تبليغاتX
ابتدا
ابتدا
نوشته های روح الله رشیدی
دوشنبه 25 اردیبهشت1391

اینکه نهادی مانند شهرداری، وارد حوزهی ورزش شده و در این زمینه سرمایهگذاری کند، محل بحث و دعوا نیست. اتفاقاً شهرداری، بر اساس وظایف و ماموریتهایش، مکلف به این کار است. اما سالهاست که شهرداری تبریز با در اولویت قرار دادن «تیمداری»، بخش اعظم توجه خود را معطوف به یک تیم فوتبال کرده و بودجهی قابل توجهی را هم برای این منظور هزینه نموده است. در همین سالی که گذشت، تیم فوتبال شهرداری تبریز، با به خدمت گرفتن چند مربی خارجی و داخلی و تعدادی بازیکن، در لیگ برتر حضور داشت و با وجود امکانات و هزینهی فراوان، نتوانست در لیگ برتر باقی بماند.

اگرچه هزینههای واقعی حضور این تیم در لیگ برتر، به صورت رسمی از سوی شهرداری اعلام نشده، اما روشن است که این رقم، درشت و میلیاردی خواهد بود.

این در حالی است که هنوز مشخص نیست حضور این تیم در لیگ برتر، دقیقاً چه نفعی برای شهر و شهروندان تبریز داشته و این سرمایهگذاری میلیاردی، با چه توجیه اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... صورت گرفته است. آیا این هزینههای کلان، نمیتوانست در قالب دیگری به ورزش شهر تزریق شود؟ مثلاً آیا شهرداری نمی‌‌توانست با این هزینه، دهها سالن و زمین ورزشی در مناطق مختلف شهر احداث کند تا به افزایش سرانهی ورزشی شهروندان کمک کرده باشد؟

امروز در شهر تبریز، هزاران جوان و نوجوان علاقمند به ورزش، بویژه فوتبال، به دلیل عدم وجود فضای مناسب ورزش، از خیر ورزش کردن گذشتهاند. این علاقمندان ورزش، همواره با توجیهی به نام «بیپولی» از سوی مسئولین مواجه بودهاند. و حالا با چشم خود میبینند که چه هزینههایی برای یک تیم چند نفره اختصاص مییابد. این پولها، از هر کجا آمده، به هر حال متعلق به بیتالمال است و این بیتالمال باید برای منافع عمومی هزینه شود.

براستی تیمداری، چه فضیلتی برای نهادی مردمی مانند شهرداری محسوب میشود؟ آیا مسئولین شهرداری، حقیقتاً به ضرورت تیمداری یقین دارند؟

ما نیز میدانیم که حضور تیمی در سطح اول فوتبال کشور، به نمایندگی از شهری بزرگ مانند تبریز میتواند فرصتهایی را برای شهر ایجاد کند، و مسئولین شهرداری بیایند و صادقانه به مردم بگویند که چه فرصتها و مزیتهایی را در پی هزینههای میلیاردی تیمداری، برای شهر و شهروندانش به ارمغان آوردهاند. کدام تحول در شهر، به واسطه‌ی تیم داری شهرداری، رخ داده؟ اصلاً بیایند و بگویند که چه خدمتی به ورزش قهرمانی شهر کردهاند با تیمداری؛ این تیمِ پرهزینه، حتی در جذب تماشاگر _ که در مراتب ورزشکاری، کمبهرهترین هستند _ نیز موفق نبود.

اعضای شورای شهر، که قاعدتاً وکیل مردماند در مدیریت درآمدهای شهر، بفرمایند که محلات محروم شهر، چه بهرهای از اعتبارات حوزهی ورزش شهرداری دارند؟ اصولاً آیا مفهومی به نام «عدالت ورزشی» برای اعضای شورای اسلامی شهر و شهرداری تبریز موضوعیت دارد؟ اگر دارد، مصادیقش را بیان کنند. مثلاً بگویند که بر و بچههای محلاتی مانند احمدآباد، ملازینال، حیدرآباد، عباسی، ایدهلو و... سهمشان از هزینه‌‌ای که برای مربی درجه سه‌ای مانند «یسیچ» شده چیست؟

«تیم‌داری» بدجور مُد شده در این سال‌ها. و در این مُدگرایی افراطی، نهادی مانند شهرداری که ریال به ریال درآمدش از مردم تامین می‌شود، گوی سبقت را از همه ربوده است. کسی هم نیست که در مقام نقد برآمده و اولویت‌های شهرداری را برشمارد.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 9:36 |

دوشنبه 18 اردیبهشت1391

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، این هفته (چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت) مراسم بزرگداشت هنرمند انقلاب اسلامی، استاد اسفندیار قرهباغی را برگزار میکند. خبرهای مربوط به این بزرگداشت و مطالب دیگری دربارهی استاد قرهباغی در سایت صدای انقلاب منتشر میشود. در کنار استقبال مناسبی که از سوی علاقمندان هنر انقلاب، نسبت به این بزرگداشت صورت گرفته، اقلیتی نیز با دستاویزهای عجیب و غریب در تلاشاند تا به زعم خود، چنین برنامهای را زیر سئوال ببرند.

