تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

جهان ما به فوتبال چه نيازي دارد؟
مدرنیته و اسلام: از نظریهٔ رشد تا توسعه
نامه فردید به هاشمی رفسنجانی
اصول‎گرایی و اقتصاد بازار آزاد
مزایای زرد نویسی حرفه ای
بر سر علم اقتصاد چه آمده است؟
اقتصاد مختلط
ضرورت مهار مصرف گرایی نوین
هژمونی اقتصادی
خاطرات حیدر رحیم پور ازغدی از علی شریعتی
آرشيو


همراهان

 

پیدا
هفته نامه آذرپیام
آرمان خواهی
عالمي ديگر
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
بتکده
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
عقل آباد
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تاکسی نوشت
تادور... تا قله نور
صدايي كه رساست
هذیان پاک
پروانگی
گفتمگفت
نسل آسمان
میم نوشت
چهل تیکه
روز وب
دکتر حسین کچویان
کلاس آبی
دالان مسدس
نون و القلم
دقیقه

.

.

.

 

 

 

 

 

رضاخان میرپنج _که بعداً رضاشاه شد _ عاشقِ نوسازی ایران بود؛ یک پان ایرانیستِ رادیکال. «تجدد» را هم می پرستید. اراده کرده بود تا «ایرانِ متجدد» را بنیاد نهد. پس «وارداتِ تجدد» را در دستور کار قرار داد. هر روز مقداری «تجدد» می خرید و در گوشه ای از ایران توزیع می کرد. مثلاً کارخانه ی ذوب آهن را همانطور complete از بازارهای اروپا سفارش داده و بی کم و کاست مستقر می کرد؛ بعد هم جشن می گرفت که «متجدد» شدیم!

به واقع فهم او از تجدد به همین اندازه بود و اصولاً نمی توانست به گونه ای دیگر بیندیشد. همچنانکه پیشینیانِ او نیز بیش از این از «تجدد» نمی فهمیدند. به زعم رضاشاه، تجدد نیز کالایی بود همانند سایر کالاها، که می شد آن را با پول خرید و بکارش گرفت. این، همان تجددِ مُثله شده است که تبدیل به الگوی تغییرناپذیرِ «تجددِ ایرانی» شد.

با گذشت چند دهه از آن روزگار، همان سنتِ پیشین همچنان پابرجاست؛ البته با تغییراتی در صورت و ظاهر. دیگر صحبت از تجدد در میان نیست؛ امروز، کعبه ی آمالِ ما «توسعه» است. هیچ تغییری هم در «نوع» نگاه ایرانی اتفاق نیفتاده؛ توسعه ی ایرانی نیز همچون تجدد ایرانی ست.

*

شهریارانِ ما _همه ی آنهایی که شهر را می گردانند_ میادین شهر را تخریب می کنند تا خیابان ها را تعریض کنند؛ تا راه را برای عبور اتوبوس های غول پیکرِ «ویژه» بگشایند؛ تا شهر را «توسعه» دهند؛ تا شهروندان را توسعه یافته نمایند.

این، تمام منطقی است که بر مخیله ی شهریارانِ ما حکومت می کند. آنچه در این سیرِ منطقی! به مثابه ی «هدف» یا بهتر بگویم «آرمان»، جلوه گری می کند «توسعه» است. [هدف از شهرنشینی، توسعه یافتگی است]

... اما آنچه شهریاران ما توسعه می نامندش چیست؟ آیا همان است که می گویند در آن سوی دنیا اتفاق افتاده و آنجا را دیگرگونه کرده؟ اساساً چه تصوری از این واژه ی خوش منظر در میان هست؟

به نظر می رسد، این توسعه ای که شهریارانِ ما برایش سر و دست و دل می شکنند، چیزی فراتر از همان تجددِ قدیم نیست؛ فقط اندکی پاستوریزه شده؛[ development]

ما نیز توسعه را کالایی خریدنی و گرفتنی می دانیم [درست همانند موبایل، تلویزیون، اتومبیل، هواپیما و...] که می شود آن را با مُشتی دلار ابتیاع نمود و زد به رگِ شهر تا از این به بعد به شهرمان بگویند «توسعه یافته».

تصویری که از شهر توسعه یافته در ذهن شهریاران ما نقش بسته، ترکیبی است از تعدادی خیابان عریض و طویل _که اتوبان می نامندش _ با هزاران دستگاه خودروی رنگارنگ، به همراه تعدادی ساختمان سر به فلک کشیده ی شیک و پیک. درست همانند کودکانی که تصورشان از «دنیا»، اتاقی است با یک دستگاه رایانه و مقداری چیپس!

آری، خیابان، خودرو و ساختمان، همه ی آن چیزهایی هستند که از توسعه درمی یابند. پس کلنگ به دست گرفته و می افتند به جان برگ و درخت و آب و آیینه.

شهریاران ما به قدری در این دنیای کودکانه ی خودساخته، غرق اند که گوش شان هیچ صدایی را نمی شنود. چشم ها را بسته و پیش می تازند. هیچ مانعی هم جلودارشان نیست. هر گونه زمزمه ای _همانند همین که می خوانید _ را در حُکم «نق زدن»های تعدادی بیمار می دانند که کارشان همین است! برچسب «سنگ اندازی در مسیر توسعه ی شهر» را بر پیشانی آدمی می کوبند تا زبان در کام گیرد.

*

برای شهرم: براستی در تبریز چه می گذرد؟ شهریاران این شهر، با آن چه می کنند؟ آیا گمان می کنند با احداث نمایشگاهی در ویترینِ خیابان امام و قلع و قمع تمام موانع «اتوبوس»، شهر را توسعه داده اند؟!

آیا آنچه هم اکنون در حال تماشای آن هستیم، نمایشی تمام عیار از توسعه ی مُثله شده نیست؟


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 22 مرداد1388 |     |....

 

 

پیش نوشت: می دانم که بعضی دوستان، نسبت به انتقاد از «مدرنیته» حساسیت دارند و من نیز به این حساسیت، احترام قائلم. فرض ما در بیان این قبیل مطالب، بر این است که در مورد «مدرنیته» و خصلت هایش، قبلاً به تفاهم رسیده ایم... و این تنها یک فرض است که می تواند باطل شود!

 

از جمله هدایای مدرنیته برای ما، «برخورد ساندویچی» با همه چیز است... این برخورد، دقیقاً ریشه در عنصری ضروری به نام «سرعت» دارد. اقتضای قهری زندگی مدرن، حذف «اضافات» و «تسریع در زندگی کردن» است؛ باید همه چیز را «خلاصه» کرد تا عقب نماند. طبعاً تمام اجزای زندگی مدرن نیز، متناسب با خودش تنظیم می شود؛ از خور و خواب و تفریح گرفته تا کار کردن و عشق ورزیدن و ابراز محبت و عبادت، بر اساس فرمول «ساندویچی» سر و شکل می گیرند. [عشق ساندویچی، خواب ساندویچی، عبادت ساندویچی، محبت ساندویچی، غذای ساندویچی و در یک کلام؛ زندگی ساندویچی].

حتی «تفکر» و «اندیشیدن» هم ساندویچی می شود و همین نوعِ تفکر است که ما را از «تامل» و «تدبّر» و «تعمّق» بازمی دارد. کتاب را به همین خاطر پس می زنیم، کتاب هم اگر بخوانیم، ترجیح می دهیم، جیبی باشد!

خلاصه، فرمولِ «زود بدهید می خواهم بروم» در جای جای زندگی مان جریان دارد.

در برخورد با پیشامدها تحت تاثیر این فرمول، زود از کوره درمی رویم. با اولین علائمِ خفیفِ یک رویداد، تا آخرش را می رویم و پرونده را هم می بندیم.

«زودباوری» نیز شاید از ثمرات «تفکر ساندویچی» باشد؛ اولین خبر، درست ترین است!

همه ی وقایع را «یک لایه» و «ساده» می پنداریم که می توان در یک چشم بر هم زدن، سر از ابتدا و انتهایشان درآورد. این در حالی ست که لااقل امروزه باید برای ما اثبات شده باشد که بسیاری از رویدادها «تک وجهی» و «یک لایه» نیستند.

ما اصرار داریم که حتماً «قضاوت تامّ و تمام» آن هم در سریع ترین زمان ممکن، نسبت به هر پیشامدی داشته باشیم. و این قضاوت تام و تمام و سریع، در بسیاری صحنه ها، موثر نمی افتد؛ چرا که هر لحظه می توان با وجوه ناشناخته ای از وقایع روبرو شد. در این صورت، تکلیف کسانی که به صورت «ساندویچی» تحلیل کرده و پرونده را برای خود مختومه اعلام کرده اند، چه می تواند باشد؟ آیا جز «سردرگمی» و «تحیّر»؟

 

نه تنها وقایع، که «اشخاص» نیز چندلایه اند؛ بویژه آنهایی که سیاست را پیشه کرده اند و هویت شان به نقش آفرینی در صحنه ی سیاست است. پس وضعیتِ کسانی که مبنای تمام معادلاتِ _حتی ایمانی _ زندگی خود را بر اشخاص نهاده اند، اسفبارتر است.   


