عدهاي ـ كه تعدادشان اندك نيست ـ بر اين باورند كه انتقادهاي منتقدان دنياي مدرن، «متعصبانه» بوده و منتقدان بدون هيچ پشتوانه منطقي در حال قلع و قمع دستاوردهاي نوين هستند. به باور اين عده، مدرنيته چيزي نيست كه به اين راحتي بتوان به آن تاخت و فضائلش را منكر شد. ما نيز بر اين عقيدهايم كه نميتوان چشم را بست و دهان را گشود و به هر آنچه بويي از مدرنيته دارد، ناسزا گفت. بلكه بايد شناخت و سپس انتقاد كرد.
انتقادات ما ـ و به زعم بعضيها ناسزاها ـ نسبت به مدرنيته، هيچ مبنايي هم كه نداشته باشد لااقل واجد توصيفاتي از شرح حال كنوني بشر كه هست. اگر هم نخواهيم نگاهي مبنايي و مبتني بر بحثهاي كلامي در باب مدرنيته داشته باشيم، آنقدر شاهد زنده در اين جهان ميزيند كه به روشني توصيفگر «كَردههاي» مدرنيته ميتوانند باشند.
مبناي حداقلي بحث ما در چيستي مدرنيته بدين قرار است: مدرنيته مجموعهاي به هم پيوسته از عناصر فكري، مذهبي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و تاريخي است كه هر چند بايد ريشههاي عميقش را در يونان باستان جست، ولي مسامحتاً نهضت اصلاح ديني(پروتستانتيسم) و رنسانس در اروپا را مبداء حركتش در نظر ميگيريم. ما بر اين باوريم كه در قرون اخير، شكل و محتواي غالب در حيات بشر، غير از شكل و محتواي ناشي از مدرنيته نبوده است.بنابراين طرفداران مدرنيته قبل از هر چيز بايد مطلوب بودن وضع كنوني بشر را اثبات نمايند تا مطلوب بودن مدرنيته اثبات گردد. يا اينكه اساساً نپذيرند كه اين وضعيت محصول جهتگيري مدرن بوده است. كه اين نيز چندان آسان به نظر نميرسد.
اگر به احترام آلرژي عدهاي نسبت به دفاع از مذهب، نخواهيم مته به خشخاش نهضت اصلاح ديني و به اصطلاح، پالايش مذهب، در عصر روشنگری بگذاريم، ديگر نميتوانيم نظامهاي سياسي متولد شده از بطن جريان مدرنيسم را به حال خود رها سازيم.
ليبراليسم، سوسياليسم و سپس ماركسيسم، كمونيسم، فاشيسم، نازيسم و ...
در دامن كدام مادر پرورش يافتند؟ مگر نه اين است كه مبداء حيات اين نظامها،
همان اومانيسمِ زاييده از دل مدرنيته است؟
طرفداران مدرنيته بايد قبل از هر اعتراضي به اين پرسش صريح و ساده
پاسخ كوتاه گويند كه آيا اين «سيستم»ها «مدرنيتهزاده» اند يا نه؟
اگر احياناً پاسخ منفي بود، يا ما در اشتباهيم و يا دوستداران مدرنيته با مبادي آنچه ميپرستند بيگانهاند.
در صورتيكه پاسخ مثبت باشد، بلافاصله دادگاهي از وجدانهاي بشري شكل ميگيرد تا مرور كند آنچه را كه اين نظامهاي دستسازِ مدرن بر سر بشر آورده است. از هيچ چيز پرسش نميكنيم. فقط كافي است فهرست جنگهاي رخ داده از زمان شروع سيطره مدرنيته تا كنون را نگاهي بيفكنيم. اين جنگها ميان كدام دو تفكر صورت گرفتهاند؟ چه كسي شروع كننده اين ستيزهها بوده است؟ طرفين جنگ جهاني اول چه كساني بودند؟ آيا پاي مسلمين در ميان بود و يا ردپاي افريقاييهاي بربر در ميدان جنگ ديده ميشد؟ آيا قربانيان ميليوني اين جدال خونبار، در مجموعه ممالك مدرنشده نبودند؟ از جنگهاي غيرمعروف ميگذريم.