از جملهی پرسشهای همراه با کنایهی این اقلیت که به صورتهای مختلف دامن میزنند، این است: «اسفندیار قرهباغی، از کی تا حالا «هنرمند انقلاب اسلامی» شده؟» فرض ما این است که این عده، از تاریخ هنر انقلاب اسلامی کماطلاعاند. اما اصرارشان بر ندیدن این تاریخ ارزشمند، ما را متقاعد میکند به اینکه این اقلیت، با هر آنچه که پیوندی با انقلاب اسلامی داشته باشد، سر ناسازگاری دارند و حالشان از این پیوندها به هم میخورد وگرنه چرا باید از اینکه هنرمندی به انقلاب منتسب شود، آزرده شوند.

برای اینکه اقلیت مذکور دریابند _ البته اگر بنایشان بر دریافتن باشد _ که چرا قره‌‌باغی هنرمند انقلاب اسلامی است، کار سختی ندارند. فقط کافیست پروندهی خدمات خود را به انقلاب اسلامی وزن کنند و آنگاه فقط فهرست آثار قرهباغی را ببینند و نه خود آثار را، تا شاید به قضاوت صحیحی برسند.

اگر قرهباغی را با گنجینهای از سرودهای پرمعنا و جهتدار و هدفمند و در مسیر آرمانهای انقلاب، هنرمند انقلابی ندانیم پس چه کسی شایستهی این عنوان است؟! لابد آن هنرمند پرافاده، انقلابی است که تمام خدمتش به انقلاب یک سرود بود و آن را هم تکذیب کرد که برای امام خوانده؟! یا نکند او که در تمام عمر هنریاش، جز می و مطرب و گیسوی یار و چشم معشوق چیزی نخوانده، هنرمند انقلاب است؟

قرهباغی، بیش از هشتصد سرود را برای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و کشورش یا ساخته و یا خوانده. آیا معنی هشتصد سرود، آن هم در سالهای تحریم همه جانبهی انقلاب اسلامی، برای کسانی که تظاهر به انقلابیگری میکنند، مفهوم است؟

قرهباغی، شاخصترین سرود ضدامریکایی ما را خوانده و الان هم به صحت معانی آن سرود اعتقاد و اصرار دارد. حال شما این پایمردی را مقایسه کنید با احوالاتِ جماعتی که با وجود جنایات اظهر منالشمس امریکا و اسرائیل، حاضر نیستند کلمهای در مذمت این جنایات بر زبان جاری کنند. آقایان میگویند «ما سیاسی نیستیم»!

قرهباغی، در سی و چند سال گذشته، هر موضوع و رویدادی را که به نوعی به انقلاب اسلامی مرتبط بوده، با صدایش مستند کرده؛ آن هم نه با کارهای درجه چندم و سخیف، که با آثاری فاخر و قابل اعتنا در سطح جهان. حال چگونه می‌شود که او «هنرمند انقلاب اسلامی» نباشد؟!

حیرت انگیز است که کسانی قرهباغی را از دایرهی «هنرمندان انقلابی» خارج میکنند که خودشان بهتر از هر کس دیگری میدانند که حتی یک ثانیه هم برای انقلاب و آرمانهایش مرارت نکشیدهاند.

یکی گفته بود که دفتر مطالعات هر چیزی را به انقلاب اسلامی مرتبط میکند! این قبیل ذهنیات، نشان از غربت انقلاب اسلامی دارد بیتردید. انقلابی که هزاران هنرمند را در دامن خود پرورده و هزاران هنر را آفریده، امروز باید به با ذرهبین به دنبال گنجینههایش باشد. این یعنی اینکه ما سرمایهها و فرصتهای انقلاب را فراموش کرده و چسبیدهایم به تهدیداتی که همواره همراه انقلاب بودهاند. فرصتسوزی کردهایم خلاصه. فرصتسوزی کردهایم که امروز زورمان میآید قرهباغی را هنرمند انقلاب اسلامی معرفی کنیم.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 23:34 |

سه شنبه 12 اردیبهشت1391

«درشت‌نویسی» آفت روایت‌های ما بوده از دفاع مقدس؛ چه در حوزه‌ی فیلم و سینما و چه در حوزه‌ی داستان و رمان و حتی خاطره! این پندار بر ما حاکم بوده که هر چه جنگ و آدم‌هایش را درشت کنیم، مردم بیشتری را مجذوب دفاع مقدس خواهیم کرد. این باور، عموماً بر کسانی غلبه داشته که درک درستی از ماهیت جنگ نداشته‌اند و این جنگ را هم چیزی شبیه به مخاصمه‌های خونبار گذشته می‌دانسته‌اند.  

