ بقيعِ فاطمه را با انديشه صف کشيدگان مقابل کميته امداد، براي خود تلخ کنيد. راستي به حسن مجتبي(ع) بگوييد که سخاوت از سر و روي شيعيانش مي بارد!!
شما به نمايندگي و وکالت از مردم آذربايجان، «حاجي» مي شويد. پس بي خيال همه چيز. هر کس هر چه مي خواهد بگويد. اينکه بعضي ها نق بزنند که «مگر استاندار تمام کارهايش را انجام داده که راهي حج شده؟» مهم نيست. اينکه شما استاندار شده ايد، دليل بر اين نمي شود که از انجام مناسک عبادي و ديني واجب خود پرهيز نماييد. اينکه، چون شما استاندار شده ايد پس نبايد فراغت داشته باشيد، انتظار بيجايي است. مگر مسئول شده ايد که جان عزيزتان را هلاک سازيد؟ مگر روزي که حکم استانداري به نامتان زده شد، سوگند خورده ايد که براي رفع مشکلات مردم حتي لحظه اي از آنها دور نباشيد؟ مگر تنها شما مسئوليد؟ پس اينهمه آدم حسابي که نان مسئوليت مي خورند چه کاره اند؟ چرا تنها شما بايد از «حج» خود فرو گذاريد و به مردم بينديشيد؟
آري برويد. ولي بدانيد که ما دلمان در همين ايامي که نيستيد به شدت براي شما تنگ خواهد شد. چرا که به ديدن سيماي شما در سيماي استاني عادت کرده ايم! موقع رفتن که ما را خبر نکرديد، لااقل در موعد بازگشت عارفانه اطلاع دهيد تا به پاس قدرشناسي به پيشواز آييم. اما نه . شايد در آن روز هم از ما بهتران زودتر مطلع شوند و نوبت به ما نرسد.
الغرض. دعايمان کنيد. همين و بس.
روح الله رشيدي، یکشنبه 18 آذر1386
|
|....
مستضعفین را سانسور می کنند
»مستضعف» از جمله آرمانیترین و اساسیترین واژگان رایج در ادبیات شیعی است که همواره همراه و قرین تمام نهضتهای اصلاحی و به واقع اصلیترین عامل انگیزش این نهضتها بوده است. هیچگاه شاهد حذف این معنا در فرآیند مبارزات عدالتخواهانه نبودهایم و اساساً در صورت حذف آن، پشتوانهای برای این مبارزات متصور نبوده. در آخرین نهضت عمومی از این نوع، در ایران سال 57، دقیقاً همین گفتمان بود که خیزش عظیم و همهگیر ایرانیان را شکل داد و در پی آن نیز مانع بزرگ برپایی عدالت از سر راه مردم برداشته شد.
در یکی از بدیعترین فقرات تاریخ این سرزمین، فرمانی صادر شد مبنی بر تشکیل «بسیج مستضعفین»، تا آنچه در معارف دینی به مسلمانان وعده داده شده، تحقق یابد. به واقع با این اقدام، تکلیف انقلاب اسلامی در قبال وضع موجود و موعود مشخص شد. زمانی که سخن از مستضعفین به میان میآید، لاجرم مستکبرین نیز وارد گود میشوند و جریانی دوسویه با محوریت دو گروه یاد شده شکل میگیرد که تقابل آنها از ازل تا ابد، جهتگیری تاریخ را مشخص کرده است...
امروز و پس از 3 دهه از وقوع انقلاب اسلامی، وضعیت به گونه دیگری است. طی یک حرکت تدریجی و به شکلی خزنده، واژه «مستضعفین» در مجموعه واژگان رایج جامعه ایرانی رنگ باخته و به اصطلاحی فاقد مابه ازای خارجی مبدل شده و در مقابل، برای خالی نبودن عریضه، معادلهای بیوزنی همچون «آسیبپذیرها» جای آن را گرفته است.
اینکه دیگر هیچ ردپایی از واژگانی نظیر «مستضعف» و «فقیر» در ادبیات سیاسی و اقتصادی ایران نمیبینیم، نشان از چه دارد؟ آیا عنصر استضعاف موضوعیت خود را از دست داده؟ یا اینکه تمام مستضعفین به وضع مطلوب رسیدهاند و عدالت نیز به بهترین وجهش برپا داشته شده؟
جریانی که پس از جنگ، با تفکرات اقتصادی مبتنی بر اصالت تکنیک در قلب دولت جمهوری اسلامی شکل گرفت، آشکارا به سمتی حرکت کرد که دیگر نشانی از تقابل نفسگیر «فقیر و غنی» و «مستضعف و مستکبر» وجود نداشته باشد. تکنوکراتهای حاکم بر دولت سازندگی، با سانسور فکری مردمی که از جنگ 8 ساله رها شده بودند، واژگان تهییج کننده را حذف کردند تا در پی این اقدام، «آرامش» را به جامعه جنگ زده ایران بازگردانند. به زعم گردانندگان دولت سازندگی، دامن زدن به استعمال واژگانی همچون «مستضعفین» تنشزا بوده و درگیریهای اجتماعی را گسترش می داد. پس همان بهتر که نماد استکبار –آمریکا – برجسته شده و مستکبرین داخلی در پرده قرار گیرند...