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 15 مرداد1388 |     |....

 

 

بعضی از ما امروزی ها را «توهّم دانندگی» بدجور گرفتار کرده؛ خیالاتی شده ایم اصطلاحاً.

تصور می کنیم که امروز هم همانند یکصد سال پیش است که فقط «ملّای ده» چیزفهم بود و مرجع تمام امور. بعضی از ماها نیز خود را به مثابه ی همان «ملّای ده» می دانیم که دیگران باید برای خمیازه کشیدن نیز به ما مراجعت نمایند؛ همه کور مطلق اند و ما بینای بینا.

ما که هستیم مگر؟

شما فرض کنید تحصیلکرده ای هستیم که از دانشگاه آزاد یالقوزآباد مدرکی گرفته و حالا شده ایم «عالِم دهر»؛ یا مثلاً نویسنده ایم و هر از گاهی در یکی از هزاران جریده ی منتشره، یک چیزهایی را خط خطی می کنیم. یا اینکه می گویند «هنرمند»یم و...

بهتر از همه، بلاگر هستیم و چیز می نویسیم در اینترنت؛ ساعت ها در دنیای بی سر و تهِ اینترنت گشت می زنیم و برای خود کلّی اطلاعات داریم. پس «چیز فهم» هستیم...

توهّمی که به واسطه ی سکونت مستمر و خارج از اعتدال در دنیای مجازی به ما دست می دهد، بدتر از هر توهّم دیگری ست. به تدریج که از دنیای «واقع» فاصله گرفته و در همین چند وجب جا توقف کردیم، دنیای مان نیز کوچک تر و کوچک تر می شود.

می پنداریم که تمام دنیا همین مونیتوری است که پیش رویمان است و تمام مردمان رویِ زمین نیز، همین چند نفری هستند که با کلمات فانتزی برای ما پیغام می گذارند و شکلک درمی آورند و گل و بُته نثارمان می کنند!

باورها و نگاه های خود را مرور کنیم؛ آیا حقیقتاً پس از آنکه ساکن دنیای مجازی شدیم، تحلیل هایمان از اوضاع، نزدیک به «واقع» شد؟


 روح الله رشيدي، سه شنبه 6 مرداد1388 |     |....

 

 

«روزآمد بودن» عنصر اصلی در فرآیند «مدرن شدن» است. «روز»آمد بودن یعنی عنان اختیار بر «روزگار» سپردن؛ بر این اساس، شاید بتوان روزگار زدگی را معادل مناسبی برای مدرن شدگی قرار داد.

«روزگار زدگی» یعنی اسیرِ مشهوراتِ زمانه شدن.

برای یک «روزگار زده»، اصالت با آن چیزی است که «مشهور» باشد؛ «حقیقت» نیز همان است که «همه» می گویند. تعبیر عامیانه ی «مُد» دلالت بر همین مفهوم دارد.

«روزگار زده»ها، خیلی زود «جوّگیر» می شوند؛ یعنی نمی توانند نشوند. چرا که کمترین مقاومت، سخت ترین تنبیه را به دنبال خواهد داشت.

«نمایشِ» گسترده و چشمگیر، در روزگار زدگی اهمیت زیادی دارد. آنان که توان نمایش ندارند، موضوعیتی برای جامعه ی روزگار زده ندارند.

مدرنیته مدعی بود که فردگرایی[individualism] را ارج می نهد. اصلاً بدون فردگرایی، مدرن شدن بلاموضوع است؛ اما با شیوع «روزگار زدگی»، از فردگرایی نیز جز مترسکی بر جای نماند. وقتی قرار است همه «همسان» و «همزمان» باشند، مگر «فردیّت» هم واجد اعتبار خواهد بود؟ آزادی فردی هم که سرنوشتش معلوم است.

«انسان مدرن»، که قرار بود از قید هر گونه تحکّم آزاد باشد، بی سر و صدا به بند کشیده شد؛ بنده شد؛ بنده ی روزگار. بندگی مدرن، اما سازماندهی شده بود؛ تَر و تمیز و شَکیل.

از قدیم مشهور است که «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو». این همرنگی، همان «روزگار زدگی»ست. تنها برای اینکه «رسوا» نشوی باید همرنگ شوی. و غیر از این منطق دیگری یافت می نشود.

در جامعه ی روزگار زده، تعقل و تدبر و تعمق، جای خود را به دنباله روی های گلّه وار می دهد. و آیا این «دگماتیسم» و «جزم اندیشی» نیست؟

*

ما _ که پُزِ «مدرن شدگی» می دهیم _ محکوم هستیم به اینکه همانند «همه» باشیم. تنها تفاوت «تحکّم مدرن» با شکل سنتی تر آن، در این است که گرز و تازیانه، جای خود را به تعدادی قاعده ی جهانشمول داده که عدول و عبور از آنها، پذیرفته نیست. هر که بخواهد «روزگار زده» نباشد، باید که داغ «تحجر» را بر پیشانی اش ببیند.

 

+

«میمِ» عزیز!

سلام

البته بار اول تان نیست که رفیق نیمه راه می شوید؛ دفعه ی پیش هم حضورتان چندان مستدام نبود. من هیچ اصراری نداشتم که بدانم کیستید؛ مهم این بود که _با هر انگیزه ای _ احساس قرابتی کرده بودید با ما و این برایم ارزشمند بود. اذیتی هم در کار نبود. اصولاً شما اولین نبودید که دوست داشتید به این سیاق با ما رفاقت کنید. ما دوست داشتیم بیشتر باهم باشیم و از اندیشه و قلم تان بیشتر بهره بجوییم و...

اینکه نیمه شب آمدید و خداحافظی کردید و رفتید، رسم انصاف نبود. حتماً که می نویسید؛ حال با هر اسم و رسمی، مهم نیست. بنویسید و ما را هم به نوشتن فرا بخوانید.

سربلند باشید.


 روح الله رشيدي، سه شنبه 16 تیر1388 |     |....

 

 

پیش درآمد:

این نوشته، صرفاً حاوی نگاه فرهنگی به مقوله ای فرهنگی بوده و به هیچ روی، در پی تحلیل مسائل امنیتی نیست.

 پیشاپیش، برچسب های الصاقی خود را اعلام می کنیم تا زیاده به زحمت نیفتید:

- ما مخالف تکنولوژی هستیم.

- ما نمی دانیم که شهر گسترش یافته است.

- ما نمی دانیم که جمعیت، زیاد شده است.

- ما نمی دانیم که همه ی آدمها «خوب» نیستند.

- ما، پیشرفت سرمان نمی شود.

- مگر اینجا دهات است؟

- ما هنوز در عصر حجر به سر می بریم.

- ما هنوز نمی دانیم که در قرن 21 زندگی می کنیم.

 

ادامه مطلب

 روح الله رشيدي، پنجشنبه 21 آذر1387 |     |....

 

 

 

مصرف، مصرف، و باز هم مصرف. انسانِ عصر جديد با «مصرف» قرين و همراه است. او بايد مصرف كند تا چرخ صنعت بچرخد. «توليد» در ارتباط مستقيم با «مصرف» قرار دارد. بنابراين رونق توليد بدون رونق مصرف معنا نخواهد داشت. «رونق مصرف» همان «مصرف گرايي» است. براي «مصرف‏گرا» بار آوردن جماعت، بايستي غرايز و اميال او را هدف قرار داد. توليد كنندگان در دنياي صنعتي، بيش از آنكه به ساختار صنايع خود بيانديشند به عطشناك نمودن مردم براي مصرف فكر مي‏كنند.

 

ادامه مطلب

 روح الله رشيدي، جمعه 17 آبان1387 |     |....

 

 


 

 وقتی انسان، «گرگِ انسان» می شود!

 

 

ادامه مطلب

 روح الله رشيدي، شنبه 9 شهریور1387 |     |....

 

 


 

پزشکی مدرن، چیزی شبیه اقتصاد مدرن

 

مدرنیته، پزشکی  را هم متحول ساخت. «پزشکی مدرن» پایه گذاری شد. هر روز صدها خبر از ابداعات و روش های مدرن درمان بیماری ها در رسانه های مدرن منعکس می شود. روزی نیست که خبر يا گزارشي از ساخت تجهیزات نوین جراحی یا کشف دارویی جدید منتشر نشود. مردمان ساده دل روزگار مدرن نیز با شنیدن این اخبار چنین پندار می کنند که «پزشکی مدرن» به دادشان رسیده و از مهلکه بیماریها رهایشان خواهد ساخت. حجم و لعاب تبلیغ این توفیقات به شکلی است که همگان به اصالت آنها ایمان آورده و روزهای افزون شده بر عمرشان را می شمارند...

اما حقیقتاً در پزشکی مدرن چه می گذرد؟

ادامه مطلب

 روح الله رشيدي، چهارشنبه 22 خرداد1387 |     |....