تاثیرپذیری آشکار از نوع نگاه غربی‌ها به موضوع جنگ را نیز نباید در شیوع «درشت‌نویسی» نادیده گرفت؛ ما در روایت از دفاع مقدس، به دام «آرنولدپروری» افتادیم. خواستیم تا مثل غربی‌ها، از قهرمانان جنگ، «ستاره» بسازیم. یادمان نرفته برخی فیلم‌های دهه‌ی شصت و هفتاد که با یک رگبار بسیجی ما، سربازان عراقی مثل برگ خزان بر زمین می‌ریختند!‌ معلوم بود که این ستاره‌سازی و آرنولد‌پروری، با روح الهی جنگ ما نخواهد ساخت؛ و نساخت.

دلزدگی تدریجی نسبت به آثار و محصولات مرتبط با دفاع مقدس، واکنشی طبیعی به «درشت‌نمایی» ما از آدم‌ها و وقایع دفاع مقدس بود. البته بعضی‌ها که همچنان خود را به تغافل زده بودند، کوشیدند این دلزدگی و بی‌میلی را به فاصله‌ گرفتن مردم از ارزش‌های دفاع مقدس تعبیر کنند!

از چند سال پیش که حرکت‌های امیدوارکننده‌ای برای انعکاس حقیقت دفاع مقدس شکل گرفت، ورق برگشت. اقبال مناسب مردم، بویِژه نسل جنگ‌ندیده، نسبت به آثار دفاع مقدسی، این فرضیه را که مردم از جنگ خوششان نمی‌آید، مخدوش کرد. در حوزه‌ی کتاب، این حرکت با سرعت و تاثیر بیشتری نسبت به سایر حوزه‌ها سامان گرفت، که این تاثیر، قطعاً نتیجه‌ی همت و پایمردی نسلی از نویسندگان انقلاب بود.

این اقبال چشمگیر، از یک سو بر اصالت حقیقت صحه می‌گذارد و اینکه فطرت حق‌جوی مردم، هر آنچه را که نسبتی با حقیقت داشته باشد، به گرمی می‌پذیرد. از دیگر سو، هشدار می‌دهد که «درشت‌نمایی» پس زده خواهد شد!

... «نورالدین پسر ایران» کوششی ارزنده برای زدودن زنگارِ درشت‌نویسی از چهره‌ی دفاع مقدس است. نورالدین، به تبعیت از روح صیقل‌زده‌ی خود، روایتی صادقانه از آنچه دیده را عرضه می‌دارد؛ بی‌آنکه به دنبال تظاهر و تصنع باشد. تصویری که او از خود ارائه می‌دهد، هیچ نسبتی با درشت‌نمایی‌ها و خودقهرمان‌پنداری‌های معمول ندارد.

از فتح و عدم‌الفتح می‌گوید. شجاعت‌ همرزمانش را با هیجان نقل می‌کند و ترس بعضی‌ها را نیز پنهان نمی‌کند. همچنانکه از درایت و تدبیر فرماندهان می‌گوید، ابایی هم ندارد از اینکه پرده از برخی بی‌تدبیری‌ها بردارد و...

روشن است که اصرار دارد خود و وقایعی را که در دل آنها بوده، سانسور نکند. نویسنده نیز این امانتداری را آگاهانه حفظ نموده و اراده نمی‌کند تا نورالدین را بزک‌کرده به نمایش بگذارد. او وقتی از پاتک زدن‌ به تدارکات و اضافه‌خوری نورالدین می‌نویسد، لابد می‌داند که چنین خصائلی، تصویر مقدس و فرشته‌گون نورالدین را در ذهن مخاطب می‌شکند؛ اما دستش نمی‌لرزد. راستش را می‌نویسد تا کسی خیال نکند که نورالدین‌ها از آسمان هبوط کرده‌ بودند!

*

«نورالدین پسر ایران» مزیت‌های دیگری نیز دارد؛ اما...