سانسور عجیب و تخدیرکننده حاکم بر فضای فکری جامعه ایران به قدری مؤثر افتاد که حتی دامن «بسیج مستضعفین» را نیز گرفت. به گونهای که امروز تنها شاهد استعمال «بسیج» خشک و خالی هستیم و خبری از «مستضعفین» در پسِ آن نیست. ترکیب این دو واژه، حتی در نگاه انقلابیون آرمانگرا نیز نامأنوس و نامتعارف جلوه میکند و این نشان از قوت سانسور یاد شده دارد.
پاسخ به اینکه «چرا این سانسور اتفاق افتاد؟» چندان سخت نیست. کافی است در معنای ظاهری «مستضعفین» دقت کنیم. این واژه اسم مفعول است. یعنی «کسانی که ضعیف نگهداشته شدهاند». وقتی کسی ضعیف نگهداشته میشود، قطعاً کسی هم هست که آنها را «ضعیف نگهداشته است»و بسیج مستضعفین یعنی قیام «ضعیف نگهداشته شدگان» برای به زیر کشیدن «ضعیف نگهدارندگان». روشن است که در این صورت، حاشیه امنی برای «ضعیف نگهدارندگان» وجود نخواهد داشت.
و اینان همواره با خیل کثیری از مبارزین و شورشگران گلاویز خواهند بود.
وقتی گفته می شود در جامعه مستضعف وجود دارد، بلافاصله این پرسش پیش میآید که پس مستکبری هم وجود دارد و او کیست؟ این نیز یک عکس العمل عقلانی است.
حال چه باید کرد؟ بهترین راه همین است که میبینیم؛ تعدیل و تحریف واژگان و از حساسیت انداختن جماعت مستضعف در قبال آنچه بر آنها روا داشته میشود.
ستیز مستضعفین و مستکبرین، مرز نمیشناسد و نمیتوان با ظاهرآرایی، انقلاب را مبدل به پدیدهای فانتزی کرد. روح انقلاب اسلامی جز بر پیشروی مستضعفین نیست و اگر این روح از کالبد انقلاب اسلامی خارج شود، هیچ توفیری با انقلابهای دنیای غرب نخواهد داشت.
«سانسور مستضفین یعنی سانسور انقلاب». و حذف مستضعفین یعنی مرگ انقلاب.
روح الله رشيدي، شنبه 3 آذر1386
|
|....
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تاریک و سرد، مثل زمین، آسمانمان
اینگونه شد به لطف شما داستانمان
دلخوش به قصههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستهی دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان
امید مهدی نژاد
روح الله رشيدي، پنجشنبه 24 آبان1386
|
|....
گویا ریشه کفایت خشکیده است
«قربانت شوم!
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله _ حاکم قم _ را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم، به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید، فرستادم تا او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.
زیاده جسارت است؛ تقی»
ایرانی ها مردمانی عاطفی هستند و همین عاطفه، آنها را از ملل دیگر متمایز می سازد. علقه های خانوادگی و رفاقت های ریشه دار، از این جماعت مردمی دوستمدار ساخته است. قوت این روابط به قدری است که حتی اساسی ترین ضوابط نیز در مقابلش سر تسلیم فرود می آورند. این خصلت انسانی بسیار مورد تکریم است و کسی دوست ندارد جامعه ایرانی همانند ممالک سرد و بی روح مدرن، عاطفه را به مسلخ ببرد ولی مثل اینکه آش این عاطفه و دوستمداری زیادی شور شده و عنقریب است که ذائقه همگان را کور کرده و مجبورمان کند که به دامن همان غربی های سردمزاج پناه ببریم.
قرار بر این نبود که در اداره مقدرات یک مملکت و اعاده حقوق یک ملت از علقه های خانوادگی بهره جوییم. ولی ما این کار را کردیم. توصیه عمه و خاله که هیچ، توصیه های همکلاسی دوره ابتدایی نیز می تواند سیاست مدیریتی و رفتارهای مدیران ما را رقم زده و مسیر اداره امور را تغییر دهد. حتی حفظ دوستی های سرکوچه نیز برای ما از برپایی حق مهم تر است.