 

 


                    دموکراسی و نسبتش با عدالت و عقلانیت

براستی نسبت «دموکراسی» با «عدالت» و «عقلانیت» چیست؟

آیا اساساْ در پروژه «دموکراتیزاسیون»،جایگاهی برای این دو عنصر اختصاص یافته است؟

آیا فرمول «هر کس یک رای»،ناظر بر عدالت و عقلانیت است؟ و آیا فحر فروختن به اینکه در پیشگاه دموکراسی، همگان برابرند، عین ظلم نیست؟

آیا اینکه چون اکثریت بر فلان نظرند، می تواند جواز حقانیت آن نظر نیز باشد؟

بر اساس همین فرمول، اگر روزی «احمق ها» در یک جامعه در اکثریت بودند، آیا رواست که عنان مقدرات امور را بر کف «احمق ها» نهاد؟

در چنین شرایطی، آیا کمترین شانسی برای حاکمیت عقلا و شایستگان می توان قائل بود؟ 

 


 روح الله رشيدي، سه شنبه 28 اسفند1386 |     |....

 

 


جهنمی به نام دنيای جديد

 

 

 

200000 نفر، پاراگوئه ـ بوليوي (1932 ـ 1935)

200000 نفر، جنگ داخلي كلمبيا (1941 ـ 1962)

250000 نفر، جنگ داخلي مكزيك (1910 ـ 1920)

100000نفر، جنگ داخلي يونان (1919 ـ‌ 1920)

1200000 نفر، جنگ داخلي هلند (1936 ـ 1939)

1000000 نفر، جنگ داخلي اسپانيا (1915 ـ 1919)

130000 نفر، ژاپن ـ روسيه (1904 ـ 1905)

1300000 نفر، روسيه (1918 ـ 1920)

38351000 نفر، جنگ جهاني اول (1914 ـ 1918)

19617000 نفر، جنگ جهاني دوم (1939 ـ 1945)

1800000 نفر، ژاپن ـ چين (1937 ـ 1941)

1000000 نفر، جنگ داخلي چين (1946ـ 1950)

2889000 نفر، جنگ كره (1950 ـ 1953)

...

اين اعداد و ارقام تنها بخش بسيار كوچكي از آنچه را كه در قرن بيستم بر سر بشر آمده است نشان مي‏دهد. رقم هاي ميليوني كشته شدگان اين قرن را چگونه مي توان توجيه نمود؟ اين در حالي است كه بشرِ قرون اخير به شدت خود را برتر از انسانهاي پيشين پنداشته و گذشتگان  را «بربر» مي‏نامد. از پيشرفت هاي خارق العاده خود احساس غرور كرده و به فتح فضا مي‏بالد. آيا واقعاً مي‏توان وجه تمايز خاصي ميان بشر جديد و بشر قديم و اساساً ميان دنياي جديد و دنياي قديم قائل بود؟ براستي آيا اتفاق خاصي در سده‏هاي اخير افتاده است كه بتوان بر مبناي آن فضيلت خاصي براي روزگار جديد نسبت به دوران قديم متصور بود؟ رشد صنعت و توسعه علوم و فنون چه گلي بر سر اين بشر زده است؟ آيا توانسته است رفاه حقيقي بشر را نسبت به روزگاران قديم افزون نمايد؟ اگر در قرن‏ها قبل، چنگيز با گرز و شمشير به قتل و غارت مي‏پرداخت، آيا امروز اين رويه تغيير كرده است؟ بر چه اساسي مي‏توان ادعا كرد كه ملت‏هاي امروزي برتر از ديروزي‏‏ها هستند؟ داعيه‏داران مدرنيسم با چه وسيله‏اي مي‏خواهند خود را تطهير نمايند؟ طرح اين پرسش‏ها هيچ ارتباطي با مخالفت يا موافقت با علم و دانش و پيشرفت و ... ندارد تا پرسشگر را با اتهام «ضد علم» بودن به محكمه كشيده و او را مجاب كنيم كه لزوماً اوضاع امروز بشر بهتر و دلنشين‏تر از ديروز است. طرفداران اين ادعا كم نيستند. ولي بايد براي ادعاي خود به فكر سند باشند. و اين سند نمي‏تواند جز بر مبناي صلاح و آسايش بشر شكل بگيرد. بدين معني كه هرچه رفاه و سلامتي و امنيت بشر بيشتر باشد نشان از فضيلت روزگارش دارد. انصافاً خيلي سخت است دفاع از اين عصر و اگر هم مدافعي باشد لابد خودش در موضع اقتدار است.

روزي كه بنياد عصر جديد بر اساس «انسان» و خواهش‏هايش نهاد شده، اومانيست‏ها مغرورانه پايان «قرون ميانه» را ندا دادند. ليبراليست‏ها وعده رهايي بشر را از تمام قيود اجتماعي سر دادند ولي ديري نپاييد كه انسان، خودش را به محاصره و مخاطره انداخت و بزودي بي‏ظرفيتي خويش را عيان ساخت. انسان مدرن نشان داد كه اگر او را به حال خود رها سازند همچون درنده‏خويي به ديگران چنگ خواهد انداخت و اينگونه شد كه همه اومانيست‏ها با ادعاي پر سر و صداي آزادي انسان، دنيا را به آتش جنگ و ستيز و اشغال و تجاوز مزين نمودند. بزودي آشكار آمد كه هيچ مرزي براي اقتدارجويي و سلطه‏گري وجود ندارد و مفهوم «انسان» به مثابه كشكي است كه حضرات ليبرال مي‏سابند.

مردانه بايد اعتراف كنيم كه هيچ فضيلتي نسبت به انسانهاي قرون گذشته نداريم. حتي بايستي به مراتب ايشان را برتر از خود بدانيم كه كمتر از ما جنايت كرده‏اند. چه خوشمان آيد و چه نيايد جهنمي كه امروز به نام دنياي نوين ساخته شده،‌گورستان بشر بايدش ناميد. البته اين نيز يك ادعا است و مي‏توان آن را نپذيرفت ولي بايد در خلافش استدلال كرد.

 


 روح الله رشيدي، دوشنبه 17 دی1386 |     |....

 

 


 محترمانه زنده به گور می شویم!

روزی که خیابان جدیدی در شهر ایجاد و یا خیابانی دیگر تعریض می شود همه خوشحال شده و جشن به راه می اندازند. حتی اگر بازاری قدیمی یا نشانه ای از گذشته به بهانه احداث این خیابان تخریب شده باشد. تصور بر این است که برای عقب نماندن از قافله توسعه، حتماً باید هر روز خیابان و اتوبان ساخت. امروز طرح یک خیابان یا اتوبان از چنان قدرتی برخوردار است که هیچ چیز توان ایستادگی در مقابلش را ندارد. بنای تاریخی، منزل مسکونی، طبیعت و ... باید به نفع خیابان معدوم شوند. دلیل این امر نیز کاملاً روشن است. چون خودروها باید عبور کنند و برای عبور نیز خیابان لازم است. این به یک اصل اساسی در اداره شهرهای جدید تبدیل شده است که به هر قیمتی که شده باید راه را برای تردد ماشین گشود. ولی کسی حاضر نیست در ضرورت این تردد تردید کند. گویا شهر را برای اتومبیل ساخته اند و اتومبیل را نیز برای شهر و آنچه اصلاً سخنی از او به میان نمی آید، انسان است. کسی نیست که پاسخ دهد او چه باید کند؟ آیا برای او هم مسیری می گشایند؟

هر روز از سهم انسان در حیات کاسته شده و بر سهم ماشین افزوده می شود. پیاده روها روزبه روز باریکتر و خیابان ها همچون رودخانه های طاغی می شوند. تلقی سخیف از مدرنیته، همه را سر کار گذاشته و توهم توسعه، قوه عاقله انسان را به تعطیلی کشانده است. هم از این روست که همین انسان، با نگاه "انسانگرایانه"اش هر روز با دستان خود عرصه را بر خود تنگ کرده و حصارها را به دور خود افراشته می سازد. او دارد خودکشی می کند. او خادم ـ نه، بهتر است بگوییم فدایی ـ ماشین شده است. سکونتگاه فراخ و گسترده اش را می رهاند تا راه برای عبور اتومبیلش باز شود. خود را در قفس های چندمتری حبس می کند تا سرما و گرما، رنگ از رخساره مرکبش نبرد. آیا با این اوصاف نباید در "عاقل بودن" این انسان تردید کرد؟ آیا کسی که با دستان خود گور خود را بکند، نباید به دارالمجانین رجوع کند؟

وقتی سخن از مدرن شدن به میان می آید و ما از "کلاه گشاد"ی که بر سر جماعت ایرانی رفته، سخن می گوییم پربیراه نیست. ما تصور می کنیم که خیابان را برای اتومبیل باید ساخت و مدرن ها نیز اینگونه بوده اند ولی خیلی جالب است بدانیم که اتوبان های عریض شهری مانند پاریس و خیابانها و میادین بزرگش، قبل از اختراع اتومبیل ساخته بنا شده اند. حتی اولین شهر جدید، پترزبورگ، نیز در حالی ساخته شد که هنوز خبری از اتومبیل، ترافیک و سرعت نبود. یعنی اساساً خیابان و بولوار را برای اتومبیل نساخته بودند. حالا بعدها زد و اتومبیل نیز ساخته شد و دیدند که چه بهتر است در همین خیابانهای گشاد تردد کند. و ما که در دنیای مدرن، کلاهمان پس معرکه است، ساده لوحانه می انگاریم که نباید از آنها عقب ماند، پس باید خانه ها را ویران کرد و خیابان ساخت!