نمی‌توان سر در برف کرد و در خوشیِ توفیقاتی از این دست خود را به خواب زد. ما هنوز نتوانسته‌ایم یک از هزارِ آنچه در دفاع مقدس گذشته را انعکاس دهیم. تصورش آزاردهنده است که استانی با ده هزار شهید و دو لشکر سرشناس با هزاران رزمنده، به تعداد انگشتان دو دست، کتاب قابل اعتنای دفاع مقدسی نداشته باشد! این در حالی‌ست که گذر زمان، غبار فراموشی بر اندوخته‌های ذهنی رزمندگان می‌پاشد و شاهدان آن وقایع، در سراشیبی زندگی قرار دارند.

فرصتی که به واسطه‌ی نورالدین پیش آمده را باید برای جریان‌سازی غنیمت شمرد. این موج، به شکل طبیعی بعد از مدتی فرو خواهد نشست و اگر نتوانیم از قدرتِ این موج برای پایه‌گذاری یک نهضت بهره ببریم، دچار خسران خواهیم شد بی‌شک.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 12:34 |

چهارشنبه 30 فروردین1391
«کوچکترین قرآن جهان با استفاده از نانو تکنولوژی، توسط 22 كارشناس و دانشجوي ايراني و مسلمان رشته الكترونيك در كشور انگلستان توليد شد. اين قرآن كامل در ابعاد 8/9 در 4/15 ميليمتر با نيم ميليمتر قطر داراي 625 صفحه به صورت 25 صفحه عمودي در 25 صفحه افقي است. براي توليد اين قرآن، 7 سال زمان با 10 هزار ساعت كار و حدود يك ميليارد ريال هزينه صرف شده است. اين قرآن كه از جنس كريستال ياقوت با خط عثمان طه تهيه شده توسط ميكروسكوپ با 10 تا 40 برابر بزرگنمايي قابل مطالعه است.»

نمی‌دانم از آن زمان (سال 1386) تا امروز، چند بار رکورد ساخت کوچکترین قرآن جهان شکسته است، اما تلاش برای رکورد‌زنی‌ها در حوزه‌ی قرآن به شدت ادامه دارد. (1)، (2)، (3)،...

در کنار تلاش‌ها برای هر چه کوچک‌تر کردن قرآن، سعی وافر هنرمندان برای بزرگ کردن قرآن هم جالب توجه بوده البته. (1)، (2)،...

در این میان، تبریز ما هم از قافله عقب نماند و توانست با ساخت بزرگترین رحل قرآنی کشور، نام خود را در فهرست «رکوردزنان قرآنی» ثبت کند: «بزرگترین رحل قرآنی کشور در ابعاد 140 در 45 پس از یک سال کار هنری در تبریز ساخته شد تا در روز هنر اسلامی _ سالروز شهادت سید مرتضی آوینی _ رونمایی شود. این رحل قرآنی به رهبر انقلاب اهدا خواهد شد.»

اسم این کارها «فعالیت قرآنی»ست. مشخصاً هم از سوی دولت و مراکز فرهنگی، برای این قبیل فعالیت‌ها هزینه می‌شود. «مسابقه‌ی کوچک‌سازی و بزرگ‌سازی قرآن» در حالی به اپیدمی تبدیل شده که جلساتِ نحیف قرآنی نیز بیش از هر چیز بر آموزش صوت و لحن و تجوید متمرکزند. در این شرایط، نشانی «جامعه‌ی قرآنی» را از که باید پرسید؟
ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 10:7 |

جمعه 18 فروردین1391

«سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی را تبریک و تسلیت عرض میکنم». این تمام حرفِ امام جمعهی [البته موقت]شهرم دربارهی شهید سید مرتضی آوینی بود در خطبه‌های این هفته. برای او چه فرقی میکند که آوینی که بود؛ برایش از روی تقویم نوشتهاند مناسبتهای هفتهی آینده را تا بگوید. یکیاش هم سالروز شهادت آوینی است.

بعضی وقتها فکر میکنیم حجاب معاصرت، مانع میشود تا ما انسانهای بزرگ همعصرمان را دریابیم؛ اما امروز که قریب دو دهه از شهادت سید مرتضی آوینی میگذرد، همچنان غربتش برقرار است. امام جمعهی [البته موقت] شهرم، کاش میدانست که او که بود و چگونه میاندیشید که اگر میدانست، نه یک جمله که دهها ساعت از او و آنچه شهود کرده بود برای نمازگزاران حرف میزد... حیف که همین امروز که باید او را بشناسیم نمیشناسیم؛ درست در بزنگاهی که به کشف و شهودش سخت محتاجیم، تفکرش را در حصار تقویم رسمی محبوس کردهایم.