آتش جنگ جهاني دوم را چه كساني شعلهور ساختند؟
مردمانِ متحجرِ مرتجعِ خاورميانه؟ كدام ايدئولوژي، خطدهنده
رهبران ستيزهجوي اين جنگ بود؟
آيا هيتلر يك شرقيِ قشرينگر بود يا يك ناسيوناليستِ مدرن؟
متفقين چه كساني بودند؟ مسلمينِ خشونتطلب يا شوروي كمونيستي
و امريكاي ليبرال و همپالگيهاي مدرنش؟
محصول اين جنگها چه بود؟ عمران و آباداني و رونق و رفاه؟ يا نگونبختي و قتل عام ميلیونها انسان؟ مگر ميشود گشودن پرونده قطور ستيزهجوييهاي دوره سيطره نگاه مدرن را «تعصب كور» ناميد؟ چرا بايد فهم اين معنا به اندازهاي دشوار آيد كه عدهاي را به دفاع از جنايت وادارد؟
اگر وارد اقتصاد و معاش مردم شويم، همان حكايت را به گونهاي ديگر روايتگر خواهيم بود. حقيقتاً بايد خيلي احمق بود تا تصور كرد كه همه آحاد بشر از مواهب مادي زندگي به نحو شايسته برخوردارند. براستي كدام فكر و نظام اقتصادي است كه گرداننده زندگي امروز است؟ نظام انساني مبتني بر عدالت؟ يا تفكر ملهم از اصالت سود؟ كاپيتاليسم دركجا متولد شده است؟ در ايران؟ يا در افريقا؟ آيا ميتوان وصله نچسبِ تفكر اقتصادي ليبرال را بر اسلام چسباند؟ آيا ميشود تصور كرد كه نظام اقتصادي پيشنهادي اسلام، به فربه شدن روز به روز عدهاي قليل و نحيف شدن عدهاي كثير رضايت دهد؟ ...
حكايت انتقاد از مدرنيته، نبايد حبابي بيوزن تصور شود كه هيچ پايهاي براي ايستادن ندارد. اگر «تعصب» را يك خصلت ضدمدرنيستي بدانيم، دوستداران مدرنيته نيز نبايد به دامن آن فرو بغلطند.
روح الله رشيدي، یکشنبه 31 تیر1386
|
|....
هر چه نظام زندگي پيچيدهتر ميشود، مجال انديشيدن در باب زندگي نيز رو به كاستي مينهد. اعمال و حركات انسانها فاقد بنيان محكم و تهي از عناصر منطقي ميشود. ديگر كسي قادر به دفاع معقول از كَردههاي خود نيست و اساساً الزام و ضرورتي براي اين كار ديده نمي شود.
از سوي ديگر، با عموميت يافتن روح مصرفزدگي، تنها و تنها دليلِ ظاهراً منطقي براي بسياري از عملكردها، «تقدس مصرف» است و بس. همه چيز در جهت توجيه مصرف بيمارگونه و بيدليل، به خدمت گرفته ميشود. انگار همه ما مجبوريم كه مصرف كنيم بيآنكه بفهميم چرا.
به مثالهاي زير توجه فرماييد:
اين روزها كه موضوع سهميهبندي بنزين، به بحث روز مبدل شد، حرف و حديثهاي فراواني نقل محافل بود. از جمله اينكه، عدهاي با آه و حسرت و افسوس، زبان به شكوه گشودند كه:
«اينكه در اثر سهميه بندي بنزين، ترافيك در شهرها كاهش يابد و از تردد خودروها در سطح شهر كاسته شود، باعث خواهد شد تا تصادفات نيز كاهش يافته و در نتيجه، بازار مكانيكها، صافكارها و مشاغل مرتبط با خودرو كساد شود. و اين يعني ظلم به اين مشاغل.»! نتيجه منطقي! اين منطق، اين خواهد بود كه براي رونق كسب و كار اين عده، الزاماً بايد تمام خودروها در خيابانها ول بگردند تا شايد از اين رهگذر تصادفي روي دهد، روغني بسوزد، استهلاكي اتفاق بيفتد و ... تا صاحبان مشاغل مرتبط با خودرو، بيكار نباشند. از اين جالبتر، اين منطق است كه عدهاي ميگويند:«اگر قرار باشد مردم از خودرو استفاده نكنند، توليد خودرو در كارخانجات خودروسازي پايين ميآيد و در اين صورت، كارگران صنعت بيكار ميشوند. پس بايد دائماً خودرو توليد شود تا كسي بيكار نماند.»! و اين سلسله ادامه دارد:
از جمله دغدغههاي اصلي شهرداريها و متوليان مديريت شهرها، بازگشايي مسير خيابانها و تعريض آنهاست. دليل اين كار نيز معلوم است. براي اينكه خيابانها كشش اينهمه خودرو را ندارند. بنابراين بايد هر سال بر تعداد و مساحت خيابانها افزوده شود. براي اين منظور، هزاران منزل مسكوني بايد ويران شود و ساكنانش نيز به دخمههاي 50 متري آپارتمانهاي بدقواره تپانده شوند. وقتي ايراد گرفته ميشود كه چرا خانههاي وسيع و خوشمنظر را ويران ميكنيد، پاسخ شنيده ميشود كه «پس چكار كنيم؟ اينهمه ماشين را كجا ببريم؟ بالاخره اينها بايد از جايي عبور كنند يا نه؟» كسي نيست به اين جماعتِ تسليم شده در برابر سيطره ماشين بگويد كه «مگر مجبوريم اينهمه خودرو را روانه كوچه و خيابان كنيم؟»
اين قبيل تناقضات در نظام اجتماعي ما فراوانند. لابد شما نيز بر روي بستههاي سيگار، عبارت «مصرف سيگارت براي تندرستي زيانآور است» را ديدهايد. مردمي كه اين جمله را ميبينند، بلادرنگ، ابراز ميدارند كه: «اگر مصرف سيگار زيانآور است پس چرا توليد ميشود؟ آن هم توسط يك شركت عظيم دولتي.» اگر با همان منطق پيشين بخواهيم به اين ايراد پاسخ دهيم، ميتوانيم بگوييم كه «اگر توليد سيگار متوقف شود پس اين همه كارگر و كارمند شركت دخانيات چه كار كنند؟ آيا شما راضي ميشويد كه اين جماعت، از نان خوردن بيفتند؟»!! جالب است. نه؟ براي محافظت از مجموعهاي كه هيچ دليل منطقي براي بقايش وجود ندارد، اينهمه منطقتراشي! ميكنيم. يعنی عدهاي بايد بميرند تا عدهاي ديگر زنده بمانند!