شهر در اختیار اتومبیل است و قطار زمینی و هوایی نیز در راه. همه در این اندیشه اند که برای تردد مناسب و "متمدنانه" خودروها چه تدبیری بیندیشند. شهر جدید به نیازهای طبیعی ساکنانش کاری ندارد و برای همین نیز نفس کشیدن و قدم زدن  را نیز برای ساکنانش جیره بندی می کند. البته این خصیصه به شهرمدرن منحصر نیست. اساساً در فضای مدرن نمی توان از حوائج طبیعی سخن به میان آورد. شهر قدیم در پی تلاش برای ارضای نیازهای طبیعی بشر ساخته می شد. ساختار شهر قدیم نیز بیانگر حوائج طبیعی ساکنانش بود. معبد، قصر، بازار و پادگان، از مرکز به پیرامون گسترده شده و هر یک در پی برآورده ساختن بخشی از نیازهای ساکنانش بودند. یعنی احترام کامل به حوائج شهروندان. معبد به عنوان کانون شهر، تنظیم کننده رفتار اجتماعی و اخلاقی، بازار، تامین کننده معیشت، حکومت و قوای نظامی نیز ضرورتی اجتناب ناپذیر برای تامین امنیت ساکنین. اما مگر می شود در شهر جدید از نیاز طبیعی سخن به میان آورد؟ ساختمان شهر جدید، ملغمه ای از نیازهای کاذب و بدون ضرورت است که همه محکوم اند در آن به سر برند. براستی کدام نقطه شهر جدید، نشانه احترام به نیاز طبیعی شهروند است؟ اساساً حق انتخابی در کار نیست که بخواهی طبع خود را لحاظ کنی. هر چه هست همین است که می بینی. «محدودیتی خشن» که با تابلوهای خوشرنگ و الوان آذین بسته شده تا کسی نتواند در آن چون و چرا کند.

وقتی بنای قدیمی در یک شهر تخریب می شود و کسی اعتراضی نمی کند، نشان از این دارد که رشته های تعلق گسسته و اگر هم صدای بی رمقی به نشانه اعتراض بشنویم، به خاطر ارزش باستانی و قدمت تاریخی بناست و نه چیز دیگر. یعنی چون فلان بازار یا بنا، میراث فرهنگی است نباید تخریب شود و نه به این خاطر که آن بنای تاریخی، نمایانگر نیاز طبیعی بشر بوده و اکنون که تخریب می شود به این معنی است که «از این به بعد شهر مدرن است که اصالت دارد و نه نیاز بشر».

شهر جدید بیشتر به یک مهمانخانه بزرگ شباهت دارد که همه در آن مسافرند. هر کجای این شهر را بنگرید عده کثیری را خواهید دید که به مقاصد معلوم و نامعلومی در حال ترددند. یعنی پادرهوا هستند. کسی به جایی تعلق ندارد و کسی نمی داند اهل کدام محل است. ولی اتومبیل می داند. او می گوید همه جا سرای من است. بهترین مکانها را برای زیستن در اختیار دارد. همه نازش را می کشند. همه خاطرخواهش شده اند و او دلبری می کند.هزاران نفر برای مراقبت از او سرپا ایستاده اند و گوش به زنگ. آری دیگر به ماشین نمی توان به ضمیر "آن" اشاره کرد. او را باید "او" خطاب کرد.

***

از این نوشته در نشانی زیر نیز استفاده شده است:

http://www.aftab.ir/lifestyle/view.php?id=102335


 روح الله رشيدي، دوشنبه 10 دی1386 |     |....

 

 

عده‏اي ـ كه تعدادشان اندك نيست ـ بر اين باورند كه انتقادهاي منتقدان دنياي مدرن، «متعصبانه» بوده و منتقدان‏ بدون هيچ پشتوانه منطقي در حال قلع و قمع دستاوردهاي نوين هستند. به باور اين عده‏‏‏، مدرنيته چيزي نيست كه به اين راحتي بتوان به آن تاخت و فضائلش را منكر شد. ما نيز بر اين عقيده‏ايم كه نمي‏توان چشم را بست و دهان را گشود و به هر آنچه بويي از مدرنيته دارد، ناسزا گفت. بلكه بايد شناخت و سپس انتقاد كرد.

انتقادات ما ـ و به زعم بعضي‏ها ناسزاها ـ نسبت به مدرنيته، هيچ مبنايي هم كه نداشته باشد لااقل واجد توصيفاتي از شرح حال كنوني بشر كه هست. اگر هم نخواهيم نگاهي مبنايي و مبتني بر بحث‎‏هاي كلامي در باب مدرنيته داشته باشيم، آنقدر شاهد زنده در اين جهان مي‏زيند كه به روشني توصيفگر «كَرده‏هاي» مدرنيته مي‏توانند باشند.

مبناي حداقلي بحث ما در چيستي مدرنيته بدين قرار است: مدرنيته مجموعه‏اي به هم پيوسته از عناصر فكري، مذهبي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و تاريخي است كه هر چند بايد ريشه‏هاي عميقش را در يونان باستان جست، ولي مسامحتاً نهضت اصلاح ديني(پروتستانتيسم) و رنسانس در اروپا را مبداء حركتش در نظر مي‏گيريم. ما بر اين باوريم كه در قرون اخير، شكل و محتواي غالب در حيات بشر، غير از شكل و محتواي ناشي از مدرنيته نبوده است.بنابراين طرفداران مدرنيته قبل از هر چيز بايد مطلوب بودن وضع كنوني بشر را اثبات نمايند تا مطلوب بودن مدرنيته اثبات گردد.  يا اينكه اساساً نپذيرند كه اين وضعيت محصول جهت‏گيري مدرن بوده است. كه اين نيز چندان آسان به نظر نمي‏رسد.

اگر به احترام آلرژي‏ عده‏اي نسبت به دفاع از مذهب، نخواهيم مته به خشخاش نهضت اصلاح ديني و به اصطلاح، پالايش مذهب، در عصر روشنگری بگذاريم، ديگر نمي‏توانيم نظام‏‎هاي سياسي متولد شده از بطن جريان مدرنيسم را به حال خود رها سازيم.

 

          ليبراليسم، سوسياليسم و سپس ماركسيسم، كمونيسم، فاشيسم، نازيسم و ...

             در دامن كدام مادر پرورش يافتند؟ مگر نه اين است كه مبداء حيات اين نظام‏ها،

                                 همان اومانيسمِ زاييده از دل مدرنيته است؟

                 طرفداران مدرنيته بايد قبل از هر اعتراضي به اين پرسش صريح و ساده

                   پاسخ كوتاه گويند كه آيا اين «سيستم»ها «مدرنيته‏زاده» اند يا نه؟

 

اگر احياناً پاسخ منفي بود، يا ما در اشتباهيم و يا دوستداران مدرنيته با مبادي آنچه مي‏پرستند بيگانه‏اند.

در صورتيكه پاسخ مثبت باشد، بلافاصله دادگاهي از وجدان‏هاي بشري شكل مي‏گيرد تا مرور كند آنچه را كه اين نظام‏هاي دست‏سازِ مدرن بر سر بشر آورده است. از هيچ چيز پرسش نمي‏كنيم. فقط كافي است فهرست جنگ‏‎هاي رخ داده از زمان شروع سيطره مدرنيته تا كنون را نگاهي بيفكنيم. اين جنگ‎‏ها ميان كدام دو تفكر صورت گرفته‏اند؟ چه كسي شروع كننده اين ستيزه‏ها بوده است؟ طرفين جنگ جهاني اول چه كساني بودند؟ آيا پاي مسلمين در ميان بود و يا ردپاي افريقايي‏هاي بربر در ميدان جنگ ديده مي‏شد؟ آيا قربانيان ميليوني اين جدال خونبار، در مجموعه ممالك مدرن‏شده نبودند؟ از جنگ‎‏هاي غيرمعروف مي‏گذريم.