امروز که جبههی حق و جبههی باطل، به وضوح پنجه در پنجه افکندهاند، سردارانی همچون آوینی، میتوانند استراتژی نبرد را ترسیم کرده و برگ برندهی جبههی حق باشند در این مصاف سخت. او رصدگری بیمانند است که اردوگاه غرب مدرن را با تمام ابعاد و مختصاتش زیر نظر گرفته و گرای نقطه به نقطهاش را میداند... ولی افسوس که ما و بزرگترهای ما، از آوینی جز صدایی مرطوب و مسحورکننده نمیشناسیم...

+ بعضیها نام آوینی را به برکت تقویم رسمی کشور، گاهی میبینند که همین هم غنیمتی است. امسال اما، طی یک حرکت مدبرانه، روز شهادتش از 20 فروردین به 21 فروردین منتقل شد تا آوینیشناسانِ تقویمی، همین آب باریکه را هم گم کنند.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 22:18 |

یکشنبه 21 اسفند1390

از محبت‌های برآمده از صدق و صفای کلیه‌ی عزیزانی که با ابراز همدردی، مایه‌ی تسلی خاطر شدند صمیمانه سپاسگزارم. خداوند همه‌ی ما را عاقبت بخیر نموده و با اولیاء و ابرار و شهداء محشور فرماید.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 13:39 |

دوشنبه 15 اسفند1390

آقای نماینده! باور کنید جلب اعتماد مردم راحتتر از آن است که شما فکر میکنید. چرا خود را به هر رنگی درمیآورید و خود را به زحمت میاندازید تا مورد اقبال مردم واقع شوید؟ مگر ندیدید چه ساده فرستادندتان مجلس؟ راستی تحلیل کردید کیفیت آرایتان را؟ فهمیدید که چه کسانی و چرا به شما رای دادند؟ می‌دانید چرا؟

چون فیلمهای مذاکرات مجلس را که شما دارید در آنها از بیمهی قالیبافان حرف میزنید دیدند. چون شنیدهاند که شما برای اجرایی شدن بیمهی کارگران ساختمانی تلاش کردهاید. کاری به این نداریم که هر کدامتان چقدر در این مصوبات موثر بودهاید، اما به هر حال اقدامی بود به نفع طبقهای مستضعف و رنجدیده. و همانها بودند که روز جمعه شما را مشعوف کردند... میبینید جلب رای مردم چقدر آسان است؟ کافیست بفهمند که خدمتی به آنها کردهاید، آن وقت سخاوتمندانه به شما رو خواهند کرد. با این حساب، حیف نیست به جای غرق شدن در دنیای دردهای مردمانِ رنجدیده و فراموش شده، بشوید بلندگوی خَرپولهای فوتبالیست و بخاطر نتیجهی داوری یک منازعهی مثلاً ورزشی، فرصت تریبون خانهی ملت را بسوزانید؟

حساب کردهاید که اگر به جای مرثیهسرایی برای بیدردهای عافیتزدهای که از سرِ خوشی راه افتادهاند دنبال توپ گرد، از مردمان حاشیهنشین و فراموششدهی شهرتان سخن میگفتید، امروز بند نوجوانان و جوانان زندان تبریز میزبان بر و بچههای معصوم محلات ملازینال و احمدآباد و تنکه درهسی نبود؟

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 23:18 |

یکشنبه 7 اسفند1390

درد بزرگی که در همه‌ی ادوار مجلس وجود داشته و این بار نیز مستدام است، این است که داوطلبان نمایندگی مجلس برآورد مشخصی از مسیری که در پیش گرفته‌اند ندارند و صرفاً در تلاش‌اند تا در انتخابات «پیروز» شوند؛ فقط می‌خواهند به مجلس بروند و نماینده شوند و نسبت به مرحله‌ی بعد از پیروزی، هیچ تصوری ندارند. حتی به جرات می‌توان ادعا کرد که اکثر داوطلبان نمایندگی، نمی‌دانند که «چرا می‌خواهند نماینده شوند». این روزها که به سراغ داوطلبان می‌رویم و از آنها پرسش می‌کنیم در باب چرایی داوطلب شدن‌شان، با پاسخ‌های مبهم، مبتذل، کم‌مایه، کلی، عامیانه و دم‌دستی روبرو می‌شویم. پاسخ‌هایی که نشان می‌دهند، این داوطلبان، منشور فکری مشخص و مدونی نداشته و با انگیزه‌های غیرکاربردی و غیرمهم وارد رقابت شده‌اند. انگیزه‌هایی که بخش قابل توجهی از آنها، وهن ملت و تحقیر مجلس شورای اسلامی هستند.