اين منطق به اين ميمانَد كه از ريشهكني بيماريها جلوگيري كنيم. چرا كه اين كار باعث بيكار شدن پزشكان خواهد شد!!
اين مثالها، نمونههايي از تلاش مستمر انسانِ ماشينزده براي عدم انقطاع سلسله مصرفزدگي است. عناصري بر حيات اجتماعي بشر سلطه يافته اند كه همه فكر ميكنند جزءلاينفك زندگي هستند و اگر آنها را از خود دور كنند فاجعهاي رخ خواهد داد و يا زندگي ناقص خواهد بود. همه اين منطقتراشيها براي توجيه مصرف است. والا همه ما در اعماق جان خود ايمان داريم كه بسياري از آنچه ما آنها را ضرورتهاي زندگي ميپنداريم، اساساً فاقد اينهمه ارزشاند.
جالب است که خيلی از ماها، در بسياری از اوقات اين ادعا را محک زده و نتيجه گرفته ايم که اگر فلان کالا نيز نباشد، می توان زندگی کرد. شبکه گسترده ای که از نيازهای کاذب بر گرد زندگی تنيده شده، آنچنان تقديس می شود که گويی گذشتگانی که هيچکدام از اين ضرورت ها را احساس نمی کردند، زندگی نيز نمی کردند. مشکل اينجاست که چون ما در قرن 21 زندگی می کنيم، لزوماً خود را از گذشتگان عاقل تر می پنداريم و تصور می کنيم صرفاً با گذشت زمان، قوه عاقله انسان نيز رشد می کند. در حاليکه اگر بيطرفانه به قضاوت بنشينيم، خواهيم ديد که ما _ انسانهای عصر جديد _ جز فربه ساختن زندگی، هيچ فضيلتی به آن نيفزوده ايم.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386
|
|....
دستاوردهاي دنياي جديد فراوانند كه بسيار در موردشان شنيدهايم. «دنياي جديد» هماني است كه او را با پيشرفت، ترقي، گسترش صنايع، آزادي بشر، وفور امكانات زندگي، همهگير شدن رفاه و ... ميشناسيم و البته بايد! هم به اينگونه بشناسيم. همين باور مطلق به مقدس بودن اين دستاوردها نيز از ثمرات مدرن شدن است. اينكه نبايد در فضيلتهاي مدرنيته ترديد و چون و چرا نمود، امروز به صورت يك اعتقاد عمومي و فراگير درآمده است و تا بخواهي اندكي «تامل» در اين موضوع صورت دهي، با هجمههاي تند و تيزِ مطلقگرايان مواجه ميشوي. ولي مگر ميتوان عقل را ] كه ظاهراً پايه اصلي مدرنيسم است[ محكوم به نديدن نمود؟ اين عقل، همان عنصري است كه طلايهداران تجدد، او را همچون پتكي بر سر رقباي مقدسمآب خود كوفتند و عاقبت نيز بر رقيب چيره شدند. حال، چگونه ميشود آزادگي عقل را در پيشگاه اين همه آيه و نشانه آشكار به سخره گرفت؟ عقل بايد آنچه را كه ميبيند بيان دارد و اگر غير از اين نمايد، توفيري با باد سيال ندارد. اتفاقاً همين اصالت را نيز مدرنيته به عقل بخشيده است.
ما مدعي هستيم كه مدرنيته در قبال آنچه از بشر ستانده، تحفه قابل اعتنايي به او نبخشيده است. اگر چه اين ادعا بسيار گران مينمايد، ولي اگر در مشهورات زمانه محصور نباشيم، درك اين معنا چندان هم دشوار نخواهد آمد.
آباء مدرنيته، مدعي هستند كه بواسطه شيوع تجدد، ساز و كارهاي نوين صنعتي شكل گرفته و بالطبع، انبوهي از امكانات رفاهي براي نوع بشر عرضه شده است. تنوع امكانات به قدري است كه همه ميتوانند «حق انتخاب» داشته باشند. به تعبيري ديگر، ابزار رفاه بشر، به سر حد كمال رسيده و ديگر بهانهاي براي افسردگي و فلاكت باقي نيست.