 

                          آتش جنگ جهاني دوم را چه كساني شعله‏ور ساختند؟

                      مردمانِ متحجرِ مرتجعِ خاورميانه؟ كدام ايدئولوژي، خط‏دهنده

                                          رهبران ستيزه‏جوي اين جنگ بود؟

                     آيا هيتلر يك شرقيِ قشري‏نگر بود يا يك ناسيوناليستِ مدرن؟

           متفقين چه كساني بودند؟ مسلمينِ خشونت‏طلب يا شوروي كمونيستي

                                 و امريكاي ليبرال و همپالگي‏هاي مدرنش؟

 

محصول اين جنگ‏ها چه بود؟ عمران و آباداني و رونق و رفاه؟ يا نگون‏بختي و قتل عام ميلیونها انسان؟ مگر مي‏شود گشودن پرونده قطور ستيزه‏جويي‏هاي دوره سيطره نگاه مدرن را «تعصب كور» ناميد؟ چرا بايد فهم اين معنا به اندازه‏اي دشوار آيد كه عده‏اي را به دفاع از جنايت وادارد؟

اگر وارد اقتصاد و معاش مردم شويم، همان حكايت را به گونه‏اي ديگر روايتگر خواهيم بود. حقيقتاً بايد خيلي احمق بود تا تصور كرد كه همه آحاد بشر از مواهب مادي زندگي به نحو شايسته برخوردارند. براستي كدام فكر و نظام اقتصادي است كه گرداننده زندگي امروز است؟ نظام انساني مبتني بر عدالت؟ يا تفكر ملهم از اصالت سود؟ كاپيتاليسم دركجا متولد شده است؟ در ايران؟ يا در افريقا؟ آيا مي‏توان وصله نچسبِ تفكر اقتصادي ليبرال را بر اسلام چسباند؟ آيا مي‏شود تصور كرد كه نظام اقتصادي پيشنهادي اسلام، به فربه شدن روز به روز عده‏اي قليل و نحيف شدن عده‏اي كثير رضايت دهد؟ ...

حكايت انتقاد از مدرنيته، نبايد حبابي بي‏وزن تصور شود كه هيچ پايه‏اي براي ايستادن ندارد. اگر «تعصب» را يك خصلت ضدمدرنيستي بدانيم، دوستداران مدرنيته نيز نبايد به دامن آن فرو بغلطند. 


 روح الله رشيدي، یکشنبه 31 تیر1386 |     |....

 

 

هر چه نظام زندگي پيچيده‏تر مي‏شود، مجال انديشيدن در باب زندگي نيز رو به كاستي مي‏نهد. اعمال و حركات انسانها فاقد بنيان محكم و تهي از عناصر منطقي مي‏شود. ديگر كسي قادر به دفاع معقول از كَرده‏هاي خود نيست و اساساً الزام و ضرورتي براي اين كار ديده نمي شود.

از سوي ديگر، با عموميت يافتن روح مصرف‏زدگي، تنها و تنها دليلِ ظاهراً منطقي براي بسياري از عملكردها، «تقدس مصرف» است و بس. همه چيز در جهت توجيه مصرف بيمارگونه و بي‏دليل، به خدمت گرفته مي‏شود. انگار همه ما مجبوريم كه مصرف كنيم بي‏آنكه بفهميم چرا.

به مثال‏هاي زير توجه فرماييد:

اين روزها كه موضوع سهميه‏بندي بنزين، به بحث روز مبدل شد، حرف و حديث‏هاي فراواني نقل محافل بود. از جمله اينكه، عده‏اي با آه و حسرت و افسوس، زبان به شكوه گشودند كه:

«اينكه در اثر سهميه بندي بنزين، ترافيك در شهرها كاهش يابد و از تردد خودروها در سطح شهر كاسته شود، باعث خواهد شد تا تصادفات نيز كاهش يافته و در نتيجه، بازار مكانيك‏ها، صافكارها و مشاغل مرتبط با خودرو كساد شود. و اين يعني ظلم به اين مشاغل.»! نتيجه منطقي! اين منطق، اين خواهد بود كه براي رونق كسب و كار اين عده، الزاماً بايد تمام خودروها در خيابانها ول بگردند تا شايد از اين رهگذر تصادفي روي دهد، روغني بسوزد، استهلاكي اتفاق بيفتد و ... تا صاحبان مشاغل مرتبط با خودرو، بيكار نباشند. از اين جالب‏تر، اين منطق است كه عده‏اي مي‏گويند:«اگر قرار باشد مردم از خودرو استفاده نكنند، توليد خودرو در كارخانجات خودروسازي پايين مي‏آيد و در اين صورت، كارگران صنعت بيكار مي‏شوند. پس بايد دائماً خودرو توليد شود تا كسي بيكار نماند.»! و اين سلسله ادامه دارد:

از جمله دغدغه‏هاي اصلي شهرداري‏ها و متوليان مديريت شهرها، بازگشايي مسير خيابان‏ها و تعريض آنهاست. دليل اين كار نيز معلوم است. براي اينكه خيابان‏ها كشش اينهمه خودرو را ندارند. بنابراين بايد هر سال بر تعداد و مساحت خيابانها افزوده شود. براي اين منظور، هزاران منزل مسكوني بايد ويران شود و ساكنانش نيز به دخمه‏هاي 50 متري آپارتمانهاي بدقواره تپانده شوند. وقتي ايراد گرفته مي‏شود كه چرا خانه‏هاي وسيع و خوش‏منظر را ويران مي‎‏كنيد، پاسخ شنيده مي‏شود كه «پس چكار كنيم؟ اينهمه ماشين را كجا ببريم؟ بالاخره اينها بايد از جايي عبور كنند يا نه؟» كسي نيست به اين جماعتِ تسليم شده در برابر سيطره ماشين بگويد كه «مگر مجبوريم اينهمه خودرو را روانه كوچه و خيابان كنيم؟»

اين قبيل تناقضات در نظام اجتماعي ما فراوانند. لابد شما نيز بر روي بسته‏هاي سيگار، عبارت «مصرف سيگارت براي تندرستي زيان‏آور است» را ديده‏ايد. مردمي كه اين جمله را مي‏بينند، بلادرنگ، ابراز مي‏دارند كه: «اگر مصرف سيگار زيان‏آور است پس چرا توليد مي‏شود؟ آن هم توسط يك شركت عظيم دولتي.» اگر با همان منطق پيشين بخواهيم به اين ايراد پاسخ دهيم، مي‏توانيم بگوييم كه «اگر توليد سيگار متوقف شود پس اين همه كارگر و كارمند شركت دخانيات چه كار كنند؟ آيا شما راضي مي‏شويد كه اين جماعت،‌ از نان خوردن بيفتند؟»!! جالب است. نه؟ براي محافظت از مجموعه‏اي كه هيچ دليل منطقي براي بقايش وجود ندارد، اينهمه منطق‏تراشي! مي‏كنيم. يعنی عده‏اي بايد بميرند تا عده‏اي ديگر زنده بمانند!

اين منطق به اين مي‏مانَد كه از ريشه‏كني بيماريها جلوگيري كنيم. چرا كه اين كار باعث بيكار شدن پزشكان خواهد شد!!

اين مثالها، نمونه‏هايي از تلاش مستمر انسانِ ماشين‏زده براي عدم انقطاع سلسله مصرف‏زدگي است. عناصري بر حيات اجتماعي بشر سلطه يافته اند كه همه فكر مي‏كنند جزء‏لاينفك زندگي هستند و اگر آنها را از خود دور كنند فاجعه‏اي رخ خواهد داد و يا زندگي ناقص خواهد بود. همه اين منطق‏تراشي‏ها براي توجيه مصرف است. والا همه ما در اعماق جان خود ايمان داريم كه بسياري از آنچه ما آنها را ضرورت‏هاي زندگي مي‏پنداريم، اساساً فاقد اينهمه ارزش‏اند.

جالب است که خيلی از ماها، در بسياری از اوقات اين ادعا را محک زده و نتيجه گرفته ايم که اگر فلان کالا نيز نباشد، می توان زندگی کرد. شبکه گسترده ای که از نيازهای کاذب بر گرد زندگی تنيده شده، آنچنان تقديس می شود که گويی گذشتگانی که هيچکدام از اين ضرورت ها را احساس نمی کردند، زندگی نيز نمی کردند. مشکل اينجاست که چون ما در قرن 21 زندگی می کنيم، لزوماً خود را از گذشتگان عاقل تر می پنداريم و تصور می کنيم صرفاً با گذشت زمان، قوه عاقله انسان نيز رشد می کند. در حاليکه اگر بيطرفانه به قضاوت بنشينيم، خواهيم ديد که ما _ انسانهای عصر جديد _ جز فربه ساختن زندگی، هيچ فضيلتی به آن نيفزوده ايم.


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386 |     |....