حتی مشاهیر هم چنین وضعیتی دارند. نام‌های بزرگی که در لیست‌های انتخاباتی مختلف جای گرفته‌اند و یا به پشتوانه‌ی مسئولیت‌های قبلی‌شان، نام‌ِشان بیش از بقیه بر سر زبان‌هاست، ضرورتی به داشتن نظام فکری ندیده‌اند و صرفاً به مصادیقی از ناکارآمدی‌ها و ضعف‌های موجود پرداخته‌اند که به واقع، دانستن آنها هنری برای یک نماینده محسوب نمی‌شود. چرا که بسیاری از مردم نیز دقیقاً همان مسائل را‌حتی بهتر و عمیق‌تر از خیلی‌ها می‌دانند.

این ضعف مفرطی که بر غالب داوطلبان نمایندگی مجلس حاکم است، کمتر مورد توجه و محل پرسش اهل فکر و رسانه واقع شده و برای همین هم حاشیه‌ی امنی برای داوطلبان ایجاد شده تا با توسل به سوژه‌های مبتذل و محقر، موج سواری کنند.

مثلاً یکی آمده و کمپین تظلم خواهی راه انداخته برای تراختور و از ملت می‌خواهد که به این کمپین پیوسته و مراتب اعتراض خود را به داوری بازی استقلال و تراختور اعلام کنند‌.

آن دیگری بزم طنز و طرب راه انداخته و صمد و ممد را به مدد خواسته؛ از خانواده‌ها هم دعوت کرده که در این بزم حاضر شده و با جناب مهندس میثاق ببندند.

فلانی بروشور درآورده و هر چه در دور و برتان می‌بینید را ردیف کرده و گفته که «آیا می‌دانید که باعث و بانی همه‌ی این‌ها آقای دکتر است؟» فقط یک چیز را فراموش کرده که بنویسد، آن هم این اکسیژنی است که داریم استنشاقش می‌کنیم!

چهره‌ی دیگری، گیر داده به مدیری که او را از سمت قبلی‌اش عزل کرده و همه‌ی همتش را برای روکم کنی از او معطوف کرده؛ از ده جمله‌ای که بیان می‌کند، هشت جمله‌اش برمی‌گردد به همان مدیری که مسبب عزلش بوده.

گروهی بنا را بر انتقاد از دولت گذاشته و شعارشان انتقاد از دولت است؛ غافل از اینکه این دولت، دو سال دیگر، دوره‌ی مسئولیتش تمام می‌شود. بعدش می‌خواهند چکار کنند؟! آیا اصولاً انتقاد از دولت، برنامه است؟!

این قبیل دستاویزها حکایت از این دارند که بخش قابل توجهی از داوطلبان، مجلس را جدی نگرفته‌اند. و هنوز هم مجلس را محلی برای دستیابی به برخی فرصت‌ها مانند عزل و نصب مدیران و کسب فلان امتیازات و عقده گشایی از فلان جریان و... می‌دانند. حتی شرط تحصیلات فوق لیسانس هم نتوانست این درد را التیام بخشیده و باعث ارتقای جایگاه مجلس در نگاه داوطلبان شود. دکتر یا کارشناس ارشدی که با شعر و شال قرمز و عینک و تراختورسواری می‌خواهد به مجلس برود، معلوم است که نمی‌تواند عصاره‌ی فضائل ملت باشد.

یک غفلت بزرگ دیگر نیز در این هیاهو صورت گرفت که متاسفانه باز هم مورد توجه و مطالبه‌ی افکار عمومی و خواص واقع نشد. ما کمتر دیدیم که داوطلبان نمایندگی مجلس، با شعار افتخارآمیز عدالتخواهی پیش بیایند. اگر هم احیاناً کسی از عدالت سخن گفت، تصویری ناقص، نحیف و منفعل از عدالت ارائه کرد که هیچ نسبتی با روح الهی عدالت نداشت.

ما ندیدیم که کسی با برجسته‌سازی این مفهوم ارزشمند، لااقل به دنبال غربت‌زدایی از یک اصل الهی باشد. سکوت سنگینی که بر نخبگان حزب اللهی و سینه چاکان مستضعفین در این زمینه حاکم شد، غیرقابل توجیه است. حتی داوطلبان حزب اللهی هم نخواستند که چنین محوری را برای حرکت برگزینند. آنها هم با همان ادبیاتی وارد میدان شدند که دیگران. آنها هم از تراختور گفتند، دیگران هم. ندیدیم و نشنیدیم که کسانی از موجهین و السابقون، ائتلاف عدالتخواهان را تشکیل دهد. آشکارا، قهرِ عمومی با عدالتخواهی را به تماشا نشستیم. حتی برای تظاهر هم که شده، کسی در اطراف عدالت، قدم نزد. دردآور است که حتی محبین انقلاب اسلامی و آنها که اعتبارشان به آرمانخواهیِ گذشته‌شان است، اعتباری به عدالتخواهی و حقوق مستضعفین و... قائل نیستند. چرا؟ آیا اولویت‌های انقلاب اسلامی عوض شده‌اند یا... یا اینکه ریگی به کفش داریم و می‌ترسیم از عدالت سخن بگوییم در حالی که با آن هیچ نسبتی نداریم؟