فرزانگان دنياي مدرن، ادعا دارند كه از رهگذر تجدد، «ملل» را «ثروت» بخشيده و آنها را تا خِرخره در سيم و زر فرو بردهاند. به زعم اينان، ديگري فقيري وجود ندارد و همه در عيش مدام به سر ميبرند. كثرت ثروت به حدي است كه «مازاد»ش را به درياها ميريزند و بخشي را نيز «دود» ميكنند.
در نگاه شيفتگان دنياي مدرن، همينكه عدهاي از فرط رفاه در آستانه تركيدن هستند براي اثبات وفور نعمت كفايت ميكند. به واقع صداي گوشخراش همين مترفين است كه دنيا را به توهم فرو برده و چنان كرده كه همه باورشان شده است كه از صدقه سر «مدرنيته» وضعشان خوش است. بيچارگان خوشخيال چنين ميپندارند، همين كه حالا اتومبيل شخصي دارند، تلويزيون صفحه مسطح ميبينند، لباسشان وصلهدار نيست، خوراكشان به جاي نان، پيتزا است، پس كلي با گذشته نكبتبار خود فاصله گرفتهاند. يعني از رفاه بهرهمند هستند.
توهمي كه قاطبه مردمان را در خود فرو برده، «زندگي قسطي» و مشتي آرزوي دور و دراز را، مظهر رفاه تجسم كرده و خوشيهاي همراه با اضطراب و نِق زدن را منتهي اليه آمال بشري جلوه داده است. در واقع مردم «خيال» ميكنند كه روزگار خوشي دارند ولي خود نيز در درون خود هيچ رضايتي از آنچه ميپندارند، ندارند.
اين فرآيند دردناك، كه در عين وفور ظاهري امكانات مادي و ابزار خوشي، همواره با كمبود، نقص، نياز، استقراض، بدهي و به دنبال پول دويدن همراه است، جلوه جديد «فقر» است. «فقر مدرن». چرا بايد سرِ خود و ديگران را كلاه گذاشت كه با تغييرات ظاهري در مبلمان شهرها و خانهها، مكنت و ثروت جاي نكبت و زندگي فقيرانه را گرفته است.
اگر متهم به «تحجرگرايي» نشويم، ما تمام آنچه، كه به نام رفاه، ترقي، آسايش، آرامش، امنيت، وفور و ... در هيئت مواهب مدرنيته، به مردم قالب شده است، را «دروغ»هاي شاخدار مدرنيته ميدانيم.
دروغ هايي كه در بسته هاي آنكارد شده و خوشرنگ، تحويل جماعت شده و آنقدر تكرار گرديده كه ديگر كسي جرأت تكذيبش را نداشته باشد. ذهن مردم، آنچنان در چنبره اين پندارها گرفتار آمده كه آن عده اي نيز كه اراده اي براي تامل دارند، مصلحت انديشي را ترجيح داده و عافيت را برمي گزينند. همين نيز موجب شده تا طرفداران «دروغ بودن مواهب مدرنيته» در اقليت قرار گرفته و متهم به « دُگم انديشي» شوند.
اتهام دُگم انديشي از آنجا ناشي مي شود كه طرفداران مقدس بودن مدرنيته، بر اين باورند كه بنيانگذاران انديشه مدرن، آدم هاي كوچكي نيستند و ايراد وارد كردن به نظام مدرن، شوخي با بزرگان است. جالب است كه نام اينگونه تلقي را «دُگم انديشي» نمي گذارند.
ضرورتي وجود ندارد خود را به آب و آتش بزنيم تا بفهميم كه آيا اين دروغ ها وجود دارند يا نه؟ كافي است اندكي از بند توهّم خارج شده و دنيا را آنگونه كه هست بنگريم و نه آنگونه كه مي گويند.
پرسش ديگري مطرح مي شود و آن اينكه، اينكه بپذيريم مواهب مدرنيته راست است يا دروغ، چه كمكي به ما مي كند؟ پاسخ، خيلي ساده است. رسيدن به اين نقطه، يعني تلاش براي تغيير مسير زندگي. يعني حركت به سمت حقيقت زندگي.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386
|
|....
مصرف، مصرف، و باز هم مصرف. انسانِ عصر جديد با «مصرف» قرين و همراه است.
او بايد مصرف كند تا چرخ صنعت بچرخد. «توليد» در ارتباط مستقيم با «مصرف» قرار دارد.
بنابراين رونق توليد بدون رونق مصرف معنا نخواهد داشت.
«رونق مصرف» همان «مصرف گرايي» است. براي «مصرفگرا» بار آوردن جماعت، بايستي غرايز و اميال او را هدف قرار داد. توليد كنندگان در دنياي صنعتي، بيش از آنكه به ساختار صنايع خود بيانديشند به عطشناك نمودن مردم براي مصرف فكر ميكنند.