 

 

دستاوردهاي دنياي جديد فراوانند كه بسيار در موردشان شنيده‏ايم. «دنياي جديد» هماني است كه او را با پيشرفت، ترقي، گسترش صنايع، آزادي بشر، وفور امكانات زندگي، همه‏گير شدن رفاه و ... مي‏شناسيم و البته بايد! هم به اينگونه بشناسيم. همين باور مطلق به مقدس بودن اين دستاوردها نيز از ثمرات مدرن شدن است. اينكه نبايد در فضيلت‏هاي مدرنيته ترديد و چون و چرا نمود، امروز به صورت يك اعتقاد عمومي و فراگير درآمده است و تا بخواهي اندكي «تامل» در اين موضوع صورت دهي، با هجمه‏هاي تند و تيزِ مطلق‏گرايان مواجه مي‎‏شوي. ولي مگر مي‏توان عقل را ] كه ظاهراً پايه اصلي مدرنيسم است[ محكوم به نديدن نمود؟ اين عقل، همان عنصري است كه طلايه‏داران تجدد، او را همچون پتكي بر سر رقباي مقدس‏مآب خود كوفتند و عاقبت نيز بر رقيب چيره شدند. حال، چگونه مي‏شود آزادگي عقل را در پيشگاه اين همه آيه و نشانه آشكار به سخره گرفت؟ عقل بايد آنچه را كه مي‏بيند بيان دارد و اگر غير از اين نمايد، توفيري با باد سيال ندارد. اتفاقاً همين اصالت را نيز مدرنيته به عقل بخشيده است.

ما مدعي هستيم كه مدرنيته در قبال آنچه از بشر ستانده، تحفه قابل اعتنايي به او نبخشيده است. اگر چه اين ادعا بسيار گران مي‏نمايد، ولي اگر در مشهورات زمانه محصور نباشيم، درك اين معنا چندان هم دشوار نخواهد آمد.

آباء مدرنيته، مدعي هستند كه بواسطه شيوع تجدد، ساز و كارهاي نوين صنعتي شكل گرفته و بالطبع، انبوهي از امكانات رفاهي براي نوع بشر عرضه شده است. تنوع امكانات به قدري است كه همه مي‏توانند «حق انتخاب» داشته باشند. به تعبيري ديگر، ابزار رفاه بشر، به سر حد كمال رسيده و ديگر بهانه‏اي براي افسردگي و فلاكت باقي نيست.

فرزانگان دنياي مدرن، ادعا دارند كه از رهگذر تجدد، «ملل» را «ثروت» بخشيده و آنها را تا خِرخره در سيم و زر فرو برده‏اند. به زعم اينان، ديگري فقيري وجود ندارد و همه در عيش مدام به سر مي‏برند. كثرت ثروت به حدي است كه «مازاد»ش را به درياها مي‏ريزند و بخشي را نيز «دود» مي‏كنند.

در نگاه شيفتگان دنياي مدرن، همينكه عده‏اي از فرط رفاه در آستانه تركيدن هستند براي اثبات وفور نعمت كفايت مي‏كند. به واقع صداي گوشخراش‏ همين مترفين است كه دنيا را به توهم فرو برده و چنان كرده كه همه باورشان شده است كه از صدقه سر «مدرنيته» وضعشان خوش است. بيچارگان خوش‏خيال چنين مي‏پندارند، همين كه حالا اتومبيل شخصي دارند، تلويزيون صفحه مسطح مي‏بينند، لباسشان وصله‏دار نيست، خوراكشان به جاي نان، پيتزا است، پس كلي با گذشته نكبت‏بار خود فاصله گرفته‏اند. يعني از رفاه بهره‏مند هستند.

توهمي كه قاطبه مردمان را در خود فرو برده، «زندگي قسطي» و مشتي آرزوي دور و دراز را، مظهر رفاه تجسم كرده و خوشي‏هاي همراه با اضطراب و نِق زدن را منتهي اليه آمال بشري جلوه داده است. در واقع مردم «خيال» مي‏كنند كه روزگار خوشي دارند ولي خود نيز در درون خود هيچ رضايتي از آنچه مي‏پندارند، ندارند.

اين فرآيند دردناك، كه در عين وفور ظاهري امكانات مادي و ابزار خوشي، همواره با كمبود، نقص، نياز، استقراض، بدهي و به دنبال پول دويدن همراه است، جلوه جديد «فقر» است. «فقر مدرن». چرا بايد سرِ خود و ديگران را كلاه گذاشت كه با تغييرات ظاهري در مبلمان شهرها و خانه‏ها، مكنت و ثروت جاي نكبت و زندگي فقيرانه را گرفته است.

اگر متهم به «تحجرگرايي» نشويم، ما تمام آنچه، كه به نام رفاه، ترقي، آسايش، آرامش، امنيت، وفور و ... در هيئت مواهب مدرنيته، به مردم قالب شده است، را «دروغ‏»هاي شاخ‏دار مدرنيته مي‏دانيم.

دروغ هايي كه در بسته هاي آنكارد شده و خوشرنگ، تحويل جماعت شده و آنقدر تكرار گرديده كه ديگر كسي جرأت تكذيبش را نداشته باشد. ذهن مردم، آنچنان در چنبره اين پندارها گرفتار آمده كه آن عده اي نيز كه اراده اي براي تامل دارند، مصلحت انديشي را ترجيح داده و عافيت را برمي گزينند. همين نيز موجب شده تا طرفداران «دروغ بودن مواهب مدرنيته» در اقليت قرار گرفته و متهم به « دُگم انديشي» شوند.

اتهام دُگم انديشي از آنجا ناشي مي شود كه طرفداران مقدس بودن مدرنيته، بر اين باورند كه بنيانگذاران انديشه مدرن، آدم هاي كوچكي نيستند و ايراد وارد كردن به نظام مدرن، شوخي با بزرگان است. جالب است كه نام اينگونه تلقي را «دُگم انديشي» نمي گذارند.

ضرورتي وجود ندارد خود را به آب و آتش بزنيم تا بفهميم كه آيا اين دروغ ها وجود دارند يا نه؟ كافي است اندكي از بند توهّم خارج شده و دنيا را آنگونه كه هست بنگريم و نه آنگونه كه مي گويند.

پرسش ديگري مطرح مي شود و آن اينكه، اينكه بپذيريم مواهب مدرنيته راست است يا دروغ، چه كمكي به ما مي كند؟ پاسخ، خيلي ساده است. رسيدن به اين نقطه، يعني تلاش براي تغيير مسير زندگي. يعني حركت به سمت حقيقت زندگي.


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386 |     |....

 

 

 مصرف، مصرف، و باز هم مصرف. انسانِ عصر جديد با «مصرف» قرين و همراه است.

او بايد مصرف كند تا چرخ صنعت بچرخد. «توليد» در ارتباط مستقيم با «مصرف» قرار دارد.

بنابراين رونق توليد بدون رونق مصرف معنا نخواهد داشت.

«رونق مصرف» همان «مصرف گرايي» است. براي «مصرف‏گرا» بار آوردن جماعت، بايستي غرايز و اميال او را هدف قرار داد. توليد كنندگان در دنياي صنعتي، بيش از آنكه به ساختار صنايع خود بيانديشند به عطشناك نمودن مردم براي مصرف فكر مي‏كنند.

«پروپاگاندا» (تبلغات)، براي اين است كه لحظه‏اي مجال براي انديشه در باب احتياجات ضروري و واقعي را براي جماعت باقي نگذارد. چرا كه اگر لَختي درنگ در جريان مصرف مردم ايجاد گردد، اقتصاد و صنعت به سمت اضمحلال خواهند رفت.

كافي است تا تفكر مردم، لحظه‏اي به نيازهاي مصرفي واقعي خود معطوف گردد تا كمپاني‏هاي عظيم صنعتي به خاك سياه بنشينند. به واقع، يگانه اميد صاحبان بنگاه‏هاي توليدي براي سرپا ايستادن، «عطش مردم براي مصرف» است.

شهروند دنياي جديد، از دميدن صبح تا  لحظه‏اي كه چشم بر شب مي‏بندد، در محاصره تبليغات هيجان‏انگيز كالاهاي مختلف و رنگارنگ قرار دارد. او به هر عنصري در كوي و برزن كه نظاره مي‏كند، آشكارا درمي‏يابد كه همه در تلاش‏اند تا او را براي خريد و مصرف كالايي، ترغيب و تشويق كنند. براي آنكه تاثير اين فضاسازي عميق‏تر گردد، جريان تبليغ با ضرباهنگي مداوم و پيوسته بر ذهن مردم در حال بارش است تا اعصاب جماعت را مسخر ساخته و سرانجام او را در تقابل با خواهش درون، به تسليم وادارد.

امروز ديگر مهم نيست كه‌ آيا حقيقتاً به آنچه مي‏خريم نيازمنديم يا نه؟ بلكه مهم اين است كه آن كالا در جامعه تبليغ مي‏شود و «خيلي‏ها» از آن خريده‏اند. توليدكنندگان نيز، كه همواره در حال رصد نمودن ذائقه‏ها هستند، در فواصل مختلف زماني با تغيير شكل دادن يك نوع كالا، ظاهراً چيز جديدي را عرضه مي‏دارند ولي به واقع همان كالاي قبلي است با اندك تغييراتي در ظاهر و رنگش.

سرعت و قوت اين جريان به قدري وحشتناك است كه اراده‏ها را در مقابل توليدات بنجل و بي‏ارزش، سست ساخته. جامعه نيز در اين شرايط، شبيه معتادي است، كه مي‏داند آنچه دلش مي‏خواهد به زيانش است ولي نمي‏تواند تركَش نمايد.