روزی که میرزاتقی خان امیرکبیر خطاب به ناصرالدین شاه از توصیه عمه و خاله در اداره امور مملکت سخن می گوید، درد بزرگ جامعه ایرانی را نیز برای ثبت در تاریخ بازگو می نماید. او بر آن بود تا در 3 سال صدارت خود، ریشه های این خصایص ویرانگر را برکَند ولی مگر می شود براحتی ما ایرانی ها را مجاب ساخت که اجرای قانون و اعاده حق، آشنا و فامیل و دوست و رفیق نمی شناسد.
بی خود نیست که هر چه بیشتر علی(ع) و عدالتش را یاد می کنیم، بیشتر از گذشته از مدار عدالت خارج می شویم. چون تمسخر یک معصوم و آرمانهایش عقوبت دارد و ما عقوبت کردارمان را می کشیم.
چند سال پیش که شعارهای مدرنیستی در کشور باب شد، از «شایسته سالاری» سخن ها گفتند ولی هر چه شایسته سالاری رسمی تر و عمومی تر! می شد، گره های کور مدیریتی نیز بیش از گذشته می شد. چرا؟ آیا شایستگان بی کفایت بودند؟ یا نه، بی کفایت ها حلقه شایستگان را تشکیل داده بودند؟
کجا دیده و شنیده اید که گوش یک مدیر بی کفایت را گرفته و از مجموعه اش بیرون انداخته باشند؟ به تازگی هم مد شده که «حرمت» مدیران نگه داشته شده و از ریختن آبرویش حذر می کنند. اما کسی نیست هزینه آبروهای رفته در سایه «گَندکاری»های جناب مسئول را بپردازد.
هر کجا که رگه های نابسامانی مشاهده می شود بلافاصله بوی عشیره و اقربای مدیریتی به مشام می رسد. هر کجا گَندی زده می شود بی تردید ردپای توصیه های عمه و خاله در گماردن مدیر بی کفایت قابل رویت است. والا کسی که در سیر طبیعی و با طی طریق به کرسی نشسته باشد، محال است بی کفایت از آب دربیاید اگر هم اینگونه شود ملالی نیست، چون مسیر طبیعی را پیموده و تمام استعدادش را عرضه داشته است.
ما گرفتاریم. ما فقیریم ولی فقر ما از جنس افریقای استثمار شده نیست. استثمارگران از ما گوهر گرانبهایی را به یغما برده اند. آنها سرچشمه کفایت را در این مملکت خشکانده اند. هم از این روست که سلاطین دوازده ساله در نزد ما ایرانیان همچنان به چشم ابهت نگریسته می شوند. گِل ما را به اینگونه سرشته اند که همواره به بی کفایتی معترض باشیم ولی به محض اینکه خود در مسندی نشستیم به این سلسله دوام بخشیم. ما معترضیم. به پارتی بازی و بی قانونی معترضیم. ما متنفریم از فامیل بازی، اما خود در همه این فنون بهترین هستیم. همه دوست داریم که بهترین ها سرِکار باشند اما خودِ ما، آری خودِ ما، بدترین ها را برای تصدی مناصب هُل می دهیم. نه تنها دیگران را، بلکه خود را نیز بر گُرده مردم تحمیل می کنیم.
ما شعار می دهیم. ما شعار می دهیم که به دنبال شایسته سالاری هستیم. می ترسم بگویم دروغ می گوییم که مخالف فامیل بازی هستیم. کدامیک از ما نیستیم؟ همین ما که فریادمان گوش فلک را پر کرده، بهترین انتخابهایمان از میان پسرخاله ها و پسردایی ها و بچه محل هایمان است.
زیاده جسارت است؛ خودمان را اصلاح کنیم، دنیا اصلاح می شود.
روح الله رشيدي، دوشنبه 21 آبان1386
|
|....
... و اينگونه زورگيری مباح میشود
قالبهاي اجتماعي، كه براي انتظام بخشيدن به امور شكل مي گيرند، در گذرزمان جماعت را نيز به شكل خود درميآورند. به همان نسبت كه اين قالبها نتراشيده و بدقواره باشند، جماعت نيز به همان نتراشيدگي و بدقوارگي خواهند بود. هر چه در بنا كردن قواعد، از مصالح نامتناسب بهره گرفته شود، به همان نسبت نيز خصائل مردم و به تبع آن نظام زندگي مردم متاثر خواهد بود. قالبسازان – برنامهريزان – هستند كه مردم را با خلق و خوي خاصي بار ميآورند و آنها را واجد صفات مشخصي ميكنند. اين وضعيت بويژه در زندگي منفعلانه مدرن شهري نمود بيشتري دارد. در اين شرايط، دل و جان مردم با جامعه و آنچه در آن روال ميشود، همراه است.