«تحریم عدالتخواهی» نشانه‌ی خوبی برای مجلسی که می‌خواهد در «دهه‌ی پیشرفت و عدالت» زمام امور کشور را به دست بگیرد، نیست.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 9:46 |

دوشنبه 1 اسفند1390
تعبیر عجیبی دارد حضرت امام(ره) که از بس بسیار شنیده‌ایمش چندان به تعمق در آن بها نمی‌دهیم و صرفاً به تکرار بی‌مغز این قبیل تعابیر بسنده می‌کنیم. ایشان در اهمیت مجلس می‌فرمایند:«مجلس عصاره‌ی فضائل ملت است». یعنی هر چه فضیلت در مردم سراغ داریم باید در نمایندگان مجلس عینیت یابد. معیار سختی است انصافاً. با این حساب و کتاب، قاعدتاً هر کسی نباید در خود این استعداد را ببیند که به چنان جایگاهی برسد. اما عجیب است که می‌بینیم خیلی‌ها بی‌توجه به چنین معیاری، خود را عصاره‌ی فضیلت‌های ملت دانسته و به پشتوانه‌ی زر و سیم و قبیله و طایفه، عزم مجلس کرده‌اند. خب؛ ایرادی نیست.بالاخره مجلس باید نماینده داشته باشد. اما گویا عیار نمایندگی ملت، در سنجه‌ی بعضی‌ها، زیادی پایین آمده و فیلتری که ملت، نمایندگانش را از آن عبور می‌دهد، روزنه‌هایش زیاده گشاد شده. آدم‌های محترمی که در خوشبینانه‌ترین حالت، افرادی در ردیف آدم‌های معمولی جامعه هستند، با دستاویز قرار دادن «احساس تکلیف» و «قصد خدمت»و... دوره افتاده‌اند در جامعه که به ما رای بدهید. این افراد، که ادعا می‌کنند عصاره‌ی فضائل ملت هستند، در مواجهه با پرسش‌هایی ناظر بر نیازهای کشور و راه‌های رسیدن به نقطه‌ی مطلوب، به درد دل‌های کوچه بازاری می‌پردازند. این در حالی است که در دهه‌ی چهارم انقلاب اسلامی، که قاعدتاً دوره‌ی بلوغ انقلاب است، دیگر نباید مجال میدان‌داری به افراد معمولی داد. اگر هم در گذشته چنین خبطی صورت گرفته، ثمراتش را در عملکرد مجلس دیده‌ایم. بنابراین دلیلی ندارد که همچنان به عصاره‌های قبائل سیاسی اعتماد کرده و فرصت بزرگی به نام مجلس شورای اسلامی را فدای مصلحت‌اندیشی‌های ویرانگر سیاسیون نماییم.
قبائل سیاسی، از قدیم‌الایام با «ملت» بیگانه بوده‌اند. آنها بیشترین نقشی که به ملت داده‌اند، نقش سیاهی لشکری بوده که برای شکست دادن رقیب به کار می‌آیند و بس. امروز اگر شعارها و بیانیه‌های قبائل سیاسی را بخوانیم، دقیقاً غیبت مردم و دغدغه های اصلی آنها را احساس می‌کنیم. قبائل سیاسی دارند داد می‌زنند که برای رو کم کنی از قبیله‌ی رقیب وارد میدان شده‌اند و نه گشودن گرهی از گره‌های نظام و مردم. دعوا بر سر این نیست که چگونه به مردم خدمت شود، منازعه بر سر شکست دادن رقیب سیاسی است و نه چیز دیگر. برای همین هم مدام دارند مردم را از رقیب می‌ترسانند و می‌گویند اگر به ما رای ندهید فلانی‌ها پیروز خواهند شد و آن وقت چنین خواهد شد و چنان.
مردم به اعتبار تجربه‌ای که از گذشته اندوخته‌اند، همپای انقلاب اسلامی به بلوغ رسیده و به خوبی در حال رصد وضعیت میدان رقابت هستند. آنها به واقع دارند دنبال خودشان می‌گردند در این میدان. براستی مردم در کجای مناسبات گروه‌های سیاسی جای دارند؟ وزن آنها چگونه محاسبه می‌شود؟ چرا گروه‌های سیاسی، همچنان در پشت درهای بسته دارند برای مردم لیست‌نویسی می‌کنند؟ با این وصف آیا مردم به گروهای معامله‌گر سیاسی اعتماد خواهند کرد؟ و آیا جریانی از دل این فعالین سیاسی شکل خواهد گرفت که مردم را بازیگر اصلی انتخابات فرض کرده و بر مبنای مطالبات آنها عمل کند؟
از غیبت مردم در مناسبات قبائل سیاسی که بگذریم، بی‌توجهی تعمدی به برخی خطوط آشکار در کلام رهبر انقلاب نیز عجیب به نظر می‌رسد. چندی پیش که ایشان در مقام نقد سال‌های حیات جمهوری اسلامی، به برخی نقاط ضعف اشاره کردند، انتظار این بود که گروه‌های سیاسی و کسانی که خود را به اصطلاح «سرباز ولایت» و «عصاره‌ی فضائل ملت» می‌دانند، ادبیات خود را بر مبنای این راهبردها شکل دهند. مسائلی همانند «اشرافیگری مسئولین»، «توجه به فرعیات و غفلت از مسائل اصلی»، «نبود پیشرفت مطلوب و مورد توقع در اخلاق، معنویت و تزکیه نفس بموازات پیشرفتهای علمی»، «عدم رسیدن به عدالت اجتماعی مطلوب اسلام» و... نه تنها مورد توجه واقع نشده‌اند، بلکه به صورت کاملاً تعمدی تلاش می‌شود تا افکار عمومی نیز این موضوعات را پیگیری نکند.
غیبت مردم و مطالبات اصلی نظام در گفتمان غالب بر قبائل سیاسی، نشانه‌های خوبی نیست. نخبگان متعهد، اگر می‌خواهند خدمتی به مردم کنند، روشنگری در قبال انحراف حاکم بر مشی گروه‌های سیاسی و بازخوانیِ جایگاه مردم در جمهوری اسلامی را تکلیف خود بدانند.
ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 22:20 |