مصرف‏گرايي از اقتضائات اقتصاد مدرن است. اقتصاد مدرن نيز بر مبناي حداكثر نمودن سود و منفعت بنا شده و هر عملي كه به نوعي به اين هدف مبنايي كمك نمايد مشروع و قابل دفاع است. اما اي كاش، مدرنيته، «حداكثر سود» را براي «همگان» مي‏خواست و نه براي درصدي كم‏شمار از صاحبان ثروت كه مدام در حال افزايش منال‏اند. مناسبات اقتصاد مدرن به نحوي چيده شده كه همواره بايد بخش اعظم جمعيت دنيا در حال مصرف و خرج كردن باشند و معدودي در حال برداشت و انباشت.

و ما نيز جزء همان بخش اعظم هستيم كه اراده‏اي جز مصرف نداريم. يعني ما نيز اجير شده براي ثروتمند نمودن ميلياردرها هستيم اما سرنوشت ما محتوم نيست و مي‏توانيم از دام برهيم. و اي كاش اينگونه مي‏شد!


 روح الله رشيدي، دوشنبه 10 اردیبهشت1386 |     |....

 

 

سالهاست با مفهومي به نام «توسعه» در جدال هستيم و تمام همت خود را بر اين نهاده ايم تا اين عنصر نامرئي و ناشناخته را با خود همراه سازيم. در اين مسير به هر ابزاري متوسل شده و به هر سازي رقصيده‏ايم و به هر پيامي گوش دل فرا داده و هر نصحيتي را به جان خريده‏ايم ولي در انتها نفهميده‏ايم چه مي‏خواستيم و چه مي‏خواهيم و چه شد؟ و اصولاً «توسعه» چه بود و الآن در كجاي اين عالم سير مي‏كند؟ اما چاره‏اي نيست و بايد «توسعه» يافت تا جايي كه بنا به تعريف جناب «منتسكيو»، ما را از صف « بربرها » خارج شده و داخل «برترها» محسوب نمايند. براي گلاويز شدن با اين فضاي سنگين توان كافي نداريم چون جنس ما جنس ديگري است و اي كاش اين را مي‏فهميديم. با اين حساب تركيب ما با تعاريف رايج توسعه آنچنان بدقواره و بدتركيب و زشت شده است كه نه تنها پوزخند اطراف و اكناف را باعث شده بلكه خودمان را نيز به خنده همراه با اشك تلخ واداشته است.

عادتي از ديرباز بر قوم ايراني سايه افكنده و تمام معادلات و معاملاتشان را در چنبره خود گرفته و آن « نداشتن و نماياندن » است. و تاكنون كسي نپرسيده كه آنچه را نداريم چه ضرورتي براي نماياندنش وجود دارد. به زور مي‏خواهيم خود را به برچسبي شايسته بدانيم و به هر قيمتي شده وانمود كنيم كه ما هم « اينيم ». به حكم غروري كه از اسطوره‏سازيهاي ايرانيان نشات گرفته آنچه را كه بدان نسبتي نداريم از خود مي‏دانيم و به ناچار هزينه‏هاي گزاقي را نيز در اين گير و دار مي‏پردازيم.

زمانيكه رضا پهلوي ناز و عشوه زنان بي‏ستر و عفاف ترك را در كنار كمال آتاتورك ملاحظه نمود ديگر چيز ديگري لازم نبود الا اينكه بايد هر چه زودتر ما نيز متمدن (ايضاً متجدد) مي‏شديم و بلافاصله چماق مشهورش را بدست گرفت و جمعي را اجير نمود تا ما را متمدن سازند و كردند. ولي داور كه بود؟ هنوز هم مشخص نيست چه كسي و با چه محكي بايد متمدن بودن و نبودن را حكميت كند. بر روي همين عادات كه با خشونت هرچه تمامتر به شريان ما راه يافت، ياد گرفتيم كه ابتدا خودرو بسازيم و سپس مسيرش را بگشاييم و به تازگي نيز همه را صاحب رايانه مي‏كنيم و به دنياي اطلاعات متصل و قرار است بعداً سرِفرصت فكري براي استفاده از اين اطلاعات بنماييم.

در بلبشوي متمدن شدن همه چيز را به هم ريخته‏ايم آنچنانكه ديگر هيچ عنصري در جاي خود قرار ندارد.

مدام ناله جانسوز و ترحم برانگيز مسئولين دلسوز را مي‏شنويم كه از دست بيكاري به تنگ آمده‏اند و عنقريب خود را حلقآويز نمايند و در اين حين مي‏شنويم كه دختران به خواستگاري پسران مي‏روند. چرا؟ هيچ جوابي نيست الا اينكه بگوييم آقايان پز روشنفكري مي‏دهند و اداي توسعه يافتگي درمي‏آورند و افاده دفاع از حقوق زنان از سر و رويشان مي‏بارد و از همين رو خانم‏ها (البته از جنس دوشيزه) پشت‏ميزنشين شده‏اند و حقوق بگير و در نتيجه حق هم دارند به خواستگاري پسران بروند. سري به ساختمانهاي اداري دواير دولتي و غيردولتي بزنيد تا جمعيت انباشته خانمهاي شاغل را مشاهده كنيد و آن وقت بدانيد كه ديگر مشكلي براي ازدواج جوانان نخواهد بود.

معلوم نيست حضرات چگونه دلشان مي‏آيد تا اين موجودات عفيف را به كار بگمارند و هيكل درشت مردانه در منزل با كودك و سماغ مكيدن مشغول باشد. اگر بر در و ديوار «شهرتان» مي‏بيينيد كه « به چند نفر دوشيزه جهت كار در توليدي كفش نيازمنديم» به ياد نياوريد تيمچه‏هاي تاريك و نمور اطراف بازار كفاشان را كه چگونه كفاشان هنرمند با چرم و چسب جدال مي‏كنند. ظاهراً برنامه ريزان اين جريان خودشان به شدت از كار خسته شده و هوس كرده اند به بچه‏پروري و آشپزي و هكذا رختشويي و در آخر كار  هم لابد به كلفتي بپردازند.

ميان كلام تا يادم نرفته از سيد محمدخاتمي نيز يادي كنم كه در واپسين روزهاي دولت خود گفته بود: «بنده پول توجيبي خود را از خانمم مي‏گيرم».

الغرض هواي توسعه يافتگي بدجوري به سرمان زده و حسابي به هم ريخته‏ايم. گوش‏ها سنگين شده و انديشه‏اي نيست جز خيال برجهاي بلند و خيابانهاي تر و تميز و همچنين جزاير هاوايي.

 


 روح الله رشيدي، یکشنبه 1 بهمن1385 |     |....

 

 

مدرنيته را معمولاً يك افق و رويكرد تاريخي ـ فرهنگي مي‏دانند كه خود متضمن پاره‏اي شاخص‏هاي مختلف و متعدد است و اگر نخواهيم همانند برخي انديشمندان، شكل‏گيري تفكر مدرنيته را به يونان باستان و آراي افلاطون و ارسطو نسبت دهيم، مي‏توانيم دسته‏اي از تحولات گوناگون را نام ببريم كه زمينه‏ساز ايجاد اين مفهوم بودهاند. رويدادهايي همچون رنسانس و انقلابات علمي، نهضت اصلاح دين (پروتستانتيسم)، اختراع فن چاپ، كشف قارة امريكا،‌ عقايد روشنگري، انقلاب كبير فرانسه، ‌انقلاب صنعتي و... مهمترين تحولات در اين عرصه بودهاند. به صورت اجمالي ويژگي‏هاي «مدرنيته» را به اين قرار مي‏توان برشمرد:

بشر انگاري يا انسان محوري (اومانيسم) ـ اعتقاد به اصالت علم جديد ـ بوروكراسي پيچيده مدرن ـ عرفي كردن تمام مقدسات (سكولاريسم) ـ بكارگيري و اصالت بخشيدن به تكنولوژي جديد ـ اعتقاد به قانون‏گذاري توسط عقل بشري ـ سرمايه‏سالاري و ...

 

نگاه اوليه ما به موضوع مدرن شدن، بدينگونه است كه بواسطه رويدادهاي پيوسته‏اي كه در عصر جديد به وقوع پيوسته‏اند، گشايش‏هاي فراواني در حيات بشري صورت پذيرفته و بشر با به خدمت گرفتن مواهب ناشي از مدرنيته شرايط مطلوبي يافته است. بسياري از ماها چنين تصور مي‏كنيم كه تكنولوژي مدرن، زندگي را آسان كرده، بهداشت را ارتقاء داده و پزشكي را گسترده، اوقات فراغت را زياد نموده،‌ رفاه را عموميت بخشيده، ‌فقر را از بين برده، ارتباطات را تسهيل كرده و ... اما اين تنها يك روي سكه است. واقعيت موجود، نشان از اين دارد كه مدرنيته و تكنولوژي‏اش به همان نسبت كه به تسهيل امور كمك نموده،‌ بيش از آن نسبت نيز در پيچيده و سخت‏تر كردن زندگي دامن زده است. بگونه‏اي كه كليت مسير زندگي را از بستر طبيعي و فطري ‏اش خارج كرده و بشر را در حصاري از تعلقات نامربوط جاي داده است. البته ناگفته پيداست كه اين انتقاد به دنياي جديد، به مفهوم پذيرفتن وضعيت اروپاي قرون وسطي يا حاكميت برده‏داران غزنوي و سلجوقيِ مسلمان نيست.