اخيرا و در پي درگرفتن بحثهاي اتوبوسي و بگومگوهاي منحصر به فرد مردم تبریز با رانندگان، به اين مفهوم با قوت بيشتري معتقد شدم كه برنامهريزان و متوليان جامعه ميتوانند مردم را در مسيري قرار دهند كه كينه و نفرت در ميانشان شعلهور شود.به واقع اين عده قليل هستند كه كثيري از مردم را در مقام خصم در مقابل هم ميچينند. همينان پرخاشگري و عصبيت را در شخصيت جماعت نهادينه ميسازند و الا چگونه ميتوان تصور كرد مردمي را كه بيآنكه تزاحم منافعي داشته باشند، به جان هم بيفتند. بخشي ازا ين تضاد منافع زائيده فطرت است ولي بخش اعظم آن از دل قوانين بشري بيرون ميتراود.
روال شدن نصب قواعد ناقص ميتواند جامعه را در سراشيبي سقوط قرار دهد و اخلاقيات را قرباني سازد. تصور كنيد قانوني تصويب ميشود كه هم تصويبكنندگان و هم مجريان يقين دارند كه امكان اجراي آن وجود ندارد. پس براي چه تصويب ميشود؟ در اين حالت توپ در ميدان مردم است و مردم بايد به ترتيبي كه خود ميدانند، جور اين نقصان را بكشند.
بسياري از قوانين هستند كه مسير را براي مباح كردن پشتيها هموار ميكنند. از رهگذر قوانين خشك و بيمبنا است كه بسياري از مفسدهها جان ميگيرند. حال ميخواهد اين مفسده اختلاس ميلياردي از سيستم بانكي باشد يا به هم ريختن تعاملات اجتماعي مردم بواسطه قيمت كرايه اتوبوس و يا قيمت نان! وقتي قانونگذا تصويب ميكند كه قيمت نان 125 ريال باشد و به خوبي ميداند كه عملا امكان ندارد تا ريال آخر در خريد و فروش محاسبه شود، چرا اينگونه ميكند؟ لابد او ميداند كه اگر حتي ريالي از مال كسي بر خلاف ميلش تصرف شود، معنايي جز دزدي نميدهد.
اين روال ناصواب بويژه در سالهاي اخير باب شده است و اتفاقا از همين زمان نيز شاهد درهم ريختن بسياري از مناسبات انساني در جامعه هستيم. شاهديم كه به تدريج مردم از مدار انصاف خارج ميشوند هر كس هر كجا موقعيتي گير ميآورد، بلافاصله در صدد منفعتطلبي برميآيد و در رسميت يافتن اين خصلت، برنامهريزان و قانونگذاران مجرمند!
چند سال پيش تصويب شد كه قيمت بليط اتوبوس شركت واحد 250 ريال باشد. در حاليكه همه ميدانستند كه چنين رقمي امكان وجودي ندارد. بدين ترتيب عملا مجوز تصرف نامشروع در اموال مردم به شركت واحد صادر شد. تصور كنيد كه صدها هزار نفر عليرغم ميل درونيشان و با اكراه يك ريال از دست بدهند. و اين يك ريال ها تجميع شده و به شكل حقوق كاركنان و تجهيز اتوبوسراني و ... مصرف شود. آيا نميتوان مدعي شد كه به همين راحتي زندگي كثيري از مردم را آلوده كردهايم. البته معصيت بزرگ را مسببان مرتكب شدهاند. اي كاش منتسبان به اسلام، معارف ديني را با نگاههاي فانتزي خود، به ابتذال نميكشيدند تا به راحتي آب خوردن، دزدي در جامعه مباح شده و حلال و حرام به اصطلاحات كهنه مبدل شوند.
اين گفتار فقط اشارتي ناقص به موضوع است و الا اگر قصد برتحليل بيشتر باشد، با حيرت تمام درخواهيم يافت كه بسياري از شئون زندگي ما حكايتي مشابه دارند.
روح الله رشيدي، پنجشنبه 17 آبان1386
|
|....
من استعفا مي دهم تا استعفا دادن به خاطر بي كفايتي رسم شود. تا اثبات كنم كه مي فهمم كه نمي توانم. من تمام كاستي هاي ناشي از بي تدبيري هايم را به گردن مي گيرم تا گردن گرفتن كاستي ها به امري عادي و البته حتمي تبديل شود.