«پروپاگاندا» (تبلغات)، براي اين است كه لحظهاي مجال براي انديشه در باب احتياجات ضروري و واقعي را براي جماعت باقي نگذارد. چرا كه اگر لَختي درنگ در جريان مصرف مردم ايجاد گردد، اقتصاد و صنعت به سمت اضمحلال خواهند رفت.
كافي است تا تفكر مردم، لحظهاي به نيازهاي مصرفي واقعي خود معطوف گردد تا كمپانيهاي عظيم صنعتي به خاك سياه بنشينند. به واقع، يگانه اميد صاحبان بنگاههاي توليدي براي سرپا ايستادن، «عطش مردم براي مصرف» است.
شهروند دنياي جديد، از دميدن صبح تا لحظهاي كه چشم بر شب ميبندد، در محاصره تبليغات هيجانانگيز كالاهاي مختلف و رنگارنگ قرار دارد. او به هر عنصري در كوي و برزن كه نظاره ميكند، آشكارا درمييابد كه همه در تلاشاند تا او را براي خريد و مصرف كالايي، ترغيب و تشويق كنند. براي آنكه تاثير اين فضاسازي عميقتر گردد، جريان تبليغ با ضرباهنگي مداوم و پيوسته بر ذهن مردم در حال بارش است تا اعصاب جماعت را مسخر ساخته و سرانجام او را در تقابل با خواهش درون، به تسليم وادارد.
امروز ديگر مهم نيست كه آيا حقيقتاً به آنچه ميخريم نيازمنديم يا نه؟ بلكه مهم اين است كه آن كالا در جامعه تبليغ ميشود و «خيليها» از آن خريدهاند. توليدكنندگان نيز، كه همواره در حال رصد نمودن ذائقهها هستند، در فواصل مختلف زماني با تغيير شكل دادن يك نوع كالا، ظاهراً چيز جديدي را عرضه ميدارند ولي به واقع همان كالاي قبلي است با اندك تغييراتي در ظاهر و رنگش.
سرعت و قوت اين جريان به قدري وحشتناك است كه ارادهها را در مقابل توليدات بنجل و بيارزش، سست ساخته. جامعه نيز در اين شرايط، شبيه معتادي است، كه ميداند آنچه دلش ميخواهد به زيانش است ولي نميتواند تركَش نمايد.
مصرفگرايي از اقتضائات اقتصاد مدرن است. اقتصاد مدرن نيز بر مبناي حداكثر نمودن سود و منفعت بنا شده و هر عملي كه به نوعي به اين هدف مبنايي كمك نمايد مشروع و قابل دفاع است. اما اي كاش، مدرنيته، «حداكثر سود» را براي «همگان» ميخواست و نه براي درصدي كمشمار از صاحبان ثروت كه مدام در حال افزايش منالاند. مناسبات اقتصاد مدرن به نحوي چيده شده كه همواره بايد بخش اعظم جمعيت دنيا در حال مصرف و خرج كردن باشند و معدودي در حال برداشت و انباشت.
و ما نيز جزء همان بخش اعظم هستيم كه ارادهاي جز مصرف نداريم. يعني ما نيز اجير شده براي ثروتمند نمودن ميلياردرها هستيم اما سرنوشت ما محتوم نيست و ميتوانيم از دام برهيم. و اي كاش اينگونه ميشد!
روح الله رشيدي، دوشنبه 10 اردیبهشت1386
|
|....
سالهاست با مفهومي به نام «توسعه» در جدال هستيم و تمام همت خود را بر اين نهاده ايم تا اين عنصر نامرئي و ناشناخته را با خود همراه سازيم. در اين مسير به هر ابزاري متوسل شده و به هر سازي رقصيدهايم و به هر پيامي گوش دل فرا داده و هر نصحيتي را به جان خريدهايم ولي در انتها نفهميدهايم چه ميخواستيم و چه ميخواهيم و چه شد؟ و اصولاً «توسعه» چه بود و الآن در كجاي اين عالم سير ميكند؟ اما چارهاي نيست و بايد «توسعه» يافت تا جايي كه بنا به تعريف جناب «منتسكيو»، ما را از صف « بربرها » خارج شده و داخل «برترها» محسوب نمايند. براي گلاويز شدن با اين فضاي سنگين توان كافي نداريم چون جنس ما جنس ديگري است و اي كاش اين را ميفهميديم. با اين حساب تركيب ما با تعاريف رايج توسعه آنچنان بدقواره و بدتركيب و زشت شده است كه نه تنها پوزخند اطراف و اكناف را باعث شده بلكه خودمان را نيز به خنده همراه با اشك تلخ واداشته است.