چهارشنبه 26 بهمن1390

طرف آمده بود که مثلاً مشورت کند در مورد انتخابات مجلس. میگفت احساس تکلیف کرده و به اصرار رفقا، داوطلب نمایندگی مجلس شورای اسلامی شده و حالا روی کمک همه حساب باز کرده است!

چند سالی میشود که می‌‌شناسمش. سلامت اقتصادی و اخلاقی دارد. اما آدم ساده و معمولیای است؛ درست همانند بسیاری دیگر از مردم. وقتی شنیدم که میخواهد به مجلس برود تعجب کردم. هر چند که تعجبم بیجا بود. چون این روزها هر کسی با هر قد و قوارهای فکر میکند که میتواند نمایندهی مردم شود.

گفتم: از ما چه انتظاری دارید؟

گفت: بگویید که چه بگویم تا مردم اقبال کنند؟!

به تعارف گفتم: اختیار دارید حاج آقا؛ شما الحمدلله استاد همهی ما هستید.

گفت: به هر حال من روی مشورت و کمک شما حساب کردهام.

گفتم: اینکه چه بگویید به خودتان مربوط میشود و دغدغههایتان. شما حتماً حرفی برای گفتن داشتهاید که احساس تکلیف کردهاید... به همان «تکلیف» رجوع کرده و ببینید که چه باید بگویید.

بدون آنکه کم آورده باشد، گفت: حالا شما مسائلی را که به نظرتان مهماند بنویسید بدهید تا من روی آنها فکر کنم. هر چه باشد شما اهل رسانهاید و مسائل مردم را بهتر از من میشناسید.

با زبان بیزبانی میگفت که «نمیدانم چه بگویم». و من هم هر چه تلاش کردم تا متقاعدش کنم که این کاره نیست موفق نشدم. آخر سر هم برای اینکه دلش نشکند گفتم میتوانید از برنامه چشمانداز استفاده کنید...

از واکنشش فهمیدم که این پیشنهاد را نپسندیده؛ چون اصولاً نمیدانست که چشمانداز چیست و چند صفحه است و چه میگوید. پس آهی کشید به نشانهی تاسف و بلند شد و خداحافظی سردی کرد و رفت.

بنده خدا بیتقصیر است البته. از وقتی عیار نمایندگی ملت پایین آمده، کسانی مهیای نمایندگی میشوند که سطح تفکر و معرفتشان نسبت به مسائل ملت، از تودهی مردم هم پایینتر است. اما همین آدمها به لطایفالحیل به مردم فشار میآورند که حتماً رای بیاورند. حتی از اموات نیز آویزان میشوند.

ارسال شده توسط روح الله رشيدي در ساعت 13:5 |

پیوندهای روزانه
لینك دوستان
آخرین مطالب ارسالی
طراح قالب
طراح قالب های بلاگفا