من استعفا مي دهم و چرا ندهم در حاليكه:
هنوز "پروازي" هستم. هنوز نتوانسته ام دلم را با خود به محل خدمتم بياورم. هنوز نخواسته و نتوانسته ام جمال مباركم را به مردم نمايان سازم. هنوز نتوانسته ام يك كار بزرگ و درخور براي مردم ولايتم به ثمر بنشانم. هنوز نتوانسته ام با مردمم حرف بزنم.
من استعفا مي دهم
چون نمي دانم در زيرمجموعه تحت مديريتم چه مي گذرد. چون مديرانم هر يك سازي به دست گرفته و هر گونه كه ميل كنند مي زنند. چون وجود و عدم من برای مدیرانم یکسان است.
من استعفا مي دهم
به خاطر چشم هاي منتظري كه در حسرت عدالت به درب سياست دوخته شده اند. به خاطر دست هاي پينه بسته پيرمردهاي هفتاد ساله كه در سرماي زمستان، گردن كج كرده اند تا براي كسب معاش "بتون" خرد كنند. و البته به خاطر شكم هاي برآمده كه به لطف بي كفايتي من و همقطارانم سد راه عدالت شده اند.
من استعفا مي دهم
چون نتوانسته ام بفهمم كه 350 ريال و 1120 ريال سكه رايج اين مملكت نيستند. چون براي 150 ريال مردم را به جان هم انداخته ام. چون زورگيري را رسميت بخشيده و دزدي را مباح كرده ام. چون به جاي گره گشايي از امور، "گره ساز" شده ام.
من استعفا مي دهم
چون فرهنگ را به سكون و رخوت كشانده ام. چون "شمس تبريزي"، "شهريار"، "محمدتقي جعفري"، "طباطبايي"، "اميني" و ... را به ديگران سپرده ام. چون نمي توانم توفير "فرهنگ" را از "برداشت هاي شخصي" تشخيص دهم.
من استعفا می دهم
چون در بیمارستانهای تحت مدیریت من، بیماران را فله ای به اتاق عمل می برند و همانند مجرمان، آنها را در سخت ترین شرایط به تحمل وامی دارند.
آري من استعفا مي دهم و با صداي بلند فرياد مي زنم كه نترسيد. با استعفاي من آسمان به زمين نخواهد آمد. با استعفاي من چشمه هاي رحمت نخواهد خشكيد و مملكت به ويرانه مبدل نخواهد شد و انقلاب به خط پايان نخواهد رسيد و شايسته سالاري دفن نخواهد شد...
***
براستي چرا استعفا دادن در مملكت ما اينقدر سخت است؟ چرا بركناري، استعفا يا جابجايي يك مدير معمولي تا اين اندازه واجد اهميت است كه تمام ظرفيت تبليغي ما را به خود مشغول مي سازد و حواشي آن همه چيز را به فراموشي مي سپارد؟
اين گونه ي رفتاري نزد ايرانيان است و بس. فقط در كشور ما رسم است كه تا اشارتي كوتاه به تعويض يك صاحب منصب مي شود هياهو و جنجال و البته "گمانه زني" شروع مي شود و مخالفين و موافقين، اطلاعات پشت پرده شان را به رخ مي كشند.
شما هر اندازه هم سياسي باشيد و اخبار را پيگيري كنيد نخواهيد توانست نام سخنگوي كاخ سفيد يا وزارت خارجه امريكا را به ذهن بسپاريد. از بس كه مدام در حال تغييرند. و لابد به خاطر داريد روزي را كه خبرهايي مبني بر تغيير سخنگوي وزارت خارجه خودمان به گوش رسيد. چه شد؟ انگار كه قيامت شده و مملكت به بن بست رسيده باشد.
شايد بتوان از اين رويه استنتاج كرد كه «اشخاص» براي ما حكم «همه چيز» را دارند. به نظر مي رسد همين فضا نيز عامل غريبه بودن مسئولين بي كفايت با واژه اي به نام استعفا باشد. امروزه از ثبات مديريتي به عنوان مؤلفه موفقيت مديران ياد مي شود ولي اينكه نمي تواند قاعده اي براي توجيه بي عرضگي باشد. اگر استعفا دادن و گردن گرفتن كاستي ها، امري عادي تلقي شود، چه نيازي به تحمل ايهنمه مدير ناكارآمد و بي كفايت خواهد بود.