عادتي از ديرباز بر قوم ايراني سايه افكنده و تمام معادلات و معاملاتشان را در چنبره خود گرفته و آن « نداشتن و نماياندن » است. و تاكنون كسي نپرسيده كه آنچه را نداريم چه ضرورتي براي نماياندنش وجود دارد. به زور ميخواهيم خود را به برچسبي شايسته بدانيم و به هر قيمتي شده وانمود كنيم كه ما هم « اينيم ». به حكم غروري كه از اسطورهسازيهاي ايرانيان نشات گرفته آنچه را كه بدان نسبتي نداريم از خود ميدانيم و به ناچار هزينههاي گزاقي را نيز در اين گير و دار ميپردازيم.
زمانيكه رضا پهلوي ناز و عشوه زنان بيستر و عفاف ترك را در كنار كمال آتاتورك ملاحظه نمود ديگر چيز ديگري لازم نبود الا اينكه بايد هر چه زودتر ما نيز متمدن (ايضاً متجدد) ميشديم و بلافاصله چماق مشهورش را بدست گرفت و جمعي را اجير نمود تا ما را متمدن سازند و كردند. ولي داور كه بود؟ هنوز هم مشخص نيست چه كسي و با چه محكي بايد متمدن بودن و نبودن را حكميت كند. بر روي همين عادات كه با خشونت هرچه تمامتر به شريان ما راه يافت، ياد گرفتيم كه ابتدا خودرو بسازيم و سپس مسيرش را بگشاييم و به تازگي نيز همه را صاحب رايانه ميكنيم و به دنياي اطلاعات متصل و قرار است بعداً سرِفرصت فكري براي استفاده از اين اطلاعات بنماييم.
در بلبشوي متمدن شدن همه چيز را به هم ريختهايم آنچنانكه ديگر هيچ عنصري در جاي خود قرار ندارد.
مدام ناله جانسوز و ترحم برانگيز مسئولين دلسوز را ميشنويم كه از دست بيكاري به تنگ آمدهاند و عنقريب خود را حلقآويز نمايند و در اين حين ميشنويم كه دختران به خواستگاري پسران ميروند. چرا؟ هيچ جوابي نيست الا اينكه بگوييم آقايان پز روشنفكري ميدهند و اداي توسعه يافتگي درميآورند و افاده دفاع از حقوق زنان از سر و رويشان ميبارد و از همين رو خانمها (البته از جنس دوشيزه) پشتميزنشين شدهاند و حقوق بگير و در نتيجه حق هم دارند به خواستگاري پسران بروند. سري به ساختمانهاي اداري دواير دولتي و غيردولتي بزنيد تا جمعيت انباشته خانمهاي شاغل را مشاهده كنيد و آن وقت بدانيد كه ديگر مشكلي براي ازدواج جوانان نخواهد بود.
معلوم نيست حضرات چگونه دلشان ميآيد تا اين موجودات عفيف را به كار بگمارند و هيكل درشت مردانه در منزل با كودك و سماغ مكيدن مشغول باشد. اگر بر در و ديوار «شهرتان» ميبيينيد كه « به چند نفر دوشيزه جهت كار در توليدي كفش نيازمنديم» به ياد نياوريد تيمچههاي تاريك و نمور اطراف بازار كفاشان را كه چگونه كفاشان هنرمند با چرم و چسب جدال ميكنند. ظاهراً برنامه ريزان اين جريان خودشان به شدت از كار خسته شده و هوس كرده اند به بچهپروري و آشپزي و هكذا رختشويي و در آخر كار هم لابد به كلفتي بپردازند.
ميان كلام تا يادم نرفته از سيد محمدخاتمي نيز يادي كنم كه در واپسين روزهاي دولت خود گفته بود: «بنده پول توجيبي خود را از خانمم ميگيرم».
الغرض هواي توسعه يافتگي بدجوري به سرمان زده و حسابي به هم ريختهايم. گوشها سنگين شده و انديشهاي نيست جز خيال برجهاي بلند و خيابانهاي تر و تميز و همچنين جزاير هاوايي.
روح الله رشيدي، یکشنبه 1 بهمن1385
|
|....
مدرنيته را معمولاً يك افق و رويكرد تاريخي ـ فرهنگي ميدانند كه خود متضمن پارهاي شاخصهاي مختلف و متعدد است و اگر نخواهيم همانند برخي انديشمندان، شكلگيري تفكر مدرنيته را به يونان باستان و آراي افلاطون و ارسطو نسبت دهيم، ميتوانيم دستهاي از تحولات گوناگون را نام ببريم كه زمينهساز ايجاد اين مفهوم بودهاند. رويدادهايي همچون رنسانس و انقلابات علمي، نهضت اصلاح دين (پروتستانتيسم)، اختراع فن چاپ، كشف قارة امريكا، عقايد روشنگري، انقلاب كبير فرانسه، انقلاب صنعتي و... مهمترين تحولات در اين عرصه بودهاند. به صورت اجمالي ويژگيهاي «مدرنيته» را به اين قرار ميتوان برشمرد:
بشر انگاري يا انسان محوري (اومانيسم) ـ اعتقاد به اصالت علم جديد ـ بوروكراسي پيچيده مدرن ـ عرفي كردن تمام مقدسات (سكولاريسم) ـ بكارگيري و اصالت بخشيدن به تكنولوژي جديد ـ اعتقاد به قانونگذاري توسط عقل بشري ـ سرمايهسالاري و ...