 

امروزه تكنولوژي به شكل بي‏حصري پرستش مي‏شود و هيچ كس مجاز به چون و چرا در چيستي آن نيست. پيشرفت‏هاي غيرقابل انكاري كه در عرصه پزشكي به وجود آمده آنچنان در بوق و كرنا مي‏شوند كه گوش فلك را نيز كر مي‏كند. يافتن درمان‏ براي بيماريهاي صعب‏العلاج از آن جمله‏اند. در حاليكه همه مي‏دانند بسياري از بيماريهاي كشنده امروزي، حاصل همين فضاي تكنيك زده و به شدت صنعتي جامعه مدرن است. شيوع انواع سرطان‏ها گواه اين ادعاست. و جالب اينكه در نگاه بسياري از مدرنيست‏ها، اين بيماريها جزء اجتناب‏ناپذير صنعتي شدن محسوب مي‏شود.

در دنياي مدرن شدة صنعتي، «كار» بيش از پيش به امري غيرخلاق مبدل شده است. بگونه‏اي كه بشر جديد به آن به ديدة يك شر الزامي و ناگزير مي‏نگرد كه همواره به دنبال فرار از آن است. حال اين نگاه را مقايسه كنيد با آن نگاه متعالي به كار، كه آن را جوهر مرد مي‏داند.

اگر چه به مدد بكارگيري تكنيك، علي الظاهر، اوقات فراغت بيشتري در اختيار بشر قرار گرفته ولي با ااين حال امروزه از «اوقات فراغت»‌ به عنوان يك «معضل اجتماعي» ياد مي‏شود كه بايد براي آن انديشيد و آن را جهت بخشيد. اساساً اوقات فراغت در دنياي مدرن امري از خودبيگانه و تصنعي محسوب مي‏شود. نظام مبتني بر تكنوكراسي، قادر به آفرينش فضاي نشاط‏آور و سرورآفرين براي بشر نيست و از اين رو تلاش دارد تا آن ساعات را با حضور وحشتناك و ديوانه‏وار تلويزيون، ماهواره و ادبيات رسانه‏اي غفلت‏‏آفرين و معرفت‏زدا در سيطره خود گرفته و از دل اين ساعات چيزي جز اضطراب، افسردگي و فرار از خود متولد نمي‏شود.

آري، تكنولوژي مدرن ثروت‏آفرين است. اما اين انبوه ثروت تنها براي بورژواها آفريده شده و نصيب طبقات متوسط و توده‏هاي فرودست، فقط و فقط «زندگي قسطي» و ميل و نياز هميشگي به «مصرف» است. در اين فضا براي طبقات غيربرخوردار، تنها چيزي كه باقي مي‏ماند مشتي آرزوي دور و دراز همراه با سرخوردگي و ياس مداوم است.

مدرنيته و تكنولوژي ناشي از آن، ظاهراً وفور نعمت و امكانات مادي و افزايش درآمد و ثروت را به دنبال آورده، ولي چون مبنايش بر سودجويي و منفعت‏طلبي مداوم استوار است،‌ هيچگاه شاهد فروكش كردن عطش حرص و آز در انسان مدرن شده نيستيم. از سوي ديگر به دليل توزيع ناعادلانه ثروت و درآمد، همواره نوعي تلاش خسته‏كننده براي ارضاي نياز به مصرف وجود دارد.

سيطره بي‏چون و چراي «ماشين» بر دنياي انساني، آرام آرام به شكلي تصوير مي‏يابد كه گويي دنيا و مواهب آن براي تقديس و تكريم «ماشين» بوده و انسان براي ماشين آفريده شده است. در حاليكه ظاهراً اينگونه است كه «ماشين» و مشتقاتش براي رفاه بشر ايجاد گرديده‏اند. امروز، مشاين بيش از انسان ارج و قرب دارد و هر كجا كه ماشين گام گذاشته انسان مجبور به عقب نشيني و سقوط و سكوت شده است.

مدرنيته و دستاوردهايش، بي‏شمارند. ولي افسوس كه در هياهوي صادر شده از همين مدرنيته، فرصتي براي «انتقاد» از آن باقي نمي‏ماند و همه مجبوريم بپذيريم كه همين وضعيت، بهترين است و راه ديگري براي رفتن وجود ندارد

 


 روح الله رشيدي، شنبه 23 دی1385 |     |....

 

 

 آنچه به نام «جامعه مدني» از دوم خرداد 1376 وارد ادبيات سياسي كشور شد، همواره به عنوان مفهومي آرماني در اذهان روشنفكران پديدار بوده و تلاش بي‏حدي براي نيل به آن صورت پذيرفته است. اين تلاش‏ها در مراحلي با حس «حيراني» و سپس با نگاه «شيدايي» همراه بوده و كمترين كوششي از جانب مناديان اين مفهوم، جهت «شفاف‏سازي» و بيان «چيستي» آن  مشاهده نشده است. آنچه از «جامعه مدني» و محتواي آن عرضه مي‏شود، صرفاً تعدادي تصوير از محصولات ملون ولي مبهم است كه همچون خود «جامعه مدني» هيچ كس حاضر به روشن ساختن ابعاد آنها نيست. مفاهيمي همچون «دموكراسي»، «احزاب»، «مطبوعات»، «آزادي و آزادانديشي»، «NGOها» و ... همگي به عنوان ثمرات نيك «جامعه مدني» مطرح و حتي «پرستش» مي‏شوند. در حالي كه اگر به جامعه مدني به مثابه يك نظام زندگاني نگريسته مي‏شود، به هيچ روي دايره‏المعارف جامعي براي اين نظام و بايسته‏هاي آن جمع‏آوري و ارائه نشده است. حتي نمونه عملي كوچكي از اين جامعه آرماني نيز در هيچ كجا نشان داده نمي‏شود و صرفاً به تك‏تك اجزاي آن درود فرستاده مي‏شود. اما از كنارهم قرارگرفتن و در عين حال تفاهم منطقي اين اجزا خبري نيست. در حاليكه در جامعه مدني، به شدت فعاليت احزاب سياسي تشويق شده و اساساً اين فعاليت را لازمه بقاي آن مي‏دانند، در همان‏ حال از آزادي و مشاركت فرد در تعيين سرنوشت سياسي و اجتماعي نيز سخن به ميان مي‏آيد. مشخصاً در چنين فضايي آنچه عملاً جهت‏گيري‏هاي سياسي و اجتماعي ملك را تعيين مي‏نمايد، تصميم رهبران حزبي و موضعي است كه ايشان اتخاذ كرده‏اند و فرد لزوماً تابع تصميمات حزبي ـ بدون توجه به راستي يا ناراستي آنها ـ خواهد بود. در موضوع دموكراسي تاكيد بر آن است كه هر فرد يك راي دارد و همه به يك اندازه در اداره امور جامعه مؤثرند ولي هيچ قوه عاقله‏اي نمي‏تواند اين الگو را به صورت منطقي توجيه نمايد. در تمامي انتخاباتي كه برگزار مي‏گردد، عامي و عالم، عاقل و ديوانه، نوجوان و پيركهنسال، دارا و ندار، كارگر و كارفرما و... يك راي دارند در واقع حقايق جامعه در پيشگاه اكثريت كتمان مي‏شود. جالب است كه جامعه مدني، جامعه‏اي عقلاني‏شده تعريف مي‏شود كه در آن همه چيز بر مدار منطق و عقل مي‏چرخد. با اين وصف براي مثال، آيا اينكه باشعور و كم‏شعور دوشادوش هم و به يك اندازه قدرت تاثير در تعيين مسير جامعه را دارند، امري عقلاني است؟ آزادي و آزاد‏انديشي نيز حكايتي شبيه ديگر اجزاي جامعه مدني دارد. روشنفكراني كه هماره بر طبل آزادي كوفته‏ و ايران و ايراني را به جهت عدم اشاعه آزادي مورد نكوهش قرار داده‏اند، هيچگاه نگفته‏اند كه آزادي چيست؟ و چگونه مي‏توان آزاد بود. اينان صرفاً با برخوردي سلبي، فرياد برمي‏آورند كه «آزادي چه نيست؟» و مصاديقي را ذكر مي‏كنند كه ناظر بر تحديد آزادي مردم است. (البته نگارنده بر آن نيست تا ميزان آزادي و يا عدم آن را در ايران به قضاوت بنشيند.) بديهي است نبايد انتظار داشت كه با چنين اسلوبي طرفداران بي‏شماري نيز براي آزادي فراهم آيد.

 


 روح الله رشيدي، شنبه 19 فروردین1385 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


آذرپيام