براي مثال فرض كنيد كه فرماندار يك شهرستان به دليل ناتواني در هماهنگ سازي سازمان ها و بكارگيري آنها براي رفع مشكلات مردم استعفا دهد. كجاي اين اتفاق عجيب خواهد بود. يا اينكه استاندار يك استان به دليل ناكارآمدي و ناتواني در تسلط بر منطقه مديريتش به اين تصميم برسد كه بايد كنار رود، با وجود پاچه خوارها و غوغاگران، او نه تنها كنار نمي رود بلكه تلاش مي كند تا با توجيهات مسخره به حفظ موقعيت خود بينديشد.
اصولاً اين انتظار چندان هم دور نيست كه روزی استعفا دادن و بركناري مديران ارزش خبري خود را از دست بدهد به قدري كه حتي يك سطر هم به آن اختصاص نيابد.
روح الله رشيدي، سه شنبه 8 آبان1386
|
|....
از جمله مشغله های مداوم ذهنی بشر این بوده که چگونه زندگی کند. به بیان ساده تر، نوع بشر به دنبال یافتن مسیرهای ساده و نزدیک برای رسیدن به بهترین ها در تکاپو بوده است. این تکاپو، طبعاً او را به تفکر واداشته و اندیشیدن را یگانه راه نیل به مقصود مطلوب جلوه گر می ساخته است. در این فعل و انفعالات است که محصولات فکری تولید شده و موجودی متفکر و واجد شان اندیشه گری تربیت می شود.
اما امروز ...
امروز همه چیز بر کاکل "مد" می چرخد. مقصود از "مد" هر آنچیزی است که عمومیت دارد یعنی چون همه می گویند درست است، پس درست است. اینکه بشر "چگونه زندگی کند" باز هم برایش مهم است. تصمیم گیرنده اصلی خودش هست و خودش نیست. بیان دیگر: امروز تصمیم گرفتن بسیار سهل شده. لابد بلافاصله ذهنتان معطوف مواهب و دستاوردهای گره گشای تکنیک مدرن خواهد شد. آری! بنده هم اینگونه تصور می کنم که در روزگار جدید، با وجود اسباب متعدد زندگی، تصمیم گیری بسیار آسان است. فقط کافی است دل به موج حرکت روزمره مردمان بسپاری تا تمام آنچه نیاز داری برایت نمایش دهند و بدین ترتیب تو بی آنکه زحمت کمترین تفکری را به خود دهی صاحب "مشی" زندگی می شوی.
اینکه چه بخوریم، چه بنوشیم، چه بخوانیم، چه بپوشیم، چه ببینیم، چه بشنویم، چگونه راه برویم، چگونه بخوابیم!، چگونه بیندیشیم، به چه بیندیشیم، چه چیزی را تایید کنیم و چه چیزی را رد ، خلاصه اینکه صحیح چیست و ناصحیح کدام؟ همگی براحتی قابل حل اند. کافی است تا "مد روز" را دریابی. آنوقت خواهی دید که "زندگی اصلاً سخت نیست". جای جای زندگی ما آکنده است از تصمیماتی و کنش و واکنش هایی که در پس آنها اثری از "خود"مان نیست.
مخالفت می کنیم، چون مخالفت کردن "مد" است. موافق می شویم، چون "خیلی"ها موافق اند. اعتراض می کنیم چون با "مد" است. سکوت می کنیم چون "اکثریت" ساکت اند. درس می خوانیم چون "همه" می خوانند. به دانشگاه می رویم چون "مد" است. "تلویزیون" می بینیم چون همه می بینند. در این شرایط همه همدیگر را نصیحت می کنند که چرا به دنبال دردسر هستی؟ تو هم یکی از همین مردم. مگر نمی بینی همه دارند فلان کار را می کنند تو هم بکن". دقت فرمایید. هیچ منطقی جز اینکه "همه می کنند" در پشت حرکات "مد زده ها" نیست.
اسارت در بند "مد"، ای کاش، به ظواهر و تجلیات بیرونی ختم می شد. حتی "ایمان آوردن و کافر شدن" نیز در روزگار ما در بند "مد" است. اینکه چگونه "متدین" شویم و اصلاً چرا متدین شویم، بازتابی از "مد" است. اندیشیدن، که خود ابزار غلبه بر "مدپرستی" است، خود نیز وابسته به این است که تا چه اندازه در کلکسیون "مد"ها جایگاه دارد. "حق" و "حقیقت" نیز در مقابل سیل ویرانگر "مدگرایی" ناچار به تسلیم می شود. در جامعه "مد زده"، حقیقت همان است که "هست". "حق" نیز چیزی جز آنچه دیده می شود نیست. بنابراین چیزی فراتر از "مد" موضوعیت ندارد. هر چه هست همین است و بس. قوه عاقله مردم، در پیشگاه هوس عمومی ذبح می شود بی آنکه صدایی از حنجره "عقل گرایان" بلند شود.