نگاه اوليه ما به موضوع مدرن شدن، بدينگونه است كه بواسطه رويدادهاي پيوستهاي كه در عصر جديد به وقوع پيوستهاند، گشايشهاي فراواني در حيات بشري صورت پذيرفته و بشر با به خدمت گرفتن مواهب ناشي از مدرنيته شرايط مطلوبي يافته است. بسياري از ماها چنين تصور ميكنيم كه تكنولوژي مدرن، زندگي را آسان كرده، بهداشت را ارتقاء داده و پزشكي را گسترده، اوقات فراغت را زياد نموده، رفاه را عموميت بخشيده، فقر را از بين برده، ارتباطات را تسهيل كرده و ... اما اين تنها يك روي سكه است. واقعيت موجود، نشان از اين دارد كه مدرنيته و تكنولوژياش به همان نسبت كه به تسهيل امور كمك نموده، بيش از آن نسبت نيز در پيچيده و سختتر كردن زندگي دامن زده است. بگونهاي كه كليت مسير زندگي را از بستر طبيعي و فطري اش خارج كرده و بشر را در حصاري از تعلقات نامربوط جاي داده است. البته ناگفته پيداست كه اين انتقاد به دنياي جديد، به مفهوم پذيرفتن وضعيت اروپاي قرون وسطي يا حاكميت بردهداران غزنوي و سلجوقيِ مسلمان نيست.
امروزه تكنولوژي به شكل بيحصري پرستش ميشود و هيچ كس مجاز به چون و چرا در چيستي آن نيست. پيشرفتهاي غيرقابل انكاري كه در عرصه پزشكي به وجود آمده آنچنان در بوق و كرنا ميشوند كه گوش فلك را نيز كر ميكند. يافتن درمان براي بيماريهاي صعبالعلاج از آن جملهاند. در حاليكه همه ميدانند بسياري از بيماريهاي كشنده امروزي، حاصل همين فضاي تكنيك زده و به شدت صنعتي جامعه مدرن است. شيوع انواع سرطانها گواه اين ادعاست. و جالب اينكه در نگاه بسياري از مدرنيستها، اين بيماريها جزء اجتنابناپذير صنعتي شدن محسوب ميشود.
در دنياي مدرن شدة صنعتي، «كار» بيش از پيش به امري غيرخلاق مبدل شده است. بگونهاي كه بشر جديد به آن به ديدة يك شر الزامي و ناگزير مينگرد كه همواره به دنبال فرار از آن است. حال اين نگاه را مقايسه كنيد با آن نگاه متعالي به كار، كه آن را جوهر مرد ميداند.
اگر چه به مدد بكارگيري تكنيك، علي الظاهر، اوقات فراغت بيشتري در اختيار بشر قرار گرفته ولي با ااين حال امروزه از «اوقات فراغت» به عنوان يك «معضل اجتماعي» ياد ميشود كه بايد براي آن انديشيد و آن را جهت بخشيد. اساساً اوقات فراغت در دنياي مدرن امري از خودبيگانه و تصنعي محسوب ميشود. نظام مبتني بر تكنوكراسي، قادر به آفرينش فضاي نشاطآور و سرورآفرين براي بشر نيست و از اين رو تلاش دارد تا آن ساعات را با حضور وحشتناك و ديوانهوار تلويزيون، ماهواره و ادبيات رسانهاي غفلتآفرين و معرفتزدا در سيطره خود گرفته و از دل اين ساعات چيزي جز اضطراب، افسردگي و فرار از خود متولد نميشود.
آري، تكنولوژي مدرن ثروتآفرين است. اما اين انبوه ثروت تنها براي بورژواها آفريده شده و نصيب طبقات متوسط و تودههاي فرودست، فقط و فقط «زندگي قسطي» و ميل و نياز هميشگي به «مصرف» است. در اين فضا براي طبقات غيربرخوردار، تنها چيزي كه باقي ميماند مشتي آرزوي دور و دراز همراه با سرخوردگي و ياس مداوم است.
مدرنيته و تكنولوژي ناشي از آن، ظاهراً وفور نعمت و امكانات مادي و افزايش درآمد و ثروت را به دنبال آورده، ولي چون مبنايش بر سودجويي و منفعتطلبي مداوم استوار است، هيچگاه شاهد فروكش كردن عطش حرص و آز در انسان مدرن شده نيستيم. از سوي ديگر به دليل توزيع ناعادلانه ثروت و درآمد، همواره نوعي تلاش خستهكننده براي ارضاي نياز به مصرف وجود دارد.