استیصال و درماندگی خیل مردمی را نظاره گر هستیم که نای همپایی با جریان "مد زدگی" را ندارند. یعنی معونه شان به قدری نیست که بتوانند به این مسیر ادامه دهند. اما راه گریزی وجود ندارد. یا باید بدوند و یا اینکه زیر دست و پا مانده و جان بسپارند. هزینه های گزاف زندگی مد زده، نفس کشیدن را جیره بندی کرده اما جسارت و جرات اعتراض را هم نداریم چه رسد به اینکه به مقابله برخیزیم. ا
لبته قصدم از بکار بردن مکرر واژه های "همه" یا "اکثر"، کنایه زدن به "دموکراسی" نیست چون فعلاً "مد" شده که همه "دموکراسی" را ستایش کنند. پس ما هم همین می کنیم!
روح الله رشيدي، یکشنبه 28 مرداد1386
|
|....
«عوام زدگي نوشتاري» عنوان نوشتاري از خليل غلامي است در شماره 86 روزنامه سرخاب www.sorkhab.ir http://، كه با اشاره به نوشته هاي بنده در هفته نامه آذرپيام، شديداً به آنچه از آن به نام «عوام زدگي» ياد مي كند، تاخته است. اگرچه بارها در همان هفته نامه مطالبي در توضيح اين قبيل انتقادات آمده است، ليكن براي ارج نهادن به عنصر نقد، ذكر نكاتي را خالي از لطف نمي دانم:
اگر بخواهيم _ بر سياق مخالفين عوام زدگي _ به شكل تخصصي وارد نقد شويم، نخستين پرسش اين است كه:
_ «عوام» يعني چه؟
_ به چه طيفي اطلاق مي شود؟
_ «عوام زدگي» چيست؟
_ «عوام زده» كيست؟
آنگونه كه از اين دست مطالب برمي آيد، «عوام» را قاعدتاً بايد واژه اي در رديف «احمق»، «نفهم»، «كودن»، «ابله»، «بي بهره از شعور» و كلماتي هم وزن اينها دانست. و جز اين نمي تواند باشد. چرا كه امروزه تصويري كه از «عوام زدگي» ارائه مي شود، گوياي حالتي است در رفتار انسانها كه ميل به مزخرف گويي دارند. اگر مخالفين عوام گرايي بخواهند اين گفته را رد كنند بايستي تعريف ديگري ارائه نمايند. كه تاكنون بنده شاهدش نبوده ام.
اگر مسامحتاً نقطه مقابل «عوام زدگي» را «تخصص گرايي» فرض كنيم _ كه ظاهراً نيز اينگونه است _ نمي توانيم با اين دستاويز، عوام بودن را صفت منفي تلقي نماييم. تازه اگر «تخصص» را نيز تحصيل آكادميك در يكي از رشته هاي علوم بدانيم، بازهم نمي توان سايرين را متهم به «نفهمي» كرد. كدام متخصص دانشگاهي را مي توان يافت كه در تمام حوزه هاي علوم داراي تبحر است؟ ناگفته پيداست كه تمام متخصصين علوم، نسبت به بعضي ديگر از شاخه ها «جاهل» هستند. و اين يك خصيصه منفي به شمار نمي آيد. بلكه طبيعت زندگي و استعدادهاي مردمان است كه چنين اقتضائي دارد.
از «عوام زدگي نوشتاري» و همچنين مشابهات آن در ساير نشريات چنين برمي آيد كه به زعم مخالفين عوام زدگي، هر چه زبان نوشتار، ساده و نزديك به فهم «عمومي» باشد، به همان مقدار در دامن«عوام زدگي» غلطيده است و اين يعني «ابتذال در نوشتار»! بر اين اساس يك نويسنده فهيم و بلندمرتبه كسي است كه از واژگان غامض و ثقيل بهره جويد به گونه اي كه جز خودش كس ديگري را ياراي «فهم» آن نباشد.
متاسفانه در دو سال اخير گفتمان يكطرفه اي! غلبه بيشتري يافته است كه تلاش دارد تا اين ذهنيت را تقويت نمايد كه هر چه يك صاحب منصب، «ساده»، «گويا» و از زبان مردم سخن بگويد، دارد آنها را فريب مي دهد و عوام گرا است و برعكس هر چه در مواجهه با مردم از كليدواژه ها و اصطلاحات خاص و ترجيحاً لاتيني استفاده شده و گريزي نيز به قواعد فلسفي زده شود، در اين صورت، طرف داراي وجاهت علمي و واجد شعور بيشتري است!