سيطره بيچون و چراي «ماشين» بر دنياي انساني، آرام آرام به شكلي تصوير مييابد كه گويي دنيا و مواهب آن براي تقديس و تكريم «ماشين» بوده و انسان براي ماشين آفريده شده است. در حاليكه ظاهراً اينگونه است كه «ماشين» و مشتقاتش براي رفاه بشر ايجاد گرديدهاند. امروز، مشاين بيش از انسان ارج و قرب دارد و هر كجا كه ماشين گام گذاشته انسان مجبور به عقب نشيني و سقوط و سكوت شده است.
مدرنيته و دستاوردهايش، بيشمارند. ولي افسوس كه در هياهوي صادر شده از همين مدرنيته، فرصتي براي «انتقاد» از آن باقي نميماند و همه مجبوريم بپذيريم كه همين وضعيت، بهترين است و راه ديگري براي رفتن وجود ندارد
روح الله رشيدي، شنبه 23 دی1385
|
|....
آنچه به نام «جامعه مدني» از دوم خرداد 1376 وارد ادبيات سياسي كشور شد، همواره به عنوان مفهومي آرماني در اذهان روشنفكران پديدار بوده و تلاش بيحدي براي نيل به آن صورت پذيرفته است. اين تلاشها در مراحلي با حس «حيراني» و سپس با نگاه «شيدايي» همراه بوده و كمترين كوششي از جانب مناديان اين مفهوم، جهت «شفافسازي» و بيان «چيستي» آن مشاهده نشده است. آنچه از «جامعه مدني» و محتواي آن عرضه ميشود، صرفاً تعدادي تصوير از محصولات ملون ولي مبهم است كه همچون خود «جامعه مدني» هيچ كس حاضر به روشن ساختن ابعاد آنها نيست. مفاهيمي همچون «دموكراسي»، «احزاب»، «مطبوعات»، «آزادي و آزادانديشي»، «NGOها» و ... همگي به عنوان ثمرات نيك «جامعه مدني» مطرح و حتي «پرستش» ميشوند. در حالي كه اگر به جامعه مدني به مثابه يك نظام زندگاني نگريسته ميشود، به هيچ روي دايرهالمعارف جامعي براي اين نظام و بايستههاي آن جمعآوري و ارائه نشده است. حتي نمونه عملي كوچكي از اين جامعه آرماني نيز در هيچ كجا نشان داده نميشود و صرفاً به تكتك اجزاي آن درود فرستاده ميشود. اما از كنارهم قرارگرفتن و در عين حال تفاهم منطقي اين اجزا خبري نيست. در حاليكه در جامعه مدني، به شدت فعاليت احزاب سياسي تشويق شده و اساساً اين فعاليت را لازمه بقاي آن ميدانند، در همان حال از آزادي و مشاركت فرد در تعيين سرنوشت سياسي و اجتماعي نيز سخن به ميان ميآيد. مشخصاً در چنين فضايي آنچه عملاً جهتگيريهاي سياسي و اجتماعي ملك را تعيين مينمايد، تصميم رهبران حزبي و موضعي است كه ايشان اتخاذ كردهاند و فرد لزوماً تابع تصميمات حزبي ـ بدون توجه به راستي يا ناراستي آنها ـ خواهد بود. در موضوع دموكراسي تاكيد بر آن است كه هر فرد يك راي دارد و همه به يك اندازه در اداره امور جامعه مؤثرند ولي هيچ قوه عاقلهاي نميتواند اين الگو را به صورت منطقي توجيه نمايد. در تمامي انتخاباتي كه برگزار ميگردد، عامي و عالم، عاقل و ديوانه، نوجوان و پيركهنسال، دارا و ندار، كارگر و كارفرما و... يك راي دارند در واقع حقايق جامعه در پيشگاه اكثريت كتمان ميشود. جالب است كه جامعه مدني، جامعهاي عقلانيشده تعريف ميشود كه در آن همه چيز بر مدار منطق و عقل ميچرخد. با اين وصف براي مثال، آيا اينكه باشعور و كمشعور دوشادوش هم و به يك اندازه قدرت تاثير در تعيين مسير جامعه را دارند، امري عقلاني است؟ آزادي و آزادانديشي نيز حكايتي شبيه ديگر اجزاي جامعه مدني دارد. روشنفكراني كه هماره بر طبل آزادي كوفته و ايران و ايراني را به جهت عدم اشاعه آزادي مورد نكوهش قرار دادهاند، هيچگاه نگفتهاند كه آزادي چيست؟ و چگونه ميتوان آزاد بود. اينان صرفاً با برخوردي سلبي، فرياد برميآورند كه «آزادي چه نيست؟» و مصاديقي را ذكر ميكنند كه ناظر بر تحديد آزادي مردم است. (البته نگارنده بر آن نيست تا ميزان آزادي و يا عدم آن را در ايران به قضاوت بنشيند.) بديهي است نبايد انتظار داشت كه با چنين اسلوبي طرفداران بيشماري نيز براي آزادي فراهم آيد.
روح الله رشيدي، شنبه 19 فروردین1385
|
|....