اشاره شده است كه بنده در صدد كشاندن «سخنان درپيتي اتوبوس هاي واحد و صف شير به مشي روزنامه نگاري» هستم. يا اينكه در نوشته هايم به «نظر مردم درمورد كارها و مصوبات دولت» توجه دارم. همين ادعا كافي است تا ادعاي نخستين ما مبني بر اينكه داعيه داران مخالفت با عوام زدگي، «عوام» را مرادف با «مردم» دانسته و در نتيجه به نام اعتراض به عوام زدگي، خواسته و يا ناخواسته، «مردم» را مورد تفقد روشنفكرانه! خود قرار مي دهند. اينكه ادعا شود "سخنان مردم در اتوبوس و صف شير «درپيتي» است" نشانگر چيست؟ بنده اعتقاد ندارم كه اين سخنان «درپيتي» است. چرا كه نمي توان از كارگري كه از لحظه بالا آمدن آفتاب تا ابتداي شب به سخت ترين كارهاي بدني مشغول است، توقع داشت كه به تجزيه و تحليل فرمولهاي پيچيده و متناقض اقتصادي و تحليل نمودارهاي مربوط به تورم، نرخ بهره و ... بپردازد. او خود، نمودار وضع موجود است و وضعيت معاش او گزارشگر و حتي تحليلگر برنامه هايي است كه «متخصصين» عرضه داشته اند. او تنها با وجه اجتماعي اقتصاد كار دارد و اينكه كدام ضرايب در چه حالتي تغيير مي يابند، چندان براي او اهميتي ندارد و نبايد هم داشته باشد.
يك نويسنده _ چه تحليلگر باشد و چه نباشد _ نمي تواند در خلاء سخن بگويد. او نبايد از ترس اينكه اگر دردهاي عمومي را بگويد، متهم به «عوام زدگي» خواهد شد، از بيان «واقعيات» اطرافش طفره رود. به بيان ديگر نمي توان در كنج گرم دانشگاهها و پشت پنجره ها نشست و براي مردم افاضه نمود. چرا كه هيچ قاعده اي در غيبت مردم، داراي شانيت و موضوعيت نيست. ما كم نداريم متخصصيني را كه «حمال اطلاعات» هستند كه هيچگاه «دانسته هاي تخصصي» خود را به محك اجتماع نيازموده اند. اينان مي توانند در يك كنفرانس علمي با آب و تاب تمام، به «فضل فروشي» بپردازند ولي وقتي نوبت به آزمودن دانسته هايشان در «زندگي عمومي» مي رسد، با افاده هاي متكبرانه، اذعان مي كنند كه نمي توانند با «جماعت عوام» دمخور شوند.
مي توان ادعا نمود كه امثال آقاي غلامي در همان فضاي مملو از تناقض به سر مي برند كه حكومتگران آن فضا، تعدادي واژه و اصطلاح مبهم و در عين حال «دهن پركن» هستند. در اين محدوده جغرافيايي، اكثر غالب جماعت، غيرشايسته و فاقد شعورند و عده انگشت شماري وجود دارند كه «مي فهمند». نثر جناب غلامي نيز دست كمي از نوشته هاي پيچيده و غامض ندارد و اگر نبود شناخت قبلي از ادبيات ايشان، محال بود بتوان براحتي دريافت كه ايشان مي خواهند چه بگويند. به هر روي، باب نقد بسته نيست و از بد روزگار نيز نمي توان در مسير خلاف جريان آب حركت كرد و ظاهراً همه چيز قابل نقد و رد است الا آنچه از چند قرن قبل به عنوان اصل و قاعده در علوم انساني و تجربي پذيرفته شده اند.
تصوير بكار رفته براي تزيين «عوام زدگي نوشتاري» تمام ادعاهاي ما را مورد تاييد قرار مي دهد. اينكه طراح صفحه سرخاب از تصوير جمعيتي كه در حال شعار دادن در يك تجمع عمومي هستند، استفاده كرده، نشانگر همان تلقي متناقض است كه ذكرش رفت. بار منفي مصنوعي واژه «عوام» و نسبت دادن آن به قاطبه مردم، هشداردهنده است. بر اساس متد «ضد عوام گرايي»، تك تك ما نيز در حلقه همين «عوام» هستيم. و اگر اين متد را بپذيريم، لابد پذيرفته ايم كه ما نيز ...
روح الله رشيدي، جمعه 12 مرداد1386
|